✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

واسه دیدن تو داره میره دلم. . . .
 
 
 
تلفن را از پریز می کشم... موبایل را خاموش میکنم... پرده ها را می کشم و خودم را لابه لای ملافه ی سفید پنهان میکنم! اشک... بغض... درد... کاش میشد تورا خواست !  کاش توقع زیادی نبود داشتن و بودنت !
دست و پا میزنم بین تردید و باور... بین دوست داشتن و نداشتن... بین خواستن و نخواستن... می خواهم بخوابم! ذهنم را از هرچه فکر و خیال دور کنم و آرامش  را مهمان روح و روانم کنم. 
 
چشم هایم گرم شده... بدنم لمس است. انگار هستم و نیستم! صدای در می آید. باز شده!! کنار تخت نشستی. موهای پریشانم را از چهره ی غمگینم کنار میکشی... اخم هایم انگار درهم می رود !!  پیشانی ام را می بوسی... لب های پر از حرارتت که به پوستم می رسد حس میکنم در حال گر گرفتنم... می خواهم بلند شوم و به زیر آب سرد بروم! دریغ که توان از دست و پایم خارج شده... 
حست میکنم... با تمام وجودم !! نگاه پر از احساست را حس میکنم. دست های گرمت را حس میکنم وقتی دست های کوچکم را میگیری! صدایم می کنی... 
چه حس غریبیست میم مالکیت بعد از نامم... یعنی برای توام! تنها برای تو...عاشق میشوم! عاشق اسمم به زبان تو... عاشق سوالی صدا کردنت... عاشق آرام و با طمأنینه حرف زدنت... میخواهم جهان سرتاپا مهر سکوت برلب بکوبد تا تو فقط صدایم کنی و من جانم بگویم... 
جانم بگویم و جان دهم برایت جانم .  اخر که به جز تو جان من است؟ مگر عشقه ی عشق چند بار در قلب من جوانه می زند و رشد میکند که بخواهم به جز تو جانم بگویم؟ 
تو بگو... 
باز صدایم میکنی... چند بار... و هربار صدای پر صلابتت بیشتر می لرزد! حالا انگار با حسرت صدایم میکنی! و لعنت به من که زبانم نمی چرخد تا به یاد بیاورمت که جان منی... لعنت...
کنارم دراز میکشی. بغلم میکنی... 
چرا گریه میکنی؟ گریه ندارد این ثانیه ها ! شوق دارد... آرامش دارد... شکر دارد... هرچه دارد گریه ندارد... تو آرزوی منی... آرزویم کنار تو بودن است... در لحظه های بدون تکرار... و چه لحظه ای بدون تکرارتر از حال؟
بدنم انگار مال من نیست .  
دستم را که رها کنی می افتد. خواب عجیبیست! اینکه تو را حس میکنم اما خودم را ....
حرف میزنی  ....
چرا از رفتن می گویی؟ من که هستم! چرا از تنها گذاشتن میگویی بی معرفت؟ این تو بودی که نبودی... این من بودم که همیشه تنها ماندم... 
چرا هق هق میکنی؟ یک بار آمده ای؛ بگذار همیشه عظمت بمانی برایم...
آغوشت محکم تر پذیرای وجودم است... لعنت... لعنت به دستی که فشردن وجودت را از خاطر برده! لعنت به قلبی که تپیدن فراموشش شده... لعنت... لعنت به کاسه ی صبرم که زود پر شد! لعنت به طاقتم که توان به دوش کشیدن این حجم نبودنت را نداشت... و تمام شد! و تمام شدم!
ملافه ی سفید را به صورتم میکشی و میگویی: 
         لعنت به من که دیر رسیدم ...
 
 
 
سه شنبه
۳۱تیر ۹۳
۱۰:۰۲صبح
|چهارشنبه 1 مرداد1393| 0:9|...حـــــــ♥ــــــورا...|
 
 
آرام نگاهت میکنم... این تویی در اوج و این منم در حضیض تنهایی! انتخاب بی عقل و منطق و پر ز احساس این روزهایم... حرفی نیست؛ حتی گلایه ای هم نیست! 
 
عاشق باشی و از تنهایی گلایه کنی؛ دیگر عاشق نیستی... عادت کرده ای به بودنش... به خنده ها و حرکاتش ! 
عشق یعنی هیجان... باور دوری و لمس نزدیکی اش! اینکه بدانی جایی زیر آسمان این شهر نفس می کشد و خدایی را بنده است که تو به درگاهش سجده میکنی! 
 
