✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

قلبم رو تکراره
همیشه دوستت داره ...
 
 
 
تو خدای منی...
خدای لحظه های بی کسی ام! ثانیه های بی قرار تنهایی ام! دقیقه های غربت و درماندگی ام!
نمی شود تو خدای من باشی و من این چنین مستاصل بمانم... 
نمی شود تو خدایم باشی و احساس غربت نابودم کند...
تو خدای منی......
فریادرس ناله های بی پایانم، یاری کننده ی دست های تهی از جهانم! پناه شانه های لرزانم!
تو خدای منی...
دلم می تپد به امید رحمتت... بگذر از فرعون این زمانه، بگذر از منی که چشم بسته ام به روی داده هایت و ندای انا ربکم الاعلی سر می دهم! هرچند "کم" ی وجود ندارد! 
گاهی میشوم خدای خودم و قران خودم را میخوانم به امید هدایت... و تو می دانی این وجود بی وجود، خود خوب می داند جهان بی تو، ترسیم جهنم دنیاست! زیبا و فریبنده اما سوزان...
اما تو خدای منی....
به من و دانسته های ندانسته ام رحم نکنی چه کنم؟ تو به ز من داری... نیازی نداری به این فرعون بی چشم و رو! اما من چه کنم که جز تو هیچ ندارم و هیچم....؟
خدای من....
خدایی که همچون این مردم، نگاه به کشیدن و الضالینم نمی کنی....
خدایی که خوب بودنم را از سجده های طولانی ریاکارانه ام نمی بینی...
خدایی که بخشنده بودنم را از بخشیدن هزاری های بین تراول ها نمی بینی...
خدای همیشه مهربانم....
تو می بخشی تار موی بیرون شده ام را و بندگانت نمی بخشند .
تو می بخشی نماز فراموش شده ام را و بندگانت نمی بخشند .
تو می بخشی گوش و چشم و دل غبارگرفته و خطاکارم را و بندگانت نمی بخشند .
تو می بخشی گناه صغیره و کبیره ام را و بندگانت نمی بخشند .
و من بندگی بندگانت را کنم یا بندگی تو را؟ خودت کمکم کن.... 
که این روزها، عبد صالح بودن، عجیب سخت شده!
تو خدای منی....
کمکم کن!
 
۱۰ شهریور ۹۳
۴:۰۰ بعداز ظهر
|پنجشنبه 13 شهریور1393| 18:50|...حـــــــ♥ــــــورا...|
 
سرد و تاریک و تنها...
این است معنای غریبانگی این روزهایم! آفتاب، شاید قهر کرده با من و واژه هایم... 
تیره و تار می نویسم! دلگیرم!
 دلگیر از تمام عاشقانه هایی که مخاطبش خاص بود... دلگیر از خاص بودنش که مخاطب شد! 
انگار به شب سپرده شدم. وجودم تاریک است. پنهان کرده ام خودم را ....
پنهانی تا ابد نا پیدا ! 
خلوت می خواهم. خلوتی با تو ... تویی در خلوت...
 تا آسوده نگاهت کنم و بی وهم و خیال دوستت دارم از لبانم جاری شود.
می دانی؟
به آمدنت نیاز دارم.
بیایی و مرا برهانی از دنیای بی عشق این روزها. 
و خودت بگویی که آمده ام! عشق می آید... در پس سردی قلب ها و نگاه ها! 
جایی که تردید جایش را به باور می دهد و شک شکه ات میکند بس که تکرار میشود...
شگفتانه ای شورانگیز که تا به وجودت پیوند نخورد، از درک سرزندگی اش عاجزی...
و امید دارم به آمدنت...
همچون پرنده ای در قفس که میخواند تا شاید روزگاری، صاحب سنگدل رضا دهد به آزادی و در دل بگوید این صدا حق دنیای آزاد و رهاست... 
و نه قفسی تنگ و تاریک... 
امید دارم ...
و همین چهار حرف ساده مرا زنده نگه داشته!!
می دانم...
تو روزی می آیی ....
 
 
 
۳:۳۱ بامداد
۹ شهریور ۹۳
 
 
|دوشنبه 10 شهریور1393| 0:51|...حـــــــ♥ــــــورا...|

خدارو شکر

خوشبختی..

