✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

هجده بهمن نود و سه 

من وارد دنیای هجده ساله ها شدم

متفاوت تر و هیجان انگیزتر از همیشه....

حسی که تا حالا نداشتم!

بیخیال بحران تولد و فلسفه های دلگیر کنندش...

و نگاه های مهربون پدر و مادرم که دخترمون چقدر بزرگ شد و ما چقدر پیر....

و حالا این نفس های ابتدایی هجده سالگی من است....

دختری در اوج عشق و احساس...

دنیا جان 

سلام!

|یکشنبه 19 بهمن1393| 16:16|...حـــــــ♥ــــــورا...|
گفت عاشقی ؟
خندیدم... گفتم نه!
گفت پس چرا این همه غم؟
سکوت کردم و گفتم نمی دونم!
گفت یه روزی دیگه نمی تونی انقدر ظاهرسازی کنی...
خسته میکنی خودتو... روحتو... روانتو... جسمتو...
چیزی داره اذیتت میکنه؟
نگاهش کردم و گفتم نه.........!
انقدر پلک میزدم که اشک تو چشمام جمع نشه.... که سرخ نشم! که مجبور نشم بپرم بغلش و بگم خوب نیستم! 
که یه چیزی خیلی وقته مثل اسید پاشیده شده رو زندگیم!
که صورت این زندگی انقدر بد شده که کسی حاضر نیست نگاهش کنه... 
کسی حاضر نمیشه بکشتت کنار و بگه ببین! هیچی نگوهآا
فقط سرتو بذار رو شونم! های های گریه کن!!!
انقدر گریه کن که چشمات سرررخ سررخ بشه و بعدش نگران نگاه های بقیه نباشی
ببین من باهاتم. اگه یه دنیا ولت کرد به درک....مگه من مردم که این جوری شدی؟؟
ولی  به صورت خیلی بی رحمانه ای هیچ کس پیدا نمیشه
نه که نباشه     نهایی واگیره داره.......

 

|چهارشنبه 8 بهمن1393| 19:45|...حـــــــ♥ــــــورا...|
یک زمانی بزرگ ترین لذت، اضافه شدن یک مخاطب جدید بود....  کسی که میشد خواننده ی تراوشات

ذهن پریشان من!

یادم نمیره روزایی که قبل از مدرسه رفتن نظرات رو چک می کردم و لبریز می شدم از حس های قشنگ....

از جمله های چقدر خوب می نویسی... اینجاش حرف دل ما بود... تو نویسنده ی بزرگی میشی!

روزهایی که با شوق نوشته هامو واسه مامانم می خوندم و نظرش رو می گفت و آخرش می گفت حورا....

اشتباه می کنی بری حقوق! این همه احساس نمی تونه بره توی دانشکده ی خشک حقوق . . . 

از روزها خیلی می گذره. . . .

دیگه نه من صبح به صبح سری به تراوشاتم میزنم و نه اصلا به ذهن پریشان اجازه میدم تراوشاتش رو

بیرون بریزه....!

هنوز هم کامنت هام پر میشه از تعریف اما اون حسام پر کشیده  و رفته!

انگار یه چیزایی توی ۱۷ سالگی داره درونم کشته میشه.... 

دیگه هیچ متنی رو واسه مامانم نمی خونم! تا بعد مثل همیشه با خودم نگم که کاش نمی خوندم.

به خودم فحش نمی دادم و نمی گفتم خودم کردم که لعنت بر خودم باد....

دیگه نمی خونم که دنبال مرجع ضمیری نگرده... توی هیچ متن عاشقانه ای!!!

دیگه نمی خونم تا به جای درد و دل بهم بگه نوشته هات بوی خدا نمیده و بی خیال این عشق های مسخره...

اصلا من خیلی وقته با اونی که اسمش مامانمه غریبه ام!

زندگی من خیلی وقته خلاصه شده توی بابام....

که از روی صدای نفس کشیدنش می فهمم کجاش درد می کنه؟

زندگی من خیلی وقته خلاصه شده توی چهار دیواری اتاقم و موبایلم و اهنگ و در بسته . . . 

که با باز شدن این در بسته احساس بی امنیتی می کنم! احساس خطر ....

که به همون خدا هیچی بدتر از این نیست واسه یک دختر توی خونه....

شجاعت می خواد نوشتن اینا. . . . . 

خیلی هم شجاعت می خواد.

اما نمی دونم چرا می خوام بنویسم....

