✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

هرجا چراغی روشنه

از ترس تنها بودنه

ای ترس تنهایی من

اینجا چراغی روشنه...... 

 

زندگی ادامه دارد اما نبودنت انقلاب زندگی من شد!!

انقدر سو سو میزنم شاید یه شب دیدی منو....

|شنبه 8 آذر1393| 23:58|...حـــــــ♥ــــــورا...|
من مردم!

از همان روز جمعه.....

از وقتی تسلیت میگفتند و هق هق میزدند

از زمانی که گفتند یکی هست که دیگر نیست

من مردم

اما خندیدم که مبادا دلگیر شوند

من مردم

و هیچ کس برایم فاتحه نخواند

مرتضی

من هم مردم!!!

|پنجشنبه 29 آبان1393| 15:17|...حـــــــ♥ــــــورا...|
دروغ یعنی همین ...

یعنی که تو رفته باشی و این باشد حال من !

آرام نمیشود دلم....

باور کن هرکار بود کردم

اما

آرام نمیشود این دلم!!

رفتی...

آرام شدی!

خسته شدی بودی از درد و آه....

کجایی ؟

قلبت چرا روی تکرار نیست؟

تو از سرطان شکست نخوردی

قلبت تکرار نکرد!

قلبت بی وفایی کرد

خدایا رفت...

همان که نگرانش بودی رفت......

همان که جز تو کسی را نداشت رفت.....

یکی هست...

که دیگر نیست.....

قلبم آرام بگیر . . . . 

جایش خوب است

خوب خوب

تورو نذار یه امشبم با گریه های من تموم شه!!

قراره دیدنت از امشب اخه ارزوم شه!!!

نذار که اشک چشم من بریزه پشت پای تو .

کی مثه تو میشه؟؟؟؟

راحت برو عشق من!!!!

خدایا ااااااااااااااااا

مرتضی

برایم دعا کن . . . . . . . . . .

|جمعه 23 آبان1393| 14:46|...حـــــــ♥ــــــورا...|
نه
دوست داشتنت فراموشم نشد
از خاطرم نرفت که باور بودی و هستی و خواهی...
زمان، آب سردی نشد روی لحظه های عاشقانه ام!
عشقم، تبی نبود که اوج بگیرد و اکنون قطع شده باشد...
چیزی نیست!
هنوز خنده هایت، زیر پای غمم را خالی میکند و غرق میشوم در دریای وجودت.......
هنوز نفس هایم با گره ی اخم هایت شماره های معکوس را میشمارد!
هنوز تکرارت شیرین است و امید بخش و هیچ "ی" ای به تکرارت اضافه نشده!!
سرگرم روزهایی هستم که تو سال هاست گذرانده ای...
سرگرم دقیقه هایی که باید برایم بهترین باشد اما تنها حسنش به این است که بدترین نیست.
سرگرم ثانیه هایی که خنده ی از ته دلش انگشت شمار است.
دلگیرم از ذهن به خواب رفته ای که از یاد برده تصورت را...
خیال پردازی ات را....
چه کردی مگر با دلم؟ که این چنین گریزان شده از خیالت؟ چه کردم که در خیالم نمی آیی؟
پس کجاست سهم من از دوست داشتنت؟
کجاست جاده ی دلم که یک طرفه شده و دلی به سمتش روانه نمیشود؟
پاداش عشقم کجاست ای خدای همیشه عادل من؟
کجایی ای همیشه دور از من....؟؟
انصاف نیست میان این همه قلب های به هم پیوند خورده ی عاشق، دل من، دلخوش به آسمانی باشد که سقفیست مشترک بین من و توی همیشه دور....
انصاف نیست قلبم قصد توقف کند از تصور بی تفاوتی ات و تو این چنین باشی.........!
من نمی گذرم!
از آن روزهایی که با تو گذشت و بی تو تمام شد!!
از عشقی که ریشه می دواند و ریشه سوز شد!!
از خودم که بی اجازه شروع به دوست داشتن کردم!!
از تویی که انقدر خوبی و انقدر خوبی و انقدر خوبی و انقدر........
من از هیچ چیز این زندگی نمی گذرم!
نه گذشتن از نوع بخشش
و نه گذشتن از جنس رهایی
من از تو نمی گذرم
من از تو نمی گذرم
.....
 
