
مُخاطـــب خاصی نَدارَدْ نوشْته هایـــَم...
امـــــَا تا دِلَتـــ بِخواهــــَد هـَمْدَرْد دارَد . . .

✗ وقتی کنارم هستی... وقتی با بودنت احساس آرامش می کنم... وقتی حالم خوب است...
می توان گفت خدا در آغوشم گرفته و نوازشم می کند . . . عجیب آرامم!
✗ گاهی باید بودنت را با قدرت هرچه تمام تر نشان دهی.. تا آنان که خیال کرده اند کسی
شده اند، خیالشان باورشان نشود! باید نابودشان کنی. . . تا یادشان نرود از کجا به کجا
رسیده اند.
✗ می خواهم باشی... بودنی با ابهت آسمان... می خواهم نگاهم کنی... نگاهی از جنس
دریا... می خواهم دستت را بگیرم... لمس دستانی با نرمی پر... تمام خواسته ام را به
دلم می گویم و دلم جواب می دهد چشمانی که غریبه شد دیگر دل را نمی لرزاند!
✗ خدایاجان... دوستت دارم! بیش از هرروز ... این روزها گلویم خالی است! خالی از هرگونه
بغض و فریاد... می خواهم همه شاد باشند... باید همه بدانند دنیا فقط صد سال
اولش سخت است! ! :)
✗ این روزها کمتر می آیم.. بحث امتحان و درس نیست. در خانه به طرز عجیبی نمی توانم
بلاگفا را باز کنم...
✗ چه لذتی دارد روزها که بلند می شوی بدانی قرار است چه روز زیبایی بسازی.. قرار است
زندگی کنی و زندگی را تلفیقی از سختی و آسانی بدانی... من دچار این روزهایم!
✗ عشق و خوشی و آرامش تو روح همتون....
هــــیج گاه نَفَهْمیــــــدم چِه رازیســــت بین دِلْ وَ دَسْــــتَم. . .
اَزْ دَســـْتَم رَفْـــتْ بِه هـــَـــرچی دِل بــَــــسْتَــــــــــــمْــــ. . . .

✗ و عشق... تنها عشق... تو را به گرمی یک سیب می کند مأنوس... دلم آرام می شود
وقتی به این می اندیشم که تو جایی زیر این هفت آسمان هستی! حتی اگر برای من
نباشی!
✗ بچه که بودیم در خیابان آدم ها را نشانمان می دادند و می گفتند ببین عمو چه خوبه!!
خاله چه مهربونه!! نی نی چه نازه... ذهنت را پر می کردند از خوبی و دوست داشتن...
و امان از این روزگار که حتی به آموخته های کودکیمان هم رحم نمی کند. حالا که
دوست داریم و از خوبی ها می گوییم می گویند فراموش کن. . . . . . . .
✗ آیه ی قرآن می خوانند.. به یادت می افتم! تکیه کلامت را می گویند.. به یادت می افتم!
به خیابان می روم.. همان خیابان های آشنا... به یادت می افتم! ببین لمس خیالت
چه کارا که با من نکرده . . .
✗ نمی دانم چرا دلم می خواهد برای یک بار دیگر هم که شده بدانم من کجای دنیایش هستم؟
دروغ دوست داشتن می گوید. و من در ناباوری هرچه تمام تر ادامه میدهم... به چشم هایم
خیره می شود! می گوید شعار می دهم. . . و من نمی گویم شعار، شعریست برخاسته از
شعور! و باز نمی گویم به درک که باورهای زیبایم را شعار تلقی می کنی!!!
✗ برگرد محمد علیزاده... من و تو... باهم گوشش دادیم! در فاصله یک جهان... و حالا من با لبخندی
به وسعت چهره ام از آن حال عالی می گویم. برگرد و بذار دوباره چشام تو چشای تو واشه....
برگرد و بگو توام مث من به کسی دل نبستی!!