یه زمانی دفترچه شیش ماه به شیش ماه عوض می شد! انقدر که می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم!

یه زمانی پر بودم از شکایت... که تا یکی حالم رو می گرفت با گریه از زمین و زمان می نالیدم.

اما عوض شدم.

خواستم اتفاق های بد رو زمانی تعریف کنم که تموم شده باشه. که انقدر بوی ناشکری و اعتراض نده.

چون باورم بود خدای من هیچ وقت بد من رو نمی خواد.

چرا بود؟

باورمه خدای من هیچ وقت (هیچ وقت) بد من رو نمی خواد.

با این همه دفترچه ی عزیزتر از جان من غریب افتاد... که کاش نمی افتاد.

که من فهمیدم وقتی نمی نویسم انگار یه چیزی کمه!

تو خودم تلنبار می کنم و حس خفگی بهم دست میده . . . 

توی دو ماه باید انقدر می نوشتم که دستم بشکنه. انقدر که حرف داشتم! انقدر که حس می کردم و می کنم

کمرم داره خم میشه.

انگار یه دره ی خیلی خیلی خیلی عمیق توی وجودم هست. ...

که وقتی یاد اون اتفاق، اون عدم، اون خلا می افتم پرت میشم توش!

دست و پا می زنم

داد می زنم

گریه می کنم

کمک می خوام

هق هق می زنم

خدا خدا می کنم

نفس نفس می زنم

هیچ کس نیست خدا. . . .

به جز خودت هیچ کس نیست. که اگه قرار بود باشه دل خوش کنم به غیر خودت حالا حالا ها بیرون نمی اومدم!

قبول که یه روز در میون می افتم توش اما بازم شکر. . . 

به قول اونی که تکثیر بی رحم درد توی وجودش، بیشتر و بیشتر می شد اما میگفت تحمل نداره نباشی، دلی که 

تو تنها خداشی :                                         خدا رو شکر

خدارو شکر که فشار درد نمی ذاره گدایی محبت کنم....

خدارو شکر که هست که اگه نبود معلوم نبود کجا بودم؟

خدارو شکر که یه چیزی تو وجودم دیده که صبح به صبح بیدارم می کنه . . .  

خدارو شکر که اونایی که دوستشون دارم و دوسم دارن هستن....

خدارو شکر که می تونم بگم خدارو شکر !!!

خدایا . . . 

من بنده ی بدی برات بودم... 

اما یه چیزی

 

 

قسم به یاس عباس

 

ناامیدم نکن !

 

 

|چهارشنبه 17 دی1393| 19:17|...حـــــــ♥ــــــورا...|
تو آن روزی فراموش نشدی که نبودن هایت میچربید به بودن هایت...
آن روزی نقطه ای نشدی در برابر دریای عشقم که نگاهت را از من و احساسم ربودی...
آن لحظه ای از ذهن و من و باور و وجودم کمرنگ نشدی که خواستی بروی و صادقانه رفتی...
من آن ثانیه معنای فراموشی را فهمیدم که سطل سیاه مرگ به روی زندگی و حیاتم پاشیده شد!
و من در اقیانوس وهم و ناباوری غرق بودم که تو صدایت پخش میشد و حرفایت نفسم را به شماره می انداخت....
این بار از روی عشق به تو و لحن پر طنینت نبود؛ بلکه از نفرت از روزگاری بود که من و تو را این چنین بهت زده رها کرده بود....
خیال میکردم تنها تویی و تنها و من و عشق اسطوره ای ام!
و من عاشق ترین دخترک این سرزمینم که با نیت عشقت تکبیرالحرام گفته ام و چشم بسته ام به روی دنیای غیر از تو...
نفهمیدم مرگ .... همین سه حرف تلخ و کمرشکن این چنین زلزله ی دنیایم میشود و روی سرم خراب!!
باورم نشد قلبی که از حرکت بایستد و پارچه ای سفید رویش برود و خاکی که میزبان بدنی شود؛ من را این چنین از پای در می آورد
باورم نشد زمانی که میگذرد حالم را بدتر میکند که بهتر نمیکند...
اشک هایم خسته اند
وجودم رنجور تر از آن است که توان برخاستن داشته باشد!! 
این اشک ها، خود میدانند که در انتظار یوسفی میبارد که دیگر نیست و جز کوری یعقوب کاری بلد نیست....
 نبود و دست ها و صدایی نبود که مرا فرمان مبارزه بدهد و من دلخوش باشم که یک صدا، تنها یک صدا، میتواند مرا از این برزخ مرگ بار و زجر آور برهاند!!!
کجا بود وقتی مسخره میشدم و دیوانه خطابم میکردند و نگاهشان آواره ام میکرد؟
کجا بود وقتی خانه بوی غم میگرفت و شادی پر کشیده بود و رفته بود؟
نه نبود....
نبود و حال بی حالم را ندید و از مردم شهر سراغ بی کسی ام را نگرفت....
این روزها تقویم به دست گرفته ام و روزها را میشمارم! نمیشمارم که به چیزی برسم.... میشمارم که یادم بماند چند روز و چند ماه و چند سال است که مرده ام! که راه میروم و نمیرسم... که نفسی را میکشم و معتادش نمیشوم... که لبخندی را میزنم و شاد نمیشوم... که اشکی میریزم و آرام نمیشوم....
من فراموش کردم تویی را که دوست داشتم و عاشقانه برایت مینوشتم و یک جهان عاشق تویی شده بودند که ندیده بودنت!
مرگ تو را از خاطرم برد و حالا ثانیه هایم بوی عزا میدهد.... 
من در پس این خنده ها و راه رفتن ها و بازی ها مرده ام و از یک مرده، چه انتظار عاشقی و از عشق نوشتن؟
عشق من باطل است ای همیشه باور نا باوری ام!
من نگاهم به وجودی گره خورد که با پرهای شکسته، اوج گرفت و پر کشید... دل به طنینی دادم که خالقش بیشتر هوای شنیدنش را داشت....
این عشق باطل است! این صلاة را سلام نداده میشکنم و از توبه، توبه میکنم....
خداحافظ تو ای همپای شب های غزل خوانی.....
 