۲۲مهر ۹۳
۱:۰۹ بامداد
سه شنبه
 
 
 
چقدر غریب شده ای تراوشات همیشه پریشان من . . . . !
|دوشنبه 5 آبان1393| 1:0|...حـــــــ♥ــــــورا...|
همه چیز خوب است

تو بی من خوبی و من بی تو بد نیستم!

تو غمناکی چون پاییز و من سرد چون زمستان

من می لرزم و طلب گرمایت را نمی کنم

تو می میری از بغض و طلب آغوشم را نمی کنی.....

من در عکس هایم تنها نگاه میکنم و تو با حیرت لبخند می زنی!

امشب باز هوایی شدم

پاییز مال توست

هوایت در هوایت به سرم نزد کی بزند؟

دروغ گفتم.... همه چیز خوب نیست!

|یکشنبه 27 مهر1393| 0:46|...حـــــــ♥ــــــورا...|
مهری ندارد این مهر سوزناک بی تو

دیگه دوستت ندارم.......

درس میخوانم و درس

دیگه دوسم نداره!

 

|سه شنبه 8 مهر1393| 1:29|...حـــــــ♥ــــــورا...|

 

ساعت را جلو و عقب کنید...

چه فایده؟

او که عمریست که نیست...

باز هم نخواهد بود!!!

زمان نبودنش را موهای سفیدم می سنجد

لرزش دستانم

حال خرابم

نه عقربه های ساعت!

 

+ یه پاییز دیگه بازم تو راهه

|دوشنبه 31 شهریور1393| 3:57|...حـــــــ♥ــــــورا...|
سکوت این روزها، انعکاس لحظه های نا باوریست....

باور یعنی زندگی . . . 

و باوری که در کشاکش زندگی شک و تردید را به خود راه دهد 

دیگر امید به زندگی داشتن،‌ یعنی امید داشته باشی که در تابستان 

ادم برفی بسازی . . . 

سکوت این روزها، نه از سر خستگی، که شاید از سر درماندگیست . . . 

درمانده یعنی مانده در مرز حیات و عدم!

درمانده یعنی ثانیه هایت دیگر بوی طراوت لبخند خدا را ندهد.

درمانده یعنی گناه و هزار توبه و باز گناه و باز توبه و باز گناه و باز توبه و باز گناه و باز توبه و باز.....

سکوت این روزها، سردرگمی محض است.

سردرگمی یعنی خنده هایش، برباید از تو، غم پنهان در نهانت اما ترجیح دهی غم داشته باشی

تا تبسمی ز او، دزد اندوهت شود . . . 

سردرگمی یعنی گم شوی در او و پیدا شوی در ناکجاآباد عشق و لعنت بفرستی به دلی که نشانی

وجودش را داد . . . 

سردرگمی یعنی سرت درد بگیرد از نبودنش و این بار خودت را میان دروغ های خودت گم کنی و دلت 

بخواهد تا دنیا، دنیاست در خودت پیدا نشوی . . . 

سکوت این روزها، تفسیر نامیزان آیه به آیه ی پریشانیست! 

پریشانی، موهای مهمان باد و میزبان دست های مهربان و عاشق نیست. 

پریشانی یعنی نگاهت به ساعت باشد و بدانی قراری داری؛ اما نشانی فرار کرده باشد از 

ذهن بی قرارت. . . 

پریشانی یعنی بخندی با قهقهه ی جمع اما ندانی به چه می خندی و به چه می خندند؟

پریشانی یعنی خیره شوی به نقطه ای و چشمانت از کثرت سکون، چشمه ی زلال اشک هایت 

شود.