✗ در یک خواب و بیداری شیرین رؤیت می شوی! صدایم می کنند. می خواهم جهان با تمام
عظمتش سکوت را تجربه کند. شاید خسته شده باشد از این همه فریاد... سهم من در
بیداری از تو تحقیر است و در خواب عزت... می خواهم تا عمر دارم بخوابم!!
✗ غم دنیاست...
اون بره و ترکت کنه... هیچ کس هم نباشه که درکت کنه!
غم دنیاست...
اون لحظه ی خداحافظی... بفهمی که دیگه بهش نمی رسی!!
✗ خوبم....... یک خوب خوابالو....
هــَمه ی ما فَقـَط حَــسْرَتِ بی پایان یــِکْ اتـِفاقِ سادِه ایم...
کِــه جَهانْ را بی جَــهَتْ، یِــکْ جورِ عــَجیبی جِدی گــِرِفْته ایم!

✗ نمی دانی... ونمی خواهی دانست... من احساسم را از سر راه نیاوردم! نخریدمش...
قرض نگرفتمش که تو سر هر بهانه ی کوچک و بچگانه ای هوس نابود کردنش را داشته
باشی... احساسات من حق خوردن مهر هرزه را ندارند. چه می گویم؟ هنوز خیلی
چیزهای ساده تر در این دنیا هست که تو درکی از آن نداری... این که دیگر چیزی نیست!
✗ روزهایم پر شده از حس زندگی... زندگی ای که خیلی ها سر تباه شدنش شرط بسته اند.
سر نابود شدن من... آدم هایی که نفرین شده حرف عادیشان! آدم هایی که صبح قشنگت
را خراب می کنند. آدم هایی که حقشان توهین است. حقشان کتک خوردن است. سزاوار
تنهایی اند! به کمرت بزند آن نماز و روزه... تو اگر به بهشت روی منکر آن خدایی می شوم که
به عدالتش شک نداشتم........
✗ صدایش را می شنوم! دارد نفرین می کند... می گوید بمیری! خیر از زندگی ات نبینی! داغت
به جگرم بماند... حالم بد میشود. با تک تک کلماتی که می گوید حس مرگ دارم. از دیدنش
چون دیدن صحنه ی لجن زار بالا می آورم! صدایش را بلند تر می کند. صدای اهنگ را بلند تر
می کنم. خودم کر می شوم. می خواهم فرار کنم... از این خانه...... از این آدم...
لعنت به تو.............. لعنت.........
✗ قرآن را بدهید... وضو دارم. حالم هم خوب است! می خواهم قسم بخورم! می خواهم دست
روی کلامی بگذارم که معجزه است. به معجزه قسم! می خواهم به دیوانگی اش قسم بخورم.
قران بدهید....
✗ نصیحتم نکن! هیچ نگو... اگر می خواهی آرامم کنی سکوت بهترین است... تنها دستم را نگاه
کن! فردا که بیاید می شود دوهفته! دوهفته است که می پرد. من نمی دانم... اسمش را
می گذارند تیک عصبی... و باز نمی دانم. می گویند شانزده ساله ام! خود رابطه ی دختر
شانزده ساله و تیک عصبی را پیدا کن...
✗ نوشته های بدیست! پر از ابهام و توهین... توهین و لعنت به آدمی که این روزها شده ملکه ی
عذابم... خدایا تورا به عدالتت.... ببردش!!
✗ خسته شدم. خسته ی هرچی درده! آهاییییی... رو دوش من درد هزار تا مرده! جنگ با این همه
غم و غریبی... یکی بگه رسم کدوم نبرده؟ وقتی زمونه رو گرفته از من... دلم دیگه دنبال چی بگرده؟
✗ و اما پستی به نام من احسان علیخانی رو دیدم... که به جاش پشیمون نوشته شد! علتش ترس
بود. علتش حفظ اسرار و پرایوسیم بود.... اما حالا میذارمش توی ادامه مطلب و هرکی رمز خواست
بهش میدم... البته اگه بخوام!!