 
|پنجشنبه 4 دی1393| 17:28|...حـــــــ♥ــــــورا...|
هرجا چراغی روشنه

از ترس تنها بودنه

ای ترس تنهایی من

اینجا چراغی روشنه...... 

 

زندگی ادامه دارد اما نبودنت انقلاب زندگی من شد!!

انقدر سو سو میزنم شاید یه شب دیدی منو....

|شنبه 8 آذر1393| 23:58|...حـــــــ♥ــــــورا...|
من مردم!

از همان روز جمعه.....

از وقتی تسلیت میگفتند و هق هق میزدند

از زمانی که گفتند یکی هست که دیگر نیست

من مردم

اما خندیدم که مبادا دلگیر شوند

من مردم

و هیچ کس برایم فاتحه نخواند

مرتضی

من هم مردم!!!

|پنجشنبه 29 آبان1393| 15:17|...حـــــــ♥ــــــورا...|
دروغ یعنی همین ...

یعنی که تو رفته باشی و این باشد حال من !

آرام نمیشود دلم....

باور کن هرکار بود کردم

اما

آرام نمیشود این دلم!!

رفتی...

آرام شدی!

خسته شدی بودی از درد و آه....

کجایی ؟

قلبت چرا روی تکرار نیست؟

تو از سرطان شکست نخوردی

قلبت تکرار نکرد!

قلبت بی وفایی کرد

خدایا رفت...

همان که نگرانش بودی رفت......

همان که جز تو کسی را نداشت رفت.....

یکی هست...

که دیگر نیست.....

قلبم آرام بگیر . . . . 

جایش خوب است

خوب خوب

تورو نذار یه امشبم با گریه های من تموم شه!!

قراره دیدنت از امشب اخه ارزوم شه!!!

نذار که اشک چشم من بریزه پشت پای تو .

کی مثه تو میشه؟؟؟؟

راحت برو عشق من!!!!

خدایا ااااااااااااااااا

مرتضی

برایم دعا کن . . . . . . . . . .