پریشانی یعنی شاهد طلوع خورشید باشی در میان تختی که هزار بار به امید خواب، در آن غلت زده ای !

سکوت این روزها، فریاد بی صدای مرگ و رخوت است؛ میان همهمه ی هلهله ی هادیان . . . 

مرگ نه  آن هنگام که ساعت شنی عمرت، در حال ریزش شن های آخرش باشد ....

مرگ نه آن هنگام که همسفرت به اذن الهی قصد ترک جسم ناچیزت را داشته باشد ...

مرگ و رخوت یعنی باشی و نبودنت فرقی نکند با بودنت !

مرگ و رخوت یعنی سال ها مرده باشی و دسته گلی گلایل هدیه کنی به عشق و طراوت

و سرزندگی ای که مدت هاست از بند حیات خارجش کرده اند . . . 

مرگ و رخوت یعنی گل روی مرداب... که جاذبه ی زیبایی اش، از یاد می برد مهمان مرداب است !!

سکوت این روزها، درد است . . . 

و درد، معنی نمی خواهد 

و وارونه خواندنش، از شدتش نمی کاهد . . . . . .

سکوت

این

روزها 

.....

 

|جمعه 28 شهریور1393| 2:58|...حـــــــ♥ــــــورا...|
قلبم رو تکراره
همیشه دوستت داره ...
 
 
 
تو خدای منی...
خدای لحظه های بی کسی ام! ثانیه های بی قرار تنهایی ام! دقیقه های غربت و درماندگی ام!
نمی شود تو خدای من باشی و من این چنین مستاصل بمانم... 
نمی شود تو خدایم باشی و احساس غربت نابودم کند...
تو خدای منی......
فریادرس ناله های بی پایانم، یاری کننده ی دست های تهی از جهانم! پناه شانه های لرزانم!
تو خدای منی...
دلم می تپد به امید رحمتت... بگذر از فرعون این زمانه، بگذر از منی که چشم بسته ام به روی داده هایت و ندای انا ربکم الاعلی سر می دهم! هرچند "کم" ی وجود ندارد! 
گاهی میشوم خدای خودم و قران خودم را میخوانم به امید هدایت... و تو می دانی این وجود بی وجود، خود خوب می داند جهان بی تو، ترسیم جهنم دنیاست! زیبا و فریبنده اما سوزان...
اما تو خدای منی....
به من و دانسته های ندانسته ام رحم نکنی چه کنم؟ تو به ز من داری... نیازی نداری به این فرعون بی چشم و رو! اما من چه کنم که جز تو هیچ ندارم و هیچم....؟
خدای من....
خدایی که همچون این مردم، نگاه به کشیدن و الضالینم نمی کنی....
خدایی که خوب بودنم را از سجده های طولانی ریاکارانه ام نمی بینی...
خدایی که بخشنده بودنم را از بخشیدن هزاری های بین تراول ها نمی بینی...
خدای همیشه مهربانم....
تو می بخشی تار موی بیرون شده ام را و بندگانت نمی بخشند .
تو می بخشی نماز فراموش شده ام را و بندگانت نمی بخشند .
تو می بخشی گوش و چشم و دل غبارگرفته و خطاکارم را و بندگانت نمی بخشند .
تو می بخشی گناه صغیره و کبیره ام را و بندگانت نمی بخشند .
و من بندگی بندگانت را کنم یا بندگی تو را؟ خودت کمکم کن.... 
که این روزها، عبد صالح بودن، عجیب سخت شده!
تو خدای منی....
کمکم کن!
 