✗ خوبم... واقعا خوبم... فقط به شدت به خیلی ها احتیاج دارم که نیستن و باید باشن! کسایی که
خیلی چیزا از زندگیم می دونن و من واسه بیان حال الانم نیازی به بیان گذشتم ندارم! بیان اون
سال هایی کذایی که نابودم می کنه. این روزا خیلی با خودم درگیرم... خوددرگیری مزمن... به حدی
که حس می کنم اگه برم دکتر صاف می خوابونتم تیمارستان! واقعا فشار رومه!! فقط پنج شنبه
تونست از اون حال نابود درم بیاره.. الانم واسه خوب شدن فقط به اون روز فکر می کنم و واقعا خوب
میشم. می دونین؟ همون روز هم شده چماغ و هی می کوبونن تو سرم... تف به این زندگی.....
خلاصه که خیلی بهترم... می خواستم بنویسم هم عالی بودم! یهو یکی ضدحال شد!!! کلا این
روزا فقط با خودم خیلی حال می کنم...............
✗ مرسی از وقتتون... دوستتون دارم به قدمت ایـــــران . . . . .
دِلــــَم گــِرِفْته از این شَـــــْــهْر
کـِه آدِمْ هایَشْ هـَمْچون هَــوایــَشْ ناپــایْدار است...
گاهــی انــْقَدْرْ پـــاک که باوَرَتْـــ نمی شَوَد
وَ گاهـــی انْقــَدْر آلوده که نَفـَسـَتْ می گــیرَدْ! !
![]()
✗ باز گرفته.. دلم را می گویم... امروز در مرز سکته بود. چراکه نمی خواست اسرارش
در دفترچه اش فاش شود! اما معاونش شک کرد. تکیه گاهش را ربود. و دل بی تابم
فریاد زد. بلند و محکم! طوری که از چند متری صدایش را می شنیدی. و باز معاون بیشتر
شک کرد. خواست بخواند و دل کوچکم در حال ایستادن! انگار که می خواهند تنهایی اش
را فریاد بزنند. دلم امروز بعد از یک سال دوباره نابود شد. دل جان غصه نخور... این مردم
به همه چیز شک دارند. نوشته های تو که دیگر چیزی نیست!!!
✗ فریاد زدم قرصم را بیاورید. مثل مادری که بچه اش نمی آید... نبض من هم نمی آمد!
انگار خیال تکرار نداشت. تو نمی دانی چه می گویم؟! می خواستند تمام زندگی اش
را بخوانند. تمام باورش را... با عقده هایشان حریم شخصی ات را بدرند. تو بودی خیال
تکرار داشتی؟
✗ با چشم های سرخ کنار کیف دریده شده ام می روم! می گویند حق داشته که کیفم
را بگردد... شاید می خواسته دنبال موبایل بگرده. بچه ها می گویند غصه نخور... با
صدایی لرزان و ترحم برانگیز... آب قند می آورند! بغلم می کنند! هاله ی اشک
نمی گذارد ببینم!! چشم هایم را می بندم و اولین قطره جاری می شود. سرم را روی
شانه اش می گذرد. هق هق می زنم. از این همه بی اعتمادی... از این همه تنهایی
از این همه بی کسی... گریه ام حکم مداحان را دارد. همه می گریند! شاید باورشان
نمی شود این منم که اشک می ریزم. بعد از هفت مـــاه. اخرین کسی که اشک ریخت!
و در این میان تداعی جمله ای که می گویند دوست واقعی با اشک هایت، اشک
می ریزد! ! !
✗ طبق عادت سرم را پایین می گیرم و می روم سر کلاس... همه توی راهرو روی پله ها
نشسته اند. مرا که می بینند می ایستند و من لبخند می زنم! سکوتشان برایم
شیرین است. همه خوب می دانند چیست حکایت رنگ رخساره خبر می دهد از سر
درون... می شوم عزیز دردانه! بیا بشین... هرچی تو بگی... تنهایی ام در حال بستن
چمدان هایش است!!
✗ دبیر فیزیک همه را دعوا می کند. همه بخاطر من سکوت می کنند. و شیرینی این
سکوت، باز چنان می چسبد که هنوز مزه اش را حس می کنم! می گویند همه
در این سن چرت و پرت می نویسند!! این که اینقدر مکافات ندارد... در دلم فریاد
می زنم: لعنت به تو که به احساس یک آدم توهین می کنی! هرچند دبیرستانی...