|جمعه 23 آبان1393| 14:46|...حـــــــ♥ــــــورا...|
نه
دوست داشتنت فراموشم نشد
از خاطرم نرفت که باور بودی و هستی و خواهی...
زمان، آب سردی نشد روی لحظه های عاشقانه ام!
عشقم، تبی نبود که اوج بگیرد و اکنون قطع شده باشد...
چیزی نیست!
هنوز خنده هایت، زیر پای غمم را خالی میکند و غرق میشوم در دریای وجودت.......
هنوز نفس هایم با گره ی اخم هایت شماره های معکوس را میشمارد!
هنوز تکرارت شیرین است و امید بخش و هیچ "ی" ای به تکرارت اضافه نشده!!
سرگرم روزهایی هستم که تو سال هاست گذرانده ای...
سرگرم دقیقه هایی که باید برایم بهترین باشد اما تنها حسنش به این است که بدترین نیست.
سرگرم ثانیه هایی که خنده ی از ته دلش انگشت شمار است.
دلگیرم از ذهن به خواب رفته ای که از یاد برده تصورت را...
خیال پردازی ات را....
چه کردی مگر با دلم؟ که این چنین گریزان شده از خیالت؟ چه کردم که در خیالم نمی آیی؟
پس کجاست سهم من از دوست داشتنت؟
کجاست جاده ی دلم که یک طرفه شده و دلی به سمتش روانه نمیشود؟
پاداش عشقم کجاست ای خدای همیشه عادل من؟
کجایی ای همیشه دور از من....؟؟
انصاف نیست میان این همه قلب های به هم پیوند خورده ی عاشق، دل من، دلخوش به آسمانی باشد که سقفیست مشترک بین من و توی همیشه دور....
انصاف نیست قلبم قصد توقف کند از تصور بی تفاوتی ات و تو این چنین باشی.........!
من نمی گذرم!
از آن روزهایی که با تو گذشت و بی تو تمام شد!!
از عشقی که ریشه می دواند و ریشه سوز شد!!
از خودم که بی اجازه شروع به دوست داشتن کردم!!
از تویی که انقدر خوبی و انقدر خوبی و انقدر خوبی و انقدر........
من از هیچ چیز این زندگی نمی گذرم!
نه گذشتن از نوع بخشش
و نه گذشتن از جنس رهایی
من از تو نمی گذرم
من از تو نمی گذرم
.....
 
۲۲مهر ۹۳
۱:۰۹ بامداد
سه شنبه
 
 
 
چقدر غریب شده ای تراوشات همیشه پریشان من . . . . !
|دوشنبه 5 آبان1393| 1:0|...حـــــــ♥ــــــورا...|
همه چیز خوب است

تو بی من خوبی و من بی تو بد نیستم!

تو غمناکی چون پاییز و من سرد چون زمستان

من می لرزم و طلب گرمایت را نمی کنم

تو می میری از بغض و طلب آغوشم را نمی کنی.....

من در عکس هایم تنها نگاه میکنم و تو با حیرت لبخند می زنی!

امشب باز هوایی شدم

پاییز مال توست

هوایت در هوایت به سرم نزد کی بزند؟

دروغ گفتم.... همه چیز خوب نیست!

|یکشنبه 27 مهر1393| 0:46|...حـــــــ♥ــــــورا...|
مهری ندارد این مهر سوزناک بی تو

دیگه دوستت ندارم.......

درس میخوانم و درس

دیگه دوسم نداره!

 

|سه شنبه 8 مهر1393| 1:29|...حـــــــ♥ــــــورا...|

 

ساعت را جلو و عقب کنید...

چه فایده؟

او که عمریست که نیست...

باز هم نخواهد بود!!!

زمان نبودنش را موهای سفیدم می سنجد

لرزش دستانم

حال خرابم

نه عقربه های ساعت!

 

+ یه پاییز دیگه بازم تو راهه

|دوشنبه 31 شهریور1393| 3:57|...حـــــــ♥ــــــورا...|
سکوت این روزها، انعکاس لحظه های نا باوریست....

باور یعنی زندگی . . . 

و باوری که در کشاکش زندگی شک و تردید را به خود راه دهد 

دیگر امید به زندگی داشتن،‌ یعنی امید داشته باشی که در تابستان 

ادم برفی بسازی . . . 

سکوت این روزها، نه از سر خستگی، که شاید از سر درماندگیست . . . 

درمانده یعنی مانده در مرز حیات و عدم!

درمانده یعنی ثانیه هایت دیگر بوی طراوت لبخند خدا را ندهد.

درمانده یعنی گناه و هزار توبه و باز گناه و باز توبه و باز گناه و باز توبه و باز گناه و باز توبه و باز.....

سکوت این روزها، سردرگمی محض است.

سردرگمی یعنی خنده هایش، برباید از تو، غم پنهان در نهانت اما ترجیح دهی غم داشته باشی

تا تبسمی ز او، دزد اندوهت شود . . . 

سردرگمی یعنی گم شوی در او و پیدا شوی در ناکجاآباد عشق و لعنت بفرستی به دلی که نشانی

وجودش را داد . . . 

سردرگمی یعنی سرت درد بگیرد از نبودنش و این بار خودت را میان دروغ های خودت گم کنی و دلت 

بخواهد تا دنیا، دنیاست در خودت پیدا نشوی . . . 