۱۰ شهریور ۹۳
۴:۰۰ بعداز ظهر
|پنجشنبه 13 شهریور1393| 18:50|...حـــــــ♥ــــــورا...|
 
سرد و تاریک و تنها...
این است معنای غریبانگی این روزهایم! آفتاب، شاید قهر کرده با من و واژه هایم... 
تیره و تار می نویسم! دلگیرم!
 دلگیر از تمام عاشقانه هایی که مخاطبش خاص بود... دلگیر از خاص بودنش که مخاطب شد! 
انگار به شب سپرده شدم. وجودم تاریک است. پنهان کرده ام خودم را ....
پنهانی تا ابد نا پیدا ! 
خلوت می خواهم. خلوتی با تو ... تویی در خلوت...
 تا آسوده نگاهت کنم و بی وهم و خیال دوستت دارم از لبانم جاری شود.
می دانی؟
به آمدنت نیاز دارم.
بیایی و مرا برهانی از دنیای بی عشق این روزها. 
و خودت بگویی که آمده ام! عشق می آید... در پس سردی قلب ها و نگاه ها! 
جایی که تردید جایش را به باور می دهد و شک شکه ات میکند بس که تکرار میشود...
شگفتانه ای شورانگیز که تا به وجودت پیوند نخورد، از درک سرزندگی اش عاجزی...
و امید دارم به آمدنت...
همچون پرنده ای در قفس که میخواند تا شاید روزگاری، صاحب سنگدل رضا دهد به آزادی و در دل بگوید این صدا حق دنیای آزاد و رهاست... 
و نه قفسی تنگ و تاریک... 
امید دارم ...
و همین چهار حرف ساده مرا زنده نگه داشته!!
می دانم...
تو روزی می آیی ....
 
 
 
۳:۳۱ بامداد
۹ شهریور ۹۳
 
 
|دوشنبه 10 شهریور1393| 0:51|...حـــــــ♥ــــــورا...|

خدارو شکر

خوشبختی..

چقدر این گفتنش سخته 

 

تو خوش بختی... روزهایت بوی عشق می دهد! و روزهایی که بوی عشقش بیشتر از بوی کسالتش باشد یعنی خوشبختی!
احساست را نمیدانم. شاید خوب... شاید بد... شاید گیج و شاید خسته از همه چیز!
اما بعید میدانم بد باشی. بعید میدانم درد همچون عشقه بتند به تار و پود روزهایت... میدانی چرا؟ من معتقدم! به عشق و معجزه هایش... به تو و زندگی... که اندیشیدن به تو انگار دست بردن به شیشه ی زندگیست... به همان شدت که فکرم را درگیر خودت میکنی انگار یک دست نامرئی زندگی را از شیشه اش به درونم، به خانه ام، به دنیایم می پاشد!
می ترسم از آن روز که تمام شوی... که زندگی تمام شود. که این شیشه ی پر از عشق و مستی به تلخ ترین حالت ممکن نباشد. و زندگی ام بوی مرگ بگیرد.... گفتم مستی!!! نکند مستی ام بپرد؟ نکند ... نه! تو وجودت تراوش خداست... مست وجود تو شدن یعنی مست خالق...  فرق دارد با جنس دنیایی... این نمی پرد!!
اصلا این روزها پر شده ام ز ترس . . .
ترس روزی که شیشه ی مرگ، درون ویترین درونم، بیشتر از شیشه ی تو یا همان زندگی به چشم بیاید!
می ترسم...
 تکرار شود وجودت ... 
نه!
تکرارت که آرزوست...
 همین " ی " ساده به تکرارت بپیوندت و تکراری شوی برایم! 
خنده هایت دستگاه احیا نباشد...
اشک هایت قطع وتین نشود برایم!
اه که چه بی پروا میترسم از آینده ی نیامده...
از اینکه بفهمم دوست داشتنت، خیال روزهای تنهایی ام بوده ...
از فهمیدن ترس دارم... باور...
اگر باور نباشی چه؟
چه کنم با تکه های جدا شده ی قلبم؟
چه کنم با جاده ی خیالم که دیگر راهی به جز بن بست ندارد؟
تو بگو...
من چه کنم؟؟
تو که حرف هایت حکم تزریق است برای من معتاد... 
تو که وجودت، لمس خوبی هاست برایم...
تو که نگاهت، نگاه به آسمان و دریاست بگو...
بگو که چه کنم؟
چرا ساکت شدی؟
حرفی بزن...
تو ای درد آشنا ...
چرا می شکنی قلب مرا؟؟؟
حرفی بزن....
یه راهی پیش رویم بگذار ....
 