✗ هنوز با خودم درگیرم... اگر لحظه ای دفترچه را باز کند و تنها یک خطش را بخواند...
تنها یک خط! و درگیری عمیق تر که چرا اشک ریختم؟ چرا گریه کردم؟ هیچ کس
باورش نمی شود. همه چیز در کمتر از پنج دقیقه رخ داد... تنها سرم را بلند می کنم
و می گویم خدایا شکرت... هنوز هســـتم!
✗ در این گیر و دار می خواهم کسی را دلداری بدهم... عاشق شده! نمی دانم چرا
همه ی عاشق های مدرسه می آیند سراغ من؟ به یاد می آورم! من دوسال از
عمر مفیدم را هدر دادم... خـــدایا فقط کمی دیگر صــــبر!!
✗ حتی با این اتفاقات هم بازم خوبم. امید دارم به فردا... می خواهم برم همایشی که
احسان مجریشه! فـــردا... دعا کنید بابام بذاره!! واقعا اون می تونه تا یک ماه سرپا
نگرام داره... من فقط دلم یه چیز خاص می خواد... دعا کنید بــــرام!
✗ می دونم خیلی زیاد حرف زدم. باور کنید می ترسم توی دفترچه بنویسم! یک حس
ترس... خیلی بده! امروز دلم خیلی ها رو می خواست که کنارم نبودن.
دوستتون دارم به قدمتــــــ ایران. . . . . . . . . .
از دِلْ نوشْته هایــــَم سادِه نَـــگْذَر...
بــِه یادْ داشــْته باشــــ
این دِلْ نِوشْته ها را
یــــِک دِلْ نوشــْته!

✗ لجباز می شوی و بی منطق... و هیچ نمی دانی در این دنیای به این بزرگی
حداقل با خودت چند چندی؟ و یک روز خلق می کنی به نام سه شنبه!
که هزاران حس را در آن تجربه می کنی و هنوز حال الآنت را نمی دانی....
✗ خسته ای اما یک حسی می گوید خبری در راه است. به نت می روی و سایت
قبیله! آن وقت می توانی فریاد بزنی خــــدایا مـــــــــــــــرسی! بروید...
✗ تیک های این دست لعنتی... معده درد های ناگهانی... هنوز به قلب درد نرسیدیم.
لعنتی ها یک سالی بود که گورتان را گم کرده بودید! الان چـــــرا؟
✗ وایـــــ خدا نمی دونم چرا انقدر شادم الان؟ شاید واسه همون کلیپی که ساختم و
فرستادم به قبیله... فکر کنم فردا برم مدرسه باید امضا بدم به همـــــــه!!!
✗ تو شادی های فــــراوان مثل الان واقعا نمی تونم متن ادبی بنویســــــم....
ایشالله همتون شاد باشید.....
✗ یا علی....
شــــادْ باشْ
نه یــک روز، بلکه هِــــزار سال
بُــگذار آوازِ شادْ بودَنَتــــ چِـــنان دَر شَـــهر بِپیــــچَـــد
کِـــه روسیاه شــــَوَنْـــد آنان
کـِــه بَر سَرِ غــَمْگین کــَرْدَنْتـــــ شَـــرْط بَـــسته انـــد. . . .
![]()
✗ یک حال عالی و نویسنده ای که نمی داند حال عالی اش را چطور توصیف کند!
یک روز عالی و یک تصادف که آن هم نتوانست حالم را خراب کند! و این عشق
که امروز عجیب وجودش را در سلول هایم حس می کردمـــ!
✗ در حین راه رفتن نگاهم گره می خورد به نگاه آدم هایی که پچ پچ کنان از من
می گویند... و من یاد حرفش می افتم! کسی قطار ساکن را سنگ نمی زند.
اگر دیدی در حال سنگ خوردنی بدان در حرکتــــی! حرکتی که چشم دیدنش
را ندارند. . . . .