چقدر این گفتنش سخته 

 

تو خوش بختی... روزهایت بوی عشق می دهد! و روزهایی که بوی عشقش بیشتر از بوی کسالتش باشد یعنی خوشبختی!
احساست را نمیدانم. شاید خوب... شاید بد... شاید گیج و شاید خسته از همه چیز!
اما بعید میدانم بد باشی. بعید میدانم درد همچون عشقه بتند به تار و پود روزهایت... میدانی چرا؟ من معتقدم! به عشق و معجزه هایش... به تو و زندگی... که اندیشیدن به تو انگار دست بردن به شیشه ی زندگیست... به همان شدت که فکرم را درگیر خودت میکنی انگار یک دست نامرئی زندگی را از شیشه اش به درونم، به خانه ام، به دنیایم می پاشد!
می ترسم از آن روز که تمام شوی... که زندگی تمام شود. که این شیشه ی پر از عشق و مستی به تلخ ترین حالت ممکن نباشد. و زندگی ام بوی مرگ بگیرد.... گفتم مستی!!! نکند مستی ام بپرد؟ نکند ... نه! تو وجودت تراوش خداست... مست وجود تو شدن یعنی مست خالق...  فرق دارد با جنس دنیایی... این نمی پرد!!
اصلا این روزها پر شده ام ز ترس . . .
ترس روزی که شیشه ی مرگ، درون ویترین درونم، بیشتر از شیشه ی تو یا همان زندگی به چشم بیاید!
می ترسم...
 تکرار شود وجودت ... 
نه!
تکرارت که آرزوست...
 همین " ی " ساده به تکرارت بپیوندت و تکراری شوی برایم! 
خنده هایت دستگاه احیا نباشد...
اشک هایت قطع وتین نشود برایم!
اه که چه بی پروا میترسم از آینده ی نیامده...
از اینکه بفهمم دوست داشتنت، خیال روزهای تنهایی ام بوده ...
از فهمیدن ترس دارم... باور...
اگر باور نباشی چه؟
چه کنم با تکه های جدا شده ی قلبم؟
چه کنم با جاده ی خیالم که دیگر راهی به جز بن بست ندارد؟
تو بگو...
من چه کنم؟؟
تو که حرف هایت حکم تزریق است برای من معتاد... 
تو که وجودت، لمس خوبی هاست برایم...
تو که نگاهت، نگاه به آسمان و دریاست بگو...
بگو که چه کنم؟
چرا ساکت شدی؟
حرفی بزن...
تو ای درد آشنا ...
چرا می شکنی قلب مرا؟؟؟
حرفی بزن....
یه راهی پیش رویم بگذار ....
 
 
 
۴:۰۴ صبح
 
۴ شهریور ۹۳
|چهارشنبه 5 شهریور1393| 19:53|...حـــــــ♥ــــــورا...|

مگه تو نگفته بودی عشق و زندگی قشنگه؟

ولی خب نگفته بودی، که همش بی آب و رنگه...

-مگه قول نداده بودی؟

+ چه قولی؟

- این که میمونی... اینکه نمیری...

+من کی همچین قولی دادم؟

- خودت تو چشمام نگاه کردی و گفتی دوس...

هیچی نمیگم! اصلا از حالا به بعد چیزی ندارم که بگم... انگار باختم. انگار تموم شدم. انگار نیست شدم! به دست کسی باختم که فکر میکردم برگ برندمه...

+ گفتم چی؟ چرا ساکت شدی؟

موندم بگم یا نه! حرف بزنم یا نه... حرف بزنم بیشتر می بازم نه؟ بیشتر تحقیر میشم؟

+ چرا حرف نمیزنی خب؟ گفتم چی؟

- گفتی دوستم داری........

تو چشمام زل میزنه! آب میشم! می خواد تحقیرم کنه؟ لعنتی اخه چرا آسمون سندشو شیش دنگ زده به نام چشمای تو؟ چرا دریا سطل رنگشو پاشیده تو چشمات؟ چرا این جوری نگاه میکنی؟ میخوای بمیرم؟ خب بگو بمیر... می ترسی اگه بگی گوش نکنم؟ شک داری بهم؟ چرا این جوری نگاهم میکنی؟؟

+ هنوز هم دارم...