 
 
۴:۰۴ صبح
 
۴ شهریور ۹۳
|چهارشنبه 5 شهریور1393| 19:53|...حـــــــ♥ــــــورا...|

مگه تو نگفته بودی عشق و زندگی قشنگه؟

ولی خب نگفته بودی، که همش بی آب و رنگه...

-مگه قول نداده بودی؟

+ چه قولی؟

- این که میمونی... اینکه نمیری...

+من کی همچین قولی دادم؟

- خودت تو چشمام نگاه کردی و گفتی دوس...

هیچی نمیگم! اصلا از حالا به بعد چیزی ندارم که بگم... انگار باختم. انگار تموم شدم. انگار نیست شدم! به دست کسی باختم که فکر میکردم برگ برندمه...

+ گفتم چی؟ چرا ساکت شدی؟

موندم بگم یا نه! حرف بزنم یا نه... حرف بزنم بیشتر می بازم نه؟ بیشتر تحقیر میشم؟

+ چرا حرف نمیزنی خب؟ گفتم چی؟

- گفتی دوستم داری........

تو چشمام زل میزنه! آب میشم! می خواد تحقیرم کنه؟ لعنتی اخه چرا آسمون سندشو شیش دنگ زده به نام چشمای تو؟ چرا دریا سطل رنگشو پاشیده تو چشمات؟ چرا این جوری نگاه میکنی؟ میخوای بمیرم؟ خب بگو بمیر... می ترسی اگه بگی گوش نکنم؟ شک داری بهم؟ چرا این جوری نگاهم میکنی؟؟

+ هنوز هم دارم...

باورش میکنم! با تک تک سلول های بدنم باورش میکنم! نگاهش میکنم! به همون چشما... به همونا که ذوبم میکنه... باورش کردم اما نمی دونم چرا می پرسم:

- نداری... اگه داشتی نمی رفتی! نمی خواستی که بری... اگه دلت باهام بود؛ دلتو نمیذاشتی که بری... نداری که...

+ دارم! به همون خدا دارم! همیشه داشتم. ولی باید برم!!

- میشه داشته باشی و بری؟ نمیشه...

+ تو همه چیزو نمی دونی...

- خب بگو که بدونم!!

+ تو مال من نمیشی...

- فکرشم نکن!!

+ بذار برم... - بذارم بری کجا؟

+ یه جا غیر از اینجا...

- اونی که می خواد بره اجازه نمیخواد.

+ می خوام برم، میرم! اما...

- اما چی؟

+ من بی تو یه درد بی نهایتم!!

- مگه من نیستم؟ چرا این طوری میکنی؟ می خوای عذابم بدی؟

+ نه به خدا...

- قسم نده! باشه باختم! تسلیم... شنیدی ؟ باختم... به تویی که همیشه جلوت برنده بودم! بهت باختم! خیالت راحت شد؟ حالا با خیال راحت برو...

حتی گریم هم در نمیاد! سنگ شدم. تو منو سنگ کردی. بی احساسم کردی. نابودم کردی... همه چیزم رو ازم گرفتی و حالا حرف از رفتن میزنی!! احساس من همه چیزم بود.

+ سهم تو از من چیه؟ تو قلبمو گرفتی تو مشتت... باورم رو... اونی که باخته منم نه تو...

- تموم سهم من ازت اتاق و خاطراتته!!! تو واسم یه عکسی روی میز من... قراره با یه سایه زندگی کنم عزیز من....... فکرشم نکن!!