تضاد تلخ خنده های اطرافت با اشک های روی گونه هایت حکایت ثانیه به ثانیه ی لحظاتت است!  بغض های فروبرده ی در جمع، منتظر خلوتی بی هیاهو و امن است تا بلکه سرباز کند و مجالی یابد برای شکستن...
 
ولی تو خود، عشق را باور کن... قبول که رسم عاشقی می بایست عاری از تحقیر و تمسخر باشد! قبول که دلت یار خاطر میخواهد و نه بار خاطر! قبول که فاصله پیر و فرتوتت میکند! قبول که دلت باید و نباید بلد نیست! اما تو خود، عشق را باور کن...
 
باورش کن که بدون حضورش نمیتوانی... باورش کن که کمرنگ بودنش، بهتر از هرگز نبودنش است... باورش کن که سراب وصال دور نمیشود از قلب تشنه ات... 
 
باورش کن که توانت را هزاربرابر می کند تا در مقابل بی رحمی بایستی... باورش کن که این درد شیرین عجیب حالت را خوب میکند!
 
عشق، جدال بی پایان قلب و عقل است... که میخواهی داشتی باشی اش و می دانی که نمیتوانی... می خواهی که کنارش باشی و میدانی که سردر تمام جاده های بی انتهای این جهان، بی رحمانه "ورود ممنوع" نوشته اند!
 
و هزار بار میخواهی و هزار به توان هزار نمیتوانی... و چه سخت از پای می اندازتت خواستن و نتوانستن... 
و با خود میگویی آن کس که از خواستن و توانستن میگفت؛ عاشق نبود...
نکشید درد فراق را... جان نداد از تماشای دست هایی که دست هایش را لمس میکند... قلبش از حرکت نایستاد وقتی نگاه عاشقانه اش را دید... 
پس بخوان و بنویس و بگو دل بی تاب من، که خواستن، نتوانستن است....
 
 
۲۳ تیر ۹۳
۶:۴۵ am
 
 
+ خوبــــــَم خیلی خوب.... یه آرامشی دارم که انگار هیچ کس به جز خدا بهم نداده... خدایا شکرت...
 
+ ماهتـــــون عسل . . . .
|دوشنبه 23 تیر1393| 23:14|...حـــــــ♥ــــــورا...|
تحمل نداره نباشی . . . 
دلی که تو، تنها خداشی!
 
 
حرف های مرا شعر و ترانه بازگو نمیکند. مرا قافیه های متن هایم، من میکند!
 از این روزهای شیرین، دلزده ام... حس مبهم و پر تردید، انگار چشم دوخته به این زندگی و نمی رود !!
بدبین شدم به دنیا و آدم هایش...
به تعریف خوشبختی...
به لمس حضورت که هنوز پرهیجانم میکند.
تکراری نشدی و همین ترسم را چندبرابر میکند. اینکه دوست داشتنت چون قدحی بی پایان، کم که نمیشود هیچ.... زیاد میشود و مرا مجبور میکند به نوشیدن عشق! 
و باز من می مانم و مستی بی انتها و مردم شهر که دیوانه خطابم میکنند...
و تو...
و راستی تو....
کجایی همیشه دور؟ همیشه باور؟ همیشه مهربان؟ 
کاش بودی و میگفتی دلیل این همه پریشانی ام را! کاش میدانستی فراق و انتظار چه بی رحمانه جان میگیرد از معشوق...
و کاش خودت میفهماندی ام که لحظه ی موعود، ثانیه ایست افسانه ای... و هرگز فرا نخواهد رسید!!
و من این چنین غریبانه و جنون وار، اشک نمیریختم و لعنت نمیفرستادم به سرنوشت...
به خطی که جدایی را سرلوحه ی ما قرار داد!
می دانی باور؟ 
پیر میکند انتظار... گیسوانت به چشم همه شبرنگ است و خودت میبینی دانه های سفید تنهایی و سردی نبودنش را...
شاید روزگاری، روزگار طعم تلخ حقیقت، را بچشاندم! 
بزرگ شوم و عاقل... 
و دست بردارم از جنون! و قلبم خاموش شود و فراموشش شود به عشقت تکان بخورد و سرخی و حرارت تو را، تراوش کند و جسم سردم را گرم...
ولی اخر عقل میخوام چه کار؟
قلب من، نبض احساسم، مرا دچار زندگی میکند...  وگرنه عقلی که به هزار منطق انکارت میکند را چه کنم؟ 
دلیل من تویی...
حرف هایت
خنده هایت
بغض های نشکسته ات
لعنت به عقلی که تو را نبیند... چشم بندد به روی تو و دیده بگشاید به دنیای بی تو!
مرا از دور دیدنت کافیست . . .
تو بمان
تو بخند
تو باش
من از پس عقل عصیانگرم برمی آیم!!
 