باورش میکنم! با تک تک سلول های بدنم باورش میکنم! نگاهش میکنم! به همون چشما... به همونا که ذوبم میکنه... باورش کردم اما نمی دونم چرا می پرسم:

- نداری... اگه داشتی نمی رفتی! نمی خواستی که بری... اگه دلت باهام بود؛ دلتو نمیذاشتی که بری... نداری که...

+ دارم! به همون خدا دارم! همیشه داشتم. ولی باید برم!!

- میشه داشته باشی و بری؟ نمیشه...

+ تو همه چیزو نمی دونی...

- خب بگو که بدونم!!

+ تو مال من نمیشی...

- فکرشم نکن!!

+ بذار برم... - بذارم بری کجا؟

+ یه جا غیر از اینجا...

- اونی که می خواد بره اجازه نمیخواد.

+ می خوام برم، میرم! اما...

- اما چی؟

+ من بی تو یه درد بی نهایتم!!

- مگه من نیستم؟ چرا این طوری میکنی؟ می خوای عذابم بدی؟

+ نه به خدا...

- قسم نده! باشه باختم! تسلیم... شنیدی ؟ باختم... به تویی که همیشه جلوت برنده بودم! بهت باختم! خیالت راحت شد؟ حالا با خیال راحت برو...

حتی گریم هم در نمیاد! سنگ شدم. تو منو سنگ کردی. بی احساسم کردی. نابودم کردی... همه چیزم رو ازم گرفتی و حالا حرف از رفتن میزنی!! احساس من همه چیزم بود.

+ سهم تو از من چیه؟ تو قلبمو گرفتی تو مشتت... باورم رو... اونی که باخته منم نه تو...

- تموم سهم من ازت اتاق و خاطراتته!!! تو واسم یه عکسی روی میز من... قراره با یه سایه زندگی کنم عزیز من....... فکرشم نکن!!

+ نکن این جوری... نزن این حرفا رو! با رفتن من احساسمون که عوض نمیشه؛ میشه؟

- فکرشم نکن دوباره مثل اون روزا، یه عالم حرفای دوتایی باشه بین ما...

+ نمیرم! - بعضی حرفا میسوزه قلب ادما...

+ دوستت دارم.... همیشه.... حتی اگه دوسم نداشته باشی... نداری؟

- فکرشم نکن!

+ من بی تو یه درد بی نهایتم

- گمون کنم تا آسمون رسیده این شکایتم!!

+ فکرشم نکن....

 

۳:۳۳بامداد ۲۶ مرداد ۹۳

|دوشنبه 27 مرداد1393| 19:32|...حـــــــ♥ــــــورا...|

بخــــند

وقتی می خندی

میگم غصه رو بی خیـــالش

 

 

سه سال می گذرد. . . دو روز تا قرار دادن شمع سه سالگی و فوت کردن تو . . .

حالا دیگر می توان صدایت کرد. حرف زد و حرف شنید! و باور داشت تو آن کودک ساکت و 

پر ابهام دیروز نیستی!! و کودکیت هم مثل تمام کودکی های این سرزمین نیست. سه ساله ای

هستی سی ساله... پر از حرف و پر از غم! دلیل داری برای سکوتت... برای گوشه گیر شدنت!

خالق تو، با تو بزرگ شد و یاد گرفت هر اندوهی نوشتن ندارد و هر شادی و خوشبختی فریاد....

یاد گرفت می توان به دروغ نوشت اما هیچ وقت نوشته هایت باور پذیر نمی شود. یاد گرفت این که 

خودت باشی از همه چیز عالم بهتر است . . . یاد گرفت دل نبندد به تعریف های توخالی!

نوشتن بزرگش کرد! هرچند هنوز و شاید تا همیشه برای اثبات این حرف باید بجنگد!!! باید قبول کند 

تعریف از تراوشاتش کار غریبه است و آشنا کاری جز تحقیر نمی کند . . . مهم باور است. همان باور 

همیشگی که اگر نبود تو هم نبودی.... باور این که اگر ایمان داری به کارت، ادامه بده! با نوشتن بزرگ شو

تا نوشتن هایت هم با تو بزرگ شود...