+ نکن این جوری... نزن این حرفا رو! با رفتن من احساسمون که عوض نمیشه؛ میشه؟

- فکرشم نکن دوباره مثل اون روزا، یه عالم حرفای دوتایی باشه بین ما...

+ نمیرم! - بعضی حرفا میسوزه قلب ادما...

+ دوستت دارم.... همیشه.... حتی اگه دوسم نداشته باشی... نداری؟

- فکرشم نکن!

+ من بی تو یه درد بی نهایتم

- گمون کنم تا آسمون رسیده این شکایتم!!

+ فکرشم نکن....

 

۳:۳۳بامداد ۲۶ مرداد ۹۳

|دوشنبه 27 مرداد1393| 19:32|...حـــــــ♥ــــــورا...|

بخــــند

وقتی می خندی

میگم غصه رو بی خیـــالش

 

 

سه سال می گذرد. . . دو روز تا قرار دادن شمع سه سالگی و فوت کردن تو . . .

حالا دیگر می توان صدایت کرد. حرف زد و حرف شنید! و باور داشت تو آن کودک ساکت و 

پر ابهام دیروز نیستی!! و کودکیت هم مثل تمام کودکی های این سرزمین نیست. سه ساله ای

هستی سی ساله... پر از حرف و پر از غم! دلیل داری برای سکوتت... برای گوشه گیر شدنت!

خالق تو، با تو بزرگ شد و یاد گرفت هر اندوهی نوشتن ندارد و هر شادی و خوشبختی فریاد....

یاد گرفت می توان به دروغ نوشت اما هیچ وقت نوشته هایت باور پذیر نمی شود. یاد گرفت این که 

خودت باشی از همه چیز عالم بهتر است . . . یاد گرفت دل نبندد به تعریف های توخالی!

نوشتن بزرگش کرد! هرچند هنوز و شاید تا همیشه برای اثبات این حرف باید بجنگد!!! باید قبول کند 

تعریف از تراوشاتش کار غریبه است و آشنا کاری جز تحقیر نمی کند . . . مهم باور است. همان باور 

همیشگی که اگر نبود تو هم نبودی.... باور این که اگر ایمان داری به کارت، ادامه بده! با نوشتن بزرگ شو

تا نوشتن هایت هم با تو بزرگ شود...

دنیای این روزها، چون سه سال پیش نیست. هیجان جای خودش را به یک نگاه عمیق و سکوتی 

عمیق تر داده .  هرسال تشکر می کردم از مخاطب های همیشگی... از آن هایی که مرا می خواندند

و صادقانه و با صراحت انگشت انتقاد را به سویم دراز می کردند. امسال هم به بهانه ی سه سالگی

تراوش جان، تشکر می کنم از معصومه، تارا، ریحون، مینا، باران و... و دوستانی که تازه به جمع خوانندگان

تراوش جان ما اضافه شدند. حتی اونایی که خاموشند و به هر دلیلی حال نمی کنند روشن بشند.

اوایل برام مهم بود نظر و مخاطب زیاد داشتن. اما الان این طور نیست... هرچند اندکی دلگیر میشم از 

خلوت شدن اینجا... 

هرگز یادم نمیره اضطراب و ترس از بابت خوانده شدن حرفام توسط کسایی که به نظرم نامحرم بودند. 

ولی با این حال هیچ وقت از پست های رمزدار (مگر در مواردی که واقعا مجبور بودم) و عوض کردن اینجا

خوشم نمیومد. 

توی بهترین و بدترین شرایطم نوشتم! از حالم گفتم، از احساسم، از باورم... از دلگیری هام... و حالا وقتی

بعضی پست های قبلی رو می خونم واقعا به اون دلگیری و غم می خندم... و ایمان میارم به معجزه ی 

نوشتن . . . بنویسید. از حالتون بگین و امیدوار باشین که اوضاع عوض میشه و شما بزرگ میشید و حرفاتون

 و باورهاتون با شما رشد می کنه. و فقط عکس و فیلم نیست که بزرگ شدنتون رو بهتون ثابت می کنه.