 
 
پ.ن: نوشته شده در    :    ۱۱ تیر ۹۳
                                    چهارم ماه رمضان
                                    ۵:۵۰ صبح
|چهارشنبه 11 تیر1393| 18:12|...حـــــــ♥ــــــورا...|

تا کنار منی نمی ترسه دلم...

 

سلام بر تو ماه من...

سلام بر تنها سحری خوردن و غریبانه افطاری خوردن

سلام بر شب قدر و جوشن کبیر و سوره ی قدر

سلام بر ختم قرآن عاشقانه...

سلام بر ماه عسل!

|شنبه 7 تیر1393| 22:41|...حـــــــ♥ــــــورا...|

ساده نمیشه بی خبر بری عشقم

بگو نمیشه بگذری از من ...

بگو کنارمی همیشه...

 

بیا قایم موشک  ... من می شمارم ! یک ... دو... سه ... تو قایم شو!!! 

چشم هایم را می بندم. صورتم خیس می شود! چهار ... پنج... شش... صدای قدم هایت

هنوز هم می آید... خدایا،‌ دارد دور میشود. خیلی دور! هفت... هشت ... نه ... صدای

نفس هایش را میشنوم. نفس نفس می زنم. ده .. یازده... دوازده ... حالم خوب نیست. قلبم!

انگار نمیزند. سیزده ... چهارده... پانزده... جلوی تو باید خوب باشم. با گریه می شمارم. نمیخواهم

نابودی ام را ببینی!!! شانزده ... هفده ... هجده... خدایا قایم شده! نیست... حالش که خوب است؟

نوزده... بیست... رفته. . . اول بازی بود. اما حالا رفته . . . حالا هزار بار یک تا بیست را می شمارم.

نه.... رفته . . . . 

کلافه میشوم از تو و حرفایت . از غرزدن هایت.  از نه گفتن هایت .  نکن با من و این دل بیچاره. 

منو تو که به جز هم کسی نداریم. داریم؟ من که ندارم .... این منم. خسته و گریان! تمام دردهایم را

خستگی هایم را... بغض هایم را... بی کسی هایم را قایم کرده ام پشت یک خوبم ساده... دروغ

این روزهای من، حرف از خوبیست. بهترین های زندگی ام که خوب باشند؛ بی خیال خوب بودن من...

هنوز اتاقم هست. هنوز کاغذ های سفید و خودکار آبی هست. هنوز نوشتن گناه نیست. هنوز هم

اشک ریختن شیرین است. تو خوب باش... تو درد نداشته باش... تو اشک را مهمان چشم هایت نکن...

لعنت به من اگر بخوابم حالت را بد کنم!

مرگ .... پایان تلخ! نمی خوام ... من حاضرم تلخی هایم پایان نداشته باشد اما این پایان تلخ سراغم

نیاید. دو خبر مرگ در یک روز از توان دخترک لوس بابا به دور است. خدایا ... مرا زودتر از عزیزانم ببر.

قسم به جلالت... به اسم اعظمت... به بهترین خلقت... به بهترین ماهت... به بهترین شبت... به بهترین

روزت... مرا زودتر از عزیزانم ببر. نباشم و نبودنشان را نبینم....

|جمعه 30 خرداد1393| 1:40|...حـــــــ♥ــــــورا...|

  شعور اگر خریدنی بود ،  

  من حاضر بودم برای بعضی ها از جیب خودم مایه بذارم ....  

 

با موهای پریشان و چشم های پف کرده و چهره ی غرق خواب، بلند می شوم. 