دنیای این روزها، چون سه سال پیش نیست. هیجان جای خودش را به یک نگاه عمیق و سکوتی 

عمیق تر داده .  هرسال تشکر می کردم از مخاطب های همیشگی... از آن هایی که مرا می خواندند

و صادقانه و با صراحت انگشت انتقاد را به سویم دراز می کردند. امسال هم به بهانه ی سه سالگی

تراوش جان، تشکر می کنم از معصومه، تارا، ریحون، مینا، باران و... و دوستانی که تازه به جمع خوانندگان

تراوش جان ما اضافه شدند. حتی اونایی که خاموشند و به هر دلیلی حال نمی کنند روشن بشند.

اوایل برام مهم بود نظر و مخاطب زیاد داشتن. اما الان این طور نیست... هرچند اندکی دلگیر میشم از 

خلوت شدن اینجا... 

هرگز یادم نمیره اضطراب و ترس از بابت خوانده شدن حرفام توسط کسایی که به نظرم نامحرم بودند. 

ولی با این حال هیچ وقت از پست های رمزدار (مگر در مواردی که واقعا مجبور بودم) و عوض کردن اینجا

خوشم نمیومد. 

توی بهترین و بدترین شرایطم نوشتم! از حالم گفتم، از احساسم، از باورم... از دلگیری هام... و حالا وقتی

بعضی پست های قبلی رو می خونم واقعا به اون دلگیری و غم می خندم... و ایمان میارم به معجزه ی 

نوشتن . . . بنویسید. از حالتون بگین و امیدوار باشین که اوضاع عوض میشه و شما بزرگ میشید و حرفاتون

 و باورهاتون با شما رشد می کنه. و فقط عکس و فیلم نیست که بزرگ شدنتون رو بهتون ثابت می کنه.

این نوشته هاتون هم هست !!!!

ممنون از همه ی کسایی که بهم خندیدن! بهم فحش دادن، با نفرت منو خوندن و با کینه برام نوشتن...

مچـــــکر از همه ی اونایی که گفتن اسم اینجا باید بشه مزخرفات یک دیوونه!! :)  

سپاس گزارم از تمام دوستانی که حتی یک بار هم از اول تا آخر یک پست رو نمی خوندند اما میگفتن 

فقط چرت و پرت می نویسم!!!

به قول یک دوست:

قطار توی ایستگاه رو کسی با سنگ نمی زنه

اگه دیدی داری ضربه می خوری بدون در حرکتی . . . 

تراوش جانِ مــــادر ... ببخش که دیر به دیر سراغت میام! با تمام وجــــــود:

سه سالـــــگیـــت مبـــــــــــارکـــــــــــــــ

|یکشنبه 19 مرداد1393| 3:16|...حـــــــ♥ــــــورا...|
واسه دیدن تو داره میره دلم. . . .
 
 
 
تلفن را از پریز می کشم... موبایل را خاموش میکنم... پرده ها را می کشم و خودم را لابه لای ملافه ی سفید پنهان میکنم! اشک... بغض... درد... کاش میشد تورا خواست !  کاش توقع زیادی نبود داشتن و بودنت !
دست و پا میزنم بین تردید و باور... بین دوست داشتن و نداشتن... بین خواستن و نخواستن... می خواهم بخوابم! ذهنم را از هرچه فکر و خیال دور کنم و آرامش  را مهمان روح و روانم کنم. 
 