این نوشته هاتون هم هست !!!!

ممنون از همه ی کسایی که بهم خندیدن! بهم فحش دادن، با نفرت منو خوندن و با کینه برام نوشتن...

مچـــــکر از همه ی اونایی که گفتن اسم اینجا باید بشه مزخرفات یک دیوونه!! :)  

سپاس گزارم از تمام دوستانی که حتی یک بار هم از اول تا آخر یک پست رو نمی خوندند اما میگفتن 

فقط چرت و پرت می نویسم!!!

به قول یک دوست:

قطار توی ایستگاه رو کسی با سنگ نمی زنه

اگه دیدی داری ضربه می خوری بدون در حرکتی . . . 

تراوش جانِ مــــادر ... ببخش که دیر به دیر سراغت میام! با تمام وجــــــود:

سه سالـــــگیـــت مبـــــــــــارکـــــــــــــــ

|یکشنبه 19 مرداد1393| 3:16|...حـــــــ♥ــــــورا...|
واسه دیدن تو داره میره دلم. . . .
 
 
 
تلفن را از پریز می کشم... موبایل را خاموش میکنم... پرده ها را می کشم و خودم را لابه لای ملافه ی سفید پنهان میکنم! اشک... بغض... درد... کاش میشد تورا خواست !  کاش توقع زیادی نبود داشتن و بودنت !
دست و پا میزنم بین تردید و باور... بین دوست داشتن و نداشتن... بین خواستن و نخواستن... می خواهم بخوابم! ذهنم را از هرچه فکر و خیال دور کنم و آرامش  را مهمان روح و روانم کنم. 
 
چشم هایم گرم شده... بدنم لمس است. انگار هستم و نیستم! صدای در می آید. باز شده!! کنار تخت نشستی. موهای پریشانم را از چهره ی غمگینم کنار میکشی... اخم هایم انگار درهم می رود !!  پیشانی ام را می بوسی... لب های پر از حرارتت که به پوستم می رسد حس میکنم در حال گر گرفتنم... می خواهم بلند شوم و به زیر آب سرد بروم! دریغ که توان از دست و پایم خارج شده... 
حست میکنم... با تمام وجودم !! نگاه پر از احساست را حس میکنم. دست های گرمت را حس میکنم وقتی دست های کوچکم را میگیری! صدایم می کنی... 
چه حس غریبیست میم مالکیت بعد از نامم... یعنی برای توام! تنها برای تو...عاشق میشوم! عاشق اسمم به زبان تو... عاشق سوالی صدا کردنت... عاشق آرام و با طمأنینه حرف زدنت... میخواهم جهان سرتاپا مهر سکوت برلب بکوبد تا تو فقط صدایم کنی و من جانم بگویم... 
جانم بگویم و جان دهم برایت جانم .  اخر که به جز تو جان من است؟ مگر عشقه ی عشق چند بار در قلب من جوانه می زند و رشد میکند که بخواهم به جز تو جانم بگویم؟ 
تو بگو... 
باز صدایم میکنی... چند بار... و هربار صدای پر صلابتت بیشتر می لرزد! حالا انگار با حسرت صدایم میکنی! و لعنت به من که زبانم نمی چرخد تا به یاد بیاورمت که جان منی... لعنت...
کنارم دراز میکشی. بغلم میکنی... 
چرا گریه میکنی؟ گریه ندارد این ثانیه ها ! شوق دارد... آرامش دارد... شکر دارد... هرچه دارد گریه ندارد... تو آرزوی منی... آرزویم کنار تو بودن است... در لحظه های بدون تکرار... و چه لحظه ای بدون تکرارتر از حال؟
بدنم انگار مال من نیست .  
دستم را که رها کنی می افتد. خواب عجیبیست! اینکه تو را حس میکنم اما خودم را ....
حرف میزنی  ....
چرا از رفتن می گویی؟ من که هستم! چرا از تنها گذاشتن میگویی بی معرفت؟ این تو بودی که نبودی... این من بودم که همیشه تنها ماندم... 
چرا هق هق میکنی؟ یک بار آمده ای؛ بگذار همیشه عظمت بمانی برایم...
آغوشت محکم تر پذیرای وجودم است... لعنت... لعنت به دستی که فشردن وجودت را از خاطر برده! لعنت به قلبی که تپیدن فراموشش شده... لعنت... لعنت به کاسه ی صبرم که زود پر شد! لعنت به طاقتم که توان به دوش کشیدن این حجم نبودنت را نداشت... و تمام شد! و تمام شدم!
ملافه ی سفید را به صورتم میکشی و میگویی: 
         لعنت به من که دیر رسیدم ...
 