✗ چراغانی کنید... کِلْ بکشید... و در کنارش وان یکاد بخوانید! دلم غم تکانی
کرده!
✗ حرف می زنی و من چه عجیب محو حرف هایی می شوم که شاید هزاران بار
شنیده باشمش... حرف هایت بوی نصیحت و شعار نمی دهند! بگــــو. . . دریچه ی
قلبم باز است! ! !
✗ آی آدم های نماز خوان.... آی آن هایی که خیال می کنید خدا به جز شما بنده ی
دیگری ندارد... اگر به معصومش اعتقاد داری می گویم! آبروی مومن از کعبه هم
بالاتر است!
✗ زندگی چون خرگوش کوچکیست که اگر طرفش روی فرار می کند و اگر بی خیالش
باشی کنارت می آید... به خرگوشت فرصت بده! آرام آرام می آید به شرطی که
فراری اش ندهی.......
✗ صبح بلند می شوم و می گویم السلام علیک یا صاحب الزمان... ولیکن حیف! گوش های
پر شده از گناه من جوابش را نمی شنود! ولی خوب سایه اش را در کل روز حس می کنم!
✗ متن هایی که در عمق و سطر به سطرش شادی بود! بلکه با خواندنش هلالی کوچک
روی لب هاید بنشیند.....
✗ یا علی...
گریـــه اَم می گیـــرَدْ!
وَقْتی می بینَـــم آنْکـــَه برایَــش می مُرْدَم
منّتِ دیگَری را می کِشــَدْ....
![]()
✗ چیزی نیست... یکی از همان چیزهایی که زیادی بزرگش می کنند! فاصله ی بین
من و تو تنها یک کلمه ی ساده و کوتاه است... و آن چیزی نیست به جز دنیـــــــا!!!
✗ می توان تو رو حس کرد. بی آنکه دیده شوی! می توان متن های زیبا نوشت! و درک
کرد معجزه ی عشق را.... وای به حال کسی که هنوز ایمان نیاورده....................
✗ دلم برایت می سوزد... وقتی می بینم تمام حرف هایت بوی زنانگی می دهد و تو هنوز
دختری! وقتی حرف هایت در شأنت نیست و می گویی! وقتی از خاطراتت موقع خیابان
گردی می گویی... و من لعنت می فرستم به تمام دوست داشتنم!!
✗ این روزها در دردهای جامعه ام غرق شدم! انقدر که می ترسم روزی کوسه اش مرا هم
بخورد......
✗ از یک بچه بخواه که بستنی اش را روی لباسش بریزد! بخواه انقدر بهانه بگیرد که کلافه
شوی! بخواه در یک جمع ساکت نباشد و مثل ادم بزرگ ها ننشیند! بخواه بازیگوشی کند!
اگر نگذاشتی و نخواستی بدان بچگی کردن را از او ربودی... دزد خائنــــــ!
✗ وقتی آهنگ خداحاقظ احسان خواجه امیری را می گذارند می خواهم کر شـــوم! یاد گریه ی
یک سالن بزرگ می افتم که من باعث هق هق گریه هایشان بودم!!!
✗ خیال می کند بی اعتقادترین آدم روی زمین شده ام... و همین طور سنگ دل ترین... نمی داند
من همانم فقط آدم ها همان که بودند، نیستند!!
✗ حس غرور خواهم داشت... وقتی می بینم کسی را که دوست دارم یک نفر را خیلی دوست
دارد وآن کسی نیست جز خـــــدا!
✗ جوانی ات را با بچگی هایم، پیر کردم. مرا به موی سپیدت ببخش مــــــادر.... روز مادر بر همه ی
مامان ها مبارک!!!!
بی تابــَم
دِلَـــمْ تاب می خواهــــَد و یــِک هُــلِ مُحْکَــم
کِـــه از دِلَم هُــری بِریزَد
هَرچه را دَرْ خودَشْ تَــلَنْـبار کَــرْده

نوشْـــته های غــَمگینِ دیگَــــران را می خوانیـــــم
وَ می گوییــــم
چـــِـــه زیبـــــا.. . . ..