چشم هایم گرم شده... بدنم لمس است. انگار هستم و نیستم! صدای در می آید. باز شده!! کنار تخت نشستی. موهای پریشانم را از چهره ی غمگینم کنار میکشی... اخم هایم انگار درهم می رود !!  پیشانی ام را می بوسی... لب های پر از حرارتت که به پوستم می رسد حس میکنم در حال گر گرفتنم... می خواهم بلند شوم و به زیر آب سرد بروم! دریغ که توان از دست و پایم خارج شده... 
حست میکنم... با تمام وجودم !! نگاه پر از احساست را حس میکنم. دست های گرمت را حس میکنم وقتی دست های کوچکم را میگیری! صدایم می کنی... 
چه حس غریبیست میم مالکیت بعد از نامم... یعنی برای توام! تنها برای تو...عاشق میشوم! عاشق اسمم به زبان تو... عاشق سوالی صدا کردنت... عاشق آرام و با طمأنینه حرف زدنت... میخواهم جهان سرتاپا مهر سکوت برلب بکوبد تا تو فقط صدایم کنی و من جانم بگویم... 
جانم بگویم و جان دهم برایت جانم .  اخر که به جز تو جان من است؟ مگر عشقه ی عشق چند بار در قلب من جوانه می زند و رشد میکند که بخواهم به جز تو جانم بگویم؟ 
تو بگو... 
باز صدایم میکنی... چند بار... و هربار صدای پر صلابتت بیشتر می لرزد! حالا انگار با حسرت صدایم میکنی! و لعنت به من که زبانم نمی چرخد تا به یاد بیاورمت که جان منی... لعنت...
کنارم دراز میکشی. بغلم میکنی... 
چرا گریه میکنی؟ گریه ندارد این ثانیه ها ! شوق دارد... آرامش دارد... شکر دارد... هرچه دارد گریه ندارد... تو آرزوی منی... آرزویم کنار تو بودن است... در لحظه های بدون تکرار... و چه لحظه ای بدون تکرارتر از حال؟
بدنم انگار مال من نیست .  
دستم را که رها کنی می افتد. خواب عجیبیست! اینکه تو را حس میکنم اما خودم را ....
حرف میزنی  ....
چرا از رفتن می گویی؟ من که هستم! چرا از تنها گذاشتن میگویی بی معرفت؟ این تو بودی که نبودی... این من بودم که همیشه تنها ماندم... 
چرا هق هق میکنی؟ یک بار آمده ای؛ بگذار همیشه عظمت بمانی برایم...
آغوشت محکم تر پذیرای وجودم است... لعنت... لعنت به دستی که فشردن وجودت را از خاطر برده! لعنت به قلبی که تپیدن فراموشش شده... لعنت... لعنت به کاسه ی صبرم که زود پر شد! لعنت به طاقتم که توان به دوش کشیدن این حجم نبودنت را نداشت... و تمام شد! و تمام شدم!
ملافه ی سفید را به صورتم میکشی و میگویی: 
         لعنت به من که دیر رسیدم ...
 
 
 
سه شنبه
۳۱تیر ۹۳
۱۰:۰۲صبح
|چهارشنبه 1 مرداد1393| 0:9|...حـــــــ♥ــــــورا...|
 
 
آرام نگاهت میکنم... این تویی در اوج و این منم در حضیض تنهایی! انتخاب بی عقل و منطق و پر ز احساس این روزهایم... حرفی نیست؛ حتی گلایه ای هم نیست! 
 
عاشق باشی و از تنهایی گلایه کنی؛ دیگر عاشق نیستی... عادت کرده ای به بودنش... به خنده ها و حرکاتش ! 
عشق یعنی هیجان... باور دوری و لمس نزدیکی اش! اینکه بدانی جایی زیر آسمان این شهر نفس می کشد و خدایی را بنده است که تو به درگاهش سجده میکنی! 
 
تضاد تلخ خنده های اطرافت با اشک های روی گونه هایت حکایت ثانیه به ثانیه ی لحظاتت است!  بغض های فروبرده ی در جمع، منتظر خلوتی بی هیاهو و امن است تا بلکه سرباز کند و مجالی یابد برای شکستن...
 
ولی تو خود، عشق را باور کن... قبول که رسم عاشقی می بایست عاری از تحقیر و تمسخر باشد! قبول که دلت یار خاطر میخواهد و نه بار خاطر! قبول که فاصله پیر و فرتوتت میکند! قبول که دلت باید و نباید بلد نیست! اما تو خود، عشق را باور کن...
 
باورش کن که بدون حضورش نمیتوانی... باورش کن که کمرنگ بودنش، بهتر از هرگز نبودنش است... باورش کن که سراب وصال دور نمیشود از قلب تشنه ات... 
 
باورش کن که توانت را هزاربرابر می کند تا در مقابل بی رحمی بایستی... باورش کن که این درد شیرین عجیب حالت را خوب میکند!
 
عشق، جدال بی پایان قلب و عقل است... که میخواهی داشتی باشی اش و می دانی که نمیتوانی... می خواهی که کنارش باشی و میدانی که سردر تمام جاده های بی انتهای این جهان، بی رحمانه "ورود ممنوع" نوشته اند!
 
و هزار بار میخواهی و هزار به توان هزار نمیتوانی... و چه سخت از پای می اندازتت خواستن و نتوانستن... 
و با خود میگویی آن کس که از خواستن و توانستن میگفت؛ عاشق نبود...
نکشید درد فراق را... جان نداد از تماشای دست هایی که دست هایش را لمس میکند... قلبش از حرکت نایستاد وقتی نگاه عاشقانه اش را دید... 
پس بخوان و بنویس و بگو دل بی تاب من، که خواستن، نتوانستن است....
 