شاید خسته چون موهایم... شاید سیاه چون چشم هایم و شاید دنیای خواب زده

چون چهره ام، امروز هم آغاز می شود. اما جنس امروز متفاوت است.  . . بوی رویا

می دهد. بوی روزهای شیرین! نوید میدهد... مژده می دهد ... امروز گوش تیز کرده ام!

خبرهای خوب در راه است ........

 

اسمت را می نویسم !  چشم هایم را میبندم و دوباره باز می کنم. شاید می خواهم نگاهم

عوض شود. بی طرف شود ... چیزی که این روزها دور شده از من و روزانه هایم !! زل می زنم 

به اسمت... می گویم خدایا چه می شد این اسم هم برایم عادی بود. بی هیچ تمایز و تفاوتی

انقدر شیرین نبود و دوست داشتتی!! کاش هیچ کس دلی را اهلی خودش نمی کرد. 

 

نمی نویسم. خط اول نوشته هایم، می شود مسیر نوشته ام! و وقتی مسیر، لغزنده و نامطمئن 

بود؛ نوشتن جایز نیست! 

 

شتابستان من یک هفته ای می شود که آغاز شده... اما لذت تابستانی ندارم! می ترسم از روزهایی

که قرار باشد چون کودکی ام ادامه پیدا کند. دل دل کنم برای رسیدن به چیزی و تا رسیدم انگار نه 

انگار چه خیال بافی هایی می کردم برای رسیدن!! 

 

روزگــــارتون عســـــل :)

|سه شنبه 27 خرداد1393| 11:8|...حـــــــ♥ــــــورا...|

و از امروز رویای من کم کم نزدیک می شود به تحقق...

نوشتن...

نوشتن رمان!

 

|دوشنبه 26 خرداد1393| 17:55|...حـــــــ♥ــــــورا...|

کاش بودی و اصرار میکردی:

کم نکن از دوست داشتنت

و من گریان میگفتم:

چه فایده دارد عشق و درد و بی تو بودن و حسرت و اشک و بغض؟؟؟

نه!

امشب را حساب نکن که خسته شدم از همه کس!

تو باید...

اخر وقتی نیستی من به دل احمقم (باید) بفهمانم؟؟؟؟؟

او چه میفهمد؟

به قانون من بود که تو نبودی....

خود سر شد که این چنین بود و نبود شدی!!!!

|پنجشنبه 22 خرداد1393| 1:26|...حـــــــ♥ــــــورا...|

حرفی بزن ... چیزی بگو ...

 

نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک ... شاید به اندازه ی نفسی دوباره و قد کشیدنی تازه...

به همین سادگی دانه های شادی و شلوغی از کیسه های مهر و محبت تمام شد و 

ما ماندیم و عکس ها و فیلم ها ! که اگر نبود شاید نه من و نه هیچ کس باورش نمی شد 

روزی ما هم از آن روزها داشتیم. طعم خوشبختی برایمان دور و غریب نبود و بلد بودیم

بلند خندبدن و با هم خندیدن را ... بیگانه نبودیم از جمع های شلوغ و مهمانی های دوره ای...

مسافرت های دسته جمعی و قسمت کردن سادگی و یک رنگی ... هنوز خانه هایمان پر 

نشده بود از تابلو و تندیس های چند ملیونی! با هم راه می رفتیم و با هم خسته می شدیم

و دیگر نیازی به تردمیل نبود... نیازی به دویدن های دروغین نبود !  کنار هم می نشستیم و 

درهای اتاق هایمان بسته نبود! خلاصه که رفت ... خوب یا بد تمام شد !  و همه  می دانیم

که باز نمی گردد. امروز این ماییم : خسته و تنها، پناه برده به گوشه ای تاریک از این دنیا ...

غرق شده ایم در دریای بی کسی! می دوییم و باز نمی رسیم. کنار همیم و دور از هم. بزرگ شدیم

قد کشیدیم. پیر شدیم و باز دلمان دل دل می کند برای روزهای رنگارنگ روزگار...  دنیای سیاه و

سفید امروز با باکیفیت ترین دوربین ها هم رنگارنگ نمی شود. مشکل از دل است. غبار گرفته!

امروز سپیدی موهایت می چربد به سیاهیش! امروز هق هق من می چربد به گریه های کودکانه!