سکوت این روزها، تفسیر نامیزان آیه به آیه ی پریشانیست! 

پریشانی، موهای مهمان باد و میزبان دست های مهربان و عاشق نیست. 

پریشانی یعنی نگاهت به ساعت باشد و بدانی قراری داری؛ اما نشانی فرار کرده باشد از 

ذهن بی قرارت. . . 

پریشانی یعنی بخندی با قهقهه ی جمع اما ندانی به چه می خندی و به چه می خندند؟

پریشانی یعنی خیره شوی به نقطه ای و چشمانت از کثرت سکون، چشمه ی زلال اشک هایت 

شود.

پریشانی یعنی شاهد طلوع خورشید باشی در میان تختی که هزار بار به امید خواب، در آن غلت زده ای !

سکوت این روزها، فریاد بی صدای مرگ و رخوت است؛ میان همهمه ی هلهله ی هادیان . . . 

مرگ نه  آن هنگام که ساعت شنی عمرت، در حال ریزش شن های آخرش باشد ....

مرگ نه آن هنگام که همسفرت به اذن الهی قصد ترک جسم ناچیزت را داشته باشد ...

مرگ و رخوت یعنی باشی و نبودنت فرقی نکند با بودنت !

مرگ و رخوت یعنی سال ها مرده باشی و دسته گلی گلایل هدیه کنی به عشق و طراوت

و سرزندگی ای که مدت هاست از بند حیات خارجش کرده اند . . . 

مرگ و رخوت یعنی گل روی مرداب... که جاذبه ی زیبایی اش، از یاد می برد مهمان مرداب است !!

سکوت این روزها، درد است . . . 

و درد، معنی نمی خواهد 

و وارونه خواندنش، از شدتش نمی کاهد . . . . . .

سکوت

این

روزها 

.....

 

|جمعه 28 شهریور1393| 2:58|...حـــــــ♥ــــــورا...|
قلبم رو تکراره
همیشه دوستت داره ...
 
 
 
تو خدای منی...
خدای لحظه های بی کسی ام! ثانیه های بی قرار تنهایی ام! دقیقه های غربت و درماندگی ام!
نمی شود تو خدای من باشی و من این چنین مستاصل بمانم... 
نمی شود تو خدایم باشی و احساس غربت نابودم کند...
تو خدای منی......
فریادرس ناله های بی پایانم، یاری کننده ی دست های تهی از جهانم! پناه شانه های لرزانم!
تو خدای منی...
دلم می تپد به امید رحمتت... بگذر از فرعون این زمانه، بگذر از منی که چشم بسته ام به روی داده هایت و ندای انا ربکم الاعلی سر می دهم! هرچند "کم" ی وجود ندارد! 
گاهی میشوم خدای خودم و قران خودم را میخوانم به امید هدایت... و تو می دانی این وجود بی وجود، خود خوب می داند جهان بی تو، ترسیم جهنم دنیاست! زیبا و فریبنده اما سوزان...
اما تو خدای منی....
به من و دانسته های ندانسته ام رحم نکنی چه کنم؟ تو به ز من داری... نیازی نداری به این فرعون بی چشم و رو! اما من چه کنم که جز تو هیچ ندارم و هیچم....؟
خدای من....
خدایی که همچون این مردم، نگاه به کشیدن و الضالینم نمی کنی....
خدایی که خوب بودنم را از سجده های طولانی ریاکارانه ام نمی بینی...
خدایی که بخشنده بودنم را از بخشیدن هزاری های بین تراول ها نمی بینی...
خدای همیشه مهربانم....
تو می بخشی تار موی بیرون شده ام را و بندگانت نمی بخشند .
تو می بخشی نماز فراموش شده ام را و بندگانت نمی بخشند .
تو می بخشی گوش و چشم و دل غبارگرفته و خطاکارم را و بندگانت نمی بخشند .
تو می بخشی گناه صغیره و کبیره ام را و بندگانت نمی بخشند .
و من بندگی بندگانت را کنم یا بندگی تو را؟ خودت کمکم کن.... 
که این روزها، عبد صالح بودن، عجیب سخت شده!
تو خدای منی....
کمکم کن!
 