 
۲۳ تیر ۹۳
۶:۴۵ am
 
 
+ خوبــــــَم خیلی خوب.... یه آرامشی دارم که انگار هیچ کس به جز خدا بهم نداده... خدایا شکرت...
 
+ ماهتـــــون عسل . . . .
|دوشنبه 23 تیر1393| 23:14|...حـــــــ♥ــــــورا...|
تحمل نداره نباشی . . . 
دلی که تو، تنها خداشی!
 
 
حرف های مرا شعر و ترانه بازگو نمیکند. مرا قافیه های متن هایم، من میکند!
 از این روزهای شیرین، دلزده ام... حس مبهم و پر تردید، انگار چشم دوخته به این زندگی و نمی رود !!
بدبین شدم به دنیا و آدم هایش...
به تعریف خوشبختی...
به لمس حضورت که هنوز پرهیجانم میکند.
تکراری نشدی و همین ترسم را چندبرابر میکند. اینکه دوست داشتنت چون قدحی بی پایان، کم که نمیشود هیچ.... زیاد میشود و مرا مجبور میکند به نوشیدن عشق! 
و باز من می مانم و مستی بی انتها و مردم شهر که دیوانه خطابم میکنند...
و تو...
و راستی تو....
کجایی همیشه دور؟ همیشه باور؟ همیشه مهربان؟ 
کاش بودی و میگفتی دلیل این همه پریشانی ام را! کاش میدانستی فراق و انتظار چه بی رحمانه جان میگیرد از معشوق...
و کاش خودت میفهماندی ام که لحظه ی موعود، ثانیه ایست افسانه ای... و هرگز فرا نخواهد رسید!!
و من این چنین غریبانه و جنون وار، اشک نمیریختم و لعنت نمیفرستادم به سرنوشت...
به خطی که جدایی را سرلوحه ی ما قرار داد!
می دانی باور؟ 
پیر میکند انتظار... گیسوانت به چشم همه شبرنگ است و خودت میبینی دانه های سفید تنهایی و سردی نبودنش را...
شاید روزگاری، روزگار طعم تلخ حقیقت، را بچشاندم! 
بزرگ شوم و عاقل... 
و دست بردارم از جنون! و قلبم خاموش شود و فراموشش شود به عشقت تکان بخورد و سرخی و حرارت تو را، تراوش کند و جسم سردم را گرم...
ولی اخر عقل میخوام چه کار؟
قلب من، نبض احساسم، مرا دچار زندگی میکند...  وگرنه عقلی که به هزار منطق انکارت میکند را چه کنم؟ 
دلیل من تویی...
حرف هایت
خنده هایت
بغض های نشکسته ات
لعنت به عقلی که تو را نبیند... چشم بندد به روی تو و دیده بگشاید به دنیای بی تو!
مرا از دور دیدنت کافیست . . .
تو بمان
تو بخند
تو باش
من از پس عقل عصیانگرم برمی آیم!!
 
 
 
پ.ن: نوشته شده در    :    ۱۱ تیر ۹۳
                                    چهارم ماه رمضان
                                    ۵:۵۰ صبح
|چهارشنبه 11 تیر1393| 18:12|...حـــــــ♥ــــــورا...|

تا کنار منی نمی ترسه دلم...

 

سلام بر تو ماه من...

سلام بر تنها سحری خوردن و غریبانه افطاری خوردن

سلام بر شب قدر و جوشن کبیر و سوره ی قدر

سلام بر ختم قرآن عاشقانه...

سلام بر ماه عسل!

|شنبه 7 تیر1393| 22:41|...حـــــــ♥ــــــورا...|

ساده نمیشه بی خبر بری عشقم

بگو نمیشه بگذری از من ...

بگو کنارمی همیشه...

 

بیا قایم موشک  ... من می شمارم ! یک ... دو... سه ... تو قایم شو!!! 

چشم هایم را می بندم. صورتم خیس می شود! چهار ... پنج... شش... صدای قدم هایت

هنوز هم می آید... خدایا،‌ دارد دور میشود. خیلی دور! هفت... هشت ... نه ... صدای

نفس هایش را میشنوم. نفس نفس می زنم. ده .. یازده... دوازده ... حالم خوب نیست. قلبم!