امروز تو مرا عزیزم خطاب نمی کنی، من غصه ی در آغوش رفتنت را نمی خورم! امروز تو فریاد میزنی

و من سکوت نمی کنم. اشک نمی ریزم و اخم نمی کنم که چرا دیگر خوب دیروز نیستی؟ امروز خانه

برق نمی زند و هیچ کس پشت در نایستاده! امروز کسی مهمان ناخوانده نمی شود و ما خوش حال 

ز آمدنش نمی شویم! امروز تو برای یک لحظه خندیدن من دست به هرکاری نمی زنی! امروز من دختر 

حرف گوش کن نیستم!  امروز با تمام خستگی، دیگر وقتی برای باهم نمیگذاریم! امروز دیگر بی مقدمه

چمدان نمی بندیم و سفر نمی رویم! امروز دیگر من بی دلیل روبه روی دوربین تو نمی رقصم! امروز خبری

از سفره های رنگین غذا نیست! امروز تو برای آمدن عزیزت ساعت ها دل نوشته نمی نویسی! امروز تو

عزیزی نداری! امروز لوسترهای گران و مبلمان های شیک و تلویزیون های چند اینچی ارزش زندگی را

تعریف می کند و نه من و تو کنار هم و به عشق هم! امروز آهنگ و رادیو و تلویزیون می گوید کسی خانه

است نه صدای من و تو ... امروز معصومیت از دست رفته!!!!!

 

|دوشنبه 19 خرداد1393| 17:4|...حـــــــ♥ــــــورا...|

هنوز هم بعد از این همه سال وقت امدنت که میشود 

قلبم کنده می شود....

سلام به تو !

|شنبه 17 خرداد1393| 0:8|...حـــــــ♥ــــــورا...|

دیدنتان باهم نفسم را گرفت

باورم نمیشود باورم که روزی خبر همیشه باهم بودنتان را بدهید...

اهههه که چقدر سخت شد برایم دنیا...

چشم هایم کاش نمیدید

قلبم... بزن... باور هنوز هم باور می ماند!

|سه شنبه 13 خرداد1393| 13:53|...حـــــــ♥ــــــورا...|

باز شب و باز من و خیالت... گوش کن صدا را

همین

سکوت من

و خواب تو

و عاشقانه های هرشب من: یکی هست تو قلبم که هرشب واسه اون می نویسم و اون خوابه

راحت بخوابی باور و خیال من....

|سه شنبه 13 خرداد1393| 1:16|...حـــــــ♥ــــــورا...|

شاید این روزها دیگر باور نیستی... شده ای خیال میان همهمه ی بی باوری!

گوشه ی دلم و کنج این جهان خالی از عشق، آرام و بی صدا دوستت خواهم داشت

که مبادا به سخره بگیرند احساسم را و عاشقانه های بی آلایشم را... خوبی خیالم؟

جایت خوب است؟ میدانی؟ لذت عشقم صدچندان میشود وقتی دوستم نداری و این چنین

دیوانه وار دوستت دارم... ایمان بیاور به جنونم! نمی خواهم درد بکشی از عشق، همچون من...

اخر از سر این درد، جهان جوابم کرده! هرشب پتوی دعا را روی وجودت میکشم و به خدایمان

میسپارم فردا قهقهه ات گوش عالم را کر کند!! و من در خلوتی از این جهان مستانه بخندم و بگویم

این است عشق.... همیشه دور و همیشه بزرگ.... و هرچه دورتر میشود بزرگ تر است! خط کشیده به

 روی تمام قانون های دنیا...خدایا این نوگل خندان را نسپرده ای به من اما میسپارم به تو از چشم حسود چمنش

|جمعه 9 خرداد1393| 3:5|...حـــــــ♥ــــــورا...|

صدای هق هق می آید

انگار با کسی قول ماندن داده بود...

 آرام و بی تفاوت نگاه می اندازم به آسمان.... به کبوتر بیچاره ای که تمام توانش را

به کار میگیرد که نزدیک دوستانش شود. برسد به مردمش ... نمی خواهد گم شود. 