۱۰ شهریور ۹۳
۴:۰۰ بعداز ظهر
|پنجشنبه 13 شهریور1393| 18:50|...حـــــــ♥ــــــورا...|
 
سرد و تاریک و تنها...
این است معنای غریبانگی این روزهایم! آفتاب، شاید قهر کرده با من و واژه هایم... 
تیره و تار می نویسم! دلگیرم!
 دلگیر از تمام عاشقانه هایی که مخاطبش خاص بود... دلگیر از خاص بودنش که مخاطب شد! 
انگار به شب سپرده شدم. وجودم تاریک است. پنهان کرده ام خودم را ....
پنهانی تا ابد نا پیدا ! 
خلوت می خواهم. خلوتی با تو ... تویی در خلوت...
 تا آسوده نگاهت کنم و بی وهم و خیال دوستت دارم از لبانم جاری شود.
می دانی؟
به آمدنت نیاز دارم.
بیایی و مرا برهانی از دنیای بی عشق این روزها. 
و خودت بگویی که آمده ام! عشق می آید... در پس سردی قلب ها و نگاه ها! 
جایی که تردید جایش را به باور می دهد و شک شکه ات میکند بس که تکرار میشود...
شگفتانه ای شورانگیز که تا به وجودت پیوند نخورد، از درک سرزندگی اش عاجزی...
و امید دارم به آمدنت...
همچون پرنده ای در قفس که میخواند تا شاید روزگاری، صاحب سنگدل رضا دهد به آزادی و در دل بگوید این صدا حق دنیای آزاد و رهاست... 
و نه قفسی تنگ و تاریک... 
امید دارم ...
و همین چهار حرف ساده مرا زنده نگه داشته!!
می دانم...
تو روزی می آیی ....
 
 
 
۳:۳۱ بامداد
۹ شهریور ۹۳
 
 
|دوشنبه 10 شهریور1393| 0:51|...حـــــــ♥ــــــورا...|

خدارو شکر

خوشبختی..

چقدر این گفتنش سخته 

 

تو خوش بختی... روزهایت بوی عشق می دهد! و روزهایی که بوی عشقش بیشتر از بوی کسالتش باشد یعنی خوشبختی!
احساست را نمیدانم. شاید خوب... شاید بد... شاید گیج و شاید خسته از همه چیز!
اما بعید میدانم بد باشی. بعید میدانم درد همچون عشقه بتند به تار و پود روزهایت... میدانی چرا؟ من معتقدم! به عشق و معجزه هایش... به تو و زندگی... که اندیشیدن به تو انگار دست بردن به شیشه ی زندگیست... به همان شدت که فکرم را درگیر خودت میکنی انگار یک دست نامرئی زندگی را از شیشه اش به درونم، به خانه ام، به دنیایم می پاشد!
می ترسم از آن روز که تمام شوی... که زندگی تمام شود. که این شیشه ی پر از عشق و مستی به تلخ ترین حالت ممکن نباشد. و زندگی ام بوی مرگ بگیرد.... گفتم مستی!!! نکند مستی ام بپرد؟ نکند ... نه! تو وجودت تراوش خداست... مست وجود تو شدن یعنی مست خالق...  فرق دارد با جنس دنیایی... این نمی پرد!!
اصلا این روزها پر شده ام ز ترس . . .
ترس روزی که شیشه ی مرگ، درون ویترین درونم، بیشتر از شیشه ی تو یا همان زندگی به چشم بیاید!
می ترسم...
 تکرار شود وجودت ... 
نه!
تکرارت که آرزوست...
 همین " ی " ساده به تکرارت بپیوندت و تکراری شوی برایم! 
خنده هایت دستگاه احیا نباشد...
اشک هایت قطع وتین نشود برایم!
اه که چه بی پروا میترسم از آینده ی نیامده...
از اینکه بفهمم دوست داشتنت، خیال روزهای تنهایی ام بوده ...
از فهمیدن ترس دارم... باور...
اگر باور نباشی چه؟
چه کنم با تکه های جدا شده ی قلبم؟
چه کنم با جاده ی خیالم که دیگر راهی به جز بن بست ندارد؟
تو بگو...
من چه کنم؟؟
تو که حرف هایت حکم تزریق است برای من معتاد... 
تو که وجودت، لمس خوبی هاست برایم...
تو که نگاهت، نگاه به آسمان و دریاست بگو...
بگو که چه کنم؟
چرا ساکت شدی؟
حرفی بزن...
تو ای درد آشنا ...
چرا می شکنی قلب مرا؟؟؟
حرفی بزن....
یه راهی پیش رویم بگذار ....
 
 
 
۴:۰۴ صبح
 
۴ شهریور ۹۳
|چهارشنبه 5 شهریور1393| 19:53|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A