انگار نمیزند. سیزده ... چهارده... پانزده... جلوی تو باید خوب باشم. با گریه می شمارم. نمیخواهم

نابودی ام را ببینی!!! شانزده ... هفده ... هجده... خدایا قایم شده! نیست... حالش که خوب است؟

نوزده... بیست... رفته. . . اول بازی بود. اما حالا رفته . . . حالا هزار بار یک تا بیست را می شمارم.

نه.... رفته . . . . 

کلافه میشوم از تو و حرفایت . از غرزدن هایت.  از نه گفتن هایت .  نکن با من و این دل بیچاره. 

منو تو که به جز هم کسی نداریم. داریم؟ من که ندارم .... این منم. خسته و گریان! تمام دردهایم را

خستگی هایم را... بغض هایم را... بی کسی هایم را قایم کرده ام پشت یک خوبم ساده... دروغ

این روزهای من، حرف از خوبیست. بهترین های زندگی ام که خوب باشند؛ بی خیال خوب بودن من...

هنوز اتاقم هست. هنوز کاغذ های سفید و خودکار آبی هست. هنوز نوشتن گناه نیست. هنوز هم

اشک ریختن شیرین است. تو خوب باش... تو درد نداشته باش... تو اشک را مهمان چشم هایت نکن...

لعنت به من اگر بخوابم حالت را بد کنم!

مرگ .... پایان تلخ! نمی خوام ... من حاضرم تلخی هایم پایان نداشته باشد اما این پایان تلخ سراغم

نیاید. دو خبر مرگ در یک روز از توان دخترک لوس بابا به دور است. خدایا ... مرا زودتر از عزیزانم ببر.

قسم به جلالت... به اسم اعظمت... به بهترین خلقت... به بهترین ماهت... به بهترین شبت... به بهترین

روزت... مرا زودتر از عزیزانم ببر. نباشم و نبودنشان را نبینم....

|جمعه 30 خرداد1393| 1:40|...حـــــــ♥ــــــورا...|

  شعور اگر خریدنی بود ،  

  من حاضر بودم برای بعضی ها از جیب خودم مایه بذارم ....  

 

با موهای پریشان و چشم های پف کرده و چهره ی غرق خواب، بلند می شوم. 

شاید خسته چون موهایم... شاید سیاه چون چشم هایم و شاید دنیای خواب زده

چون چهره ام، امروز هم آغاز می شود. اما جنس امروز متفاوت است.  . . بوی رویا

می دهد. بوی روزهای شیرین! نوید میدهد... مژده می دهد ... امروز گوش تیز کرده ام!

خبرهای خوب در راه است ........

 

اسمت را می نویسم !  چشم هایم را میبندم و دوباره باز می کنم. شاید می خواهم نگاهم

عوض شود. بی طرف شود ... چیزی که این روزها دور شده از من و روزانه هایم !! زل می زنم 

به اسمت... می گویم خدایا چه می شد این اسم هم برایم عادی بود. بی هیچ تمایز و تفاوتی

انقدر شیرین نبود و دوست داشتتی!! کاش هیچ کس دلی را اهلی خودش نمی کرد. 

 

نمی نویسم. خط اول نوشته هایم، می شود مسیر نوشته ام! و وقتی مسیر، لغزنده و نامطمئن 

بود؛ نوشتن جایز نیست! 

 

شتابستان من یک هفته ای می شود که آغاز شده... اما لذت تابستانی ندارم! می ترسم از روزهایی

که قرار باشد چون کودکی ام ادامه پیدا کند. دل دل کنم برای رسیدن به چیزی و تا رسیدم انگار نه 

انگار چه خیال بافی هایی می کردم برای رسیدن!! 

 

روزگــــارتون عســـــل :)

|سه شنبه 27 خرداد1393| 11:8|...حـــــــ♥ــــــورا...|

و از امروز رویای من کم کم نزدیک می شود به تحقق...

نوشتن...

نوشتن رمان!

 

|دوشنبه 26 خرداد1393| 17:55|...حـــــــ♥ــــــورا...|

کاش بودی و اصرار میکردی:

کم نکن از دوست داشتنت

و من گریان میگفتم:

چه فایده دارد عشق و درد و بی تو بودن و حسرت و اشک و بغض؟؟؟

نه!