نمی خواهد دور بماند از شهر و دیارش... بیشتر بال می زند و مردمش سریع تر! سریع تر

بال می زند و مردمش محکم تر ... و در آخر به زحمت میرسد به دوستانی که حتی برای

یک بازیگوشی ساده و جاماندن آسان هم صبر نمی کنند. می روند تا تنها بماند و زمانی

برای ایستادن ندارند. گم که شد پیدایش نمی کنند.... ساده فراموشش می کنند و گناه

بی معرفتی خودشان را تمام و کمال به گردن یک شیطنت ساده می اندازند! سرم را پایین

می گیرم. پرنده های آسمان از مردم شهر من یاد گرفتند یا مردم شهر من از پرنده های آسمان؟

که کسی که از قافله جا ماند اگر نرسد فراموش می شود؟؟

 

 گوش هایش را گرفت... خواست نشنود. انگشت حماقت را تا توانست فرو برد درون معرفت

و گناه نشنیدن خودش را انداخت به گردن نگفتن ها... گفت دنیا عوض شده و روی آورد به عوضی شدن...

منکر شد بهشت و جهنم را و منو تو سکوت را به سلامتی آبرو جرعه جرعه خوردیم و مست بیخیالی

شدیم! و خدایمان گفت جرمش را و باز بهانه آوریم که حدّش را می خوریم.... قاضی تعزیر داد و دل 

بستیم به مجازات کمتر ... و باز مستی و مستی !! دنیایمان را عوض کردند و آرمان هایمان را پوچ ....

آدم هایمان عوض شدند و گاهی ندیدیم و نخواستیم ببینیم که عوضی شدند و فرق کردند با خدا و 

حرفش ....  و عده ای از ما نخوردند از جرعه های سکوت و غفلت... و مردانه فریاد زدند و اعتراض کردند.

حیف از آن لحظه ای که امل خوانده شدند و منو تو باز مستی از سرمان نپرید و تلو تلو خوران باز میخوردیم

و می گفتیم خواهی نشوی رسوا ... همرنگ جماعت شو ... حالا بیا نگاه کنیم به این جماعت روشنفکر که

بیداران و شجاعان منو تو املشان به حساب می آید !  بیا سری بزنیم به خلوتشان که میگویند راحتند اما

بی غیرت نیستند ... و تو دریده شدن پرده های حیا و عفت را می بینی و نمی دانی غیرتش کجاست؟

بیا برویم بهشت زهرا ... چشم بدوزیم به خلوت غریبانه ی شهیدان که چه فکر میکردند و چه شد؟ اینجا

را بو کن!! بوی بهشت میدهد. خبری از تندی مشروب و دود و سیگار نیست. اهل اینجا بلد نیستند به جز

آرامش چیزی به خوردت دهند... نگاه کن به عکس های بالای قبر... به مادرانی که هرپنج شنبه گلاب به 

دست می آیند کنار پسرانشان... مردانشان... و مادرانی که بغضشان را سخت قورت می دهند و زیرلب

با دردانه شان حرف می زنند! و شاید جواب میشنوند: به هرتابوت خالی که رسیدی، بغل کردیش گفتی

بسه برگرد... آخه تنها واسه تابوت خالی، مگه چند سال میشه مادری کرد؟ دیدی عکس ها را؟ بزرگی را

دیدی؟ زیبایی را دیدی؟ دل نبند به ته ریش پسران خیابانی و ریش آنان که ریشه را می زنند... صلابت

یعنی همین!! شنیده و دیده ای شهیدانی که عزیزشان کنارشان آمده و لبخند زده اند؟؟ نشود بری کنارشان

و اخم کنند. . . . . ننوش از جرعه های سکوت و غفلت !! ننوش ....

 

 ذهنت را باید طلا گرفت اسطوره ی شعر من.... بی انصافی است روزی مجسمه ات را نسازند

و نگوید این آدم استاد زمانه اش بود...RoozbehBemani.jpg

 

 

|شنبه 3 خرداد1393| 15:13|...حـــــــ♥ــــــورا...|
فهمیدم... 

بابا به خدا فهمیدم تو خدایی! فهمیدم هرکاری از دستت بر میاد!!! به خودت قسم میدونستم

چرا این جوری میکنی؟ خب بندم.... ازم چی انتظار داری؟؟ نه.... من بچه پررو از سر خودخواهی

عجیب دل بستم به رحمتت! چرا با عدالتت میای سراغم؟ 

|دوشنبه 29 اردیبهشت1393| 19:29|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A

جملات عاشقانه
مرتضي پاشايي
اس ام اس جديد 94
کد آهنگ نگران منی مرتضی پاشایی

امارگیر حرفه ای سایت

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آیکـُن های ِ دختره آیکـُن های ِ دختره آیکـُن های ِ دختره