 
 
سه شنبه
۳۱تیر ۹۳
۱۰:۰۲صبح
|چهارشنبه 1 مرداد1393| 0:9|...حـــــــ♥ــــــورا...|
 
 
آرام نگاهت میکنم... این تویی در اوج و این منم در حضیض تنهایی! انتخاب بی عقل و منطق و پر ز احساس این روزهایم... حرفی نیست؛ حتی گلایه ای هم نیست! 
 
عاشق باشی و از تنهایی گلایه کنی؛ دیگر عاشق نیستی... عادت کرده ای به بودنش... به خنده ها و حرکاتش ! 
عشق یعنی هیجان... باور دوری و لمس نزدیکی اش! اینکه بدانی جایی زیر آسمان این شهر نفس می کشد و خدایی را بنده است که تو به درگاهش سجده میکنی! 
 
تضاد تلخ خنده های اطرافت با اشک های روی گونه هایت حکایت ثانیه به ثانیه ی لحظاتت است!  بغض های فروبرده ی در جمع، منتظر خلوتی بی هیاهو و امن است تا بلکه سرباز کند و مجالی یابد برای شکستن...
 
ولی تو خود، عشق را باور کن... قبول که رسم عاشقی می بایست عاری از تحقیر و تمسخر باشد! قبول که دلت یار خاطر میخواهد و نه بار خاطر! قبول که فاصله پیر و فرتوتت میکند! قبول که دلت باید و نباید بلد نیست! اما تو خود، عشق را باور کن...
 
باورش کن که بدون حضورش نمیتوانی... باورش کن که کمرنگ بودنش، بهتر از هرگز نبودنش است... باورش کن که سراب وصال دور نمیشود از قلب تشنه ات... 
 
باورش کن که توانت را هزاربرابر می کند تا در مقابل بی رحمی بایستی... باورش کن که این درد شیرین عجیب حالت را خوب میکند!
 
عشق، جدال بی پایان قلب و عقل است... که میخواهی داشتی باشی اش و می دانی که نمیتوانی... می خواهی که کنارش باشی و میدانی که سردر تمام جاده های بی انتهای این جهان، بی رحمانه "ورود ممنوع" نوشته اند!
 
و هزار بار میخواهی و هزار به توان هزار نمیتوانی... و چه سخت از پای می اندازتت خواستن و نتوانستن... 
و با خود میگویی آن کس که از خواستن و توانستن میگفت؛ عاشق نبود...
نکشید درد فراق را... جان نداد از تماشای دست هایی که دست هایش را لمس میکند... قلبش از حرکت نایستاد وقتی نگاه عاشقانه اش را دید... 
پس بخوان و بنویس و بگو دل بی تاب من، که خواستن، نتوانستن است....
 
 
۲۳ تیر ۹۳
۶:۴۵ am
 
 
+ خوبــــــَم خیلی خوب.... یه آرامشی دارم که انگار هیچ کس به جز خدا بهم نداده... خدایا شکرت...
 
+ ماهتـــــون عسل . . . .
|دوشنبه 23 تیر1393| 23:14|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A