امشب را حساب نکن که خسته شدم از همه کس!

تو باید...

اخر وقتی نیستی من به دل احمقم (باید) بفهمانم؟؟؟؟؟

او چه میفهمد؟

به قانون من بود که تو نبودی....

خود سر شد که این چنین بود و نبود شدی!!!!

|پنجشنبه 22 خرداد1393| 1:26|...حـــــــ♥ــــــورا...|

حرفی بزن ... چیزی بگو ...

 

نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک ... شاید به اندازه ی نفسی دوباره و قد کشیدنی تازه...

به همین سادگی دانه های شادی و شلوغی از کیسه های مهر و محبت تمام شد و 

ما ماندیم و عکس ها و فیلم ها ! که اگر نبود شاید نه من و نه هیچ کس باورش نمی شد 

روزی ما هم از آن روزها داشتیم. طعم خوشبختی برایمان دور و غریب نبود و بلد بودیم

بلند خندبدن و با هم خندیدن را ... بیگانه نبودیم از جمع های شلوغ و مهمانی های دوره ای...

مسافرت های دسته جمعی و قسمت کردن سادگی و یک رنگی ... هنوز خانه هایمان پر 

نشده بود از تابلو و تندیس های چند ملیونی! با هم راه می رفتیم و با هم خسته می شدیم

و دیگر نیازی به تردمیل نبود... نیازی به دویدن های دروغین نبود !  کنار هم می نشستیم و 

درهای اتاق هایمان بسته نبود! خلاصه که رفت ... خوب یا بد تمام شد !  و همه  می دانیم

که باز نمی گردد. امروز این ماییم : خسته و تنها، پناه برده به گوشه ای تاریک از این دنیا ...

غرق شده ایم در دریای بی کسی! می دوییم و باز نمی رسیم. کنار همیم و دور از هم. بزرگ شدیم

قد کشیدیم. پیر شدیم و باز دلمان دل دل می کند برای روزهای رنگارنگ روزگار...  دنیای سیاه و

سفید امروز با باکیفیت ترین دوربین ها هم رنگارنگ نمی شود. مشکل از دل است. غبار گرفته!

امروز سپیدی موهایت می چربد به سیاهیش! امروز هق هق من می چربد به گریه های کودکانه!

امروز تو مرا عزیزم خطاب نمی کنی، من غصه ی در آغوش رفتنت را نمی خورم! امروز تو فریاد میزنی

و من سکوت نمی کنم. اشک نمی ریزم و اخم نمی کنم که چرا دیگر خوب دیروز نیستی؟ امروز خانه

برق نمی زند و هیچ کس پشت در نایستاده! امروز کسی مهمان ناخوانده نمی شود و ما خوش حال 

ز آمدنش نمی شویم! امروز تو برای یک لحظه خندیدن من دست به هرکاری نمی زنی! امروز من دختر 

حرف گوش کن نیستم!  امروز با تمام خستگی، دیگر وقتی برای باهم نمیگذاریم! امروز دیگر بی مقدمه

چمدان نمی بندیم و سفر نمی رویم! امروز دیگر من بی دلیل روبه روی دوربین تو نمی رقصم! امروز خبری

از سفره های رنگین غذا نیست! امروز تو برای آمدن عزیزت ساعت ها دل نوشته نمی نویسی! امروز تو

عزیزی نداری! امروز لوسترهای گران و مبلمان های شیک و تلویزیون های چند اینچی ارزش زندگی را

تعریف می کند و نه من و تو کنار هم و به عشق هم! امروز آهنگ و رادیو و تلویزیون می گوید کسی خانه

است نه صدای من و تو ... امروز معصومیت از دست رفته!!!!!

 

|دوشنبه 19 خرداد1393| 17:4|...حـــــــ♥ــــــورا...|

هنوز هم بعد از این همه سال وقت امدنت که میشود 

قلبم کنده می شود....

سلام به تو !

|شنبه 17 خرداد1393| 0:8|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A

جملات عاشقانه
مرتضي پاشايي
اس ام اس جديد 94
کد آهنگ نگران منی مرتضی پاشایی

امارگیر حرفه ای سایت

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آيکـُن هاي ِ دختره

آیکـُن های ِ دختره آیکـُن های ِ دختره آیکـُن های ِ دختره