به راســـتی
دَرد های آدَم ها زیبایی دارَد ؟

✗ حرف که نزنی حرف های بی ارزشت را قاب می گیرند و مدام تکرار می کنند. به
خیال این که چیزی دستگیرشان شده... و تو خوش حال که می فهمی حرف نزدنت
عده ای دهن لق را از شغلشان بیکار کرده! :دی
✗ دور می شوم تا زیبا ببینم و زیبا به نظر برسم! انقدر دور که دنیا برای من و من برای
دنیا نقطه ای بیش نباشم... همه چیز از دور قشنگ تر است. . .
✗ چند ثانیه با تردید نگاهم کرد.. گفتم بگو... گفت می دانی؟ وقتی از ته دل می خندی
خیلی قشنگ می شوی! تنها یک لبخند عمیق می توانست پاسخ این جمله ی ناگهانی
باشد...
✗ در یک کلاس ساکت و آرام به نام ریاضی وقتی معلم در حال صحیح کردن برگه هاست و
از چهره اش می توان عصبانیت بعدش را تخمین زد؛ نامت شنیده می شود! هیچ کس
چیزی نمی گوید. و تو امید داری باز همان معلمی نشود که ابا نداشته باشد از آبرو بردن!
می گوید بی دقت شدی حورا... دارم دنبال همان حورای اول سال می گردم... نه یاد
نمره ات می افتی ونه بچه ها در کلاس... فقط در دلت فریاد می زنی منم دارم دنبالش
می گردم! پیدایش کردی خبرم کن.........
✗ تو چه می فهمی از تنفرم؟ وقتی می گویم نمی خواهم غریبه ی آشنایی بخوانَــدَم؟
✗ یعنی تو می گویی تمام باورها و عقایدم را جمع کنم و تف کنم تا مبادا عقب مانده و
امل خطاب نشوم؟ می گویی همرنگ جماعتی شوم که خودشان نمی دانند چه رنگی
هستند؟ می گویی آلبوم دوسال پیش محسن را نخوانم چون قدیمی است اما خودت
هـــایده می خوانی؟ از این قدیمی تر؟ تف به تو و این زمانه و هرکه تو را به این باور های
پوچ رساند.... تــــفـــــــــ
✗ اللَّهُمَّ طَهِّرْ قَلْبِي مِنَ النِّفَاقِ
وَ عَمَلِي مِنَ الرِّيَاءِ
وَ لِسَانِي مِنَ الْكِذْبِ
وَ عَيْنِي مِنَ الْخِيَانَةِ
فَإِنَّكَ تَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْيُنِ
وَ مَا تُخْفِي الصُّدُورُ
☻♡☻
/█\/█\ ♡
.||. . ||.
♡
بسمِ اللهِ الَرحمنِ الرَحیم
وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ
بِأَبصرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و
یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا
هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین
من غریبه ی دیروز،
آشنای امروز
و فراموش شده ی فردایم.
پس در آشنایی امروز می نویسم
تا در فراموشی فردا یادم کنی!
✿*•.¸¸.•* ✿ *•.¸¸.•*✿
✔ مرسی که وب من اومـــــدید! این جا مال منـــــه . . . مالـــ خودِ خــُودم!
✔ بـــی جنبه نباشیـــــد. . . ایـــن مهم ترین اصل زندگـیهــــ
✔ پـــُروفایلم فعـــــالهــــــ. . .
✔ آدرس ایمیل با وبـــلاگ خودتــــون رو بذارید. بـــی نشون نرید!
✔ حـــرفام محترم هست. . . امــــا شاید از نظر تو معتبـــر نباشه. . .
✔ نظرات خصوصــــی، عمومی میشن؛ نگی نگفتـــی. . .
✔ نظر تبلیغاتی+ چه وب قشنگی+ به منم سر بزن= تنفرات منـــــ
✔ انتقاد پذیرم. . . راحت بـــاش! امـــا توهین نکن!
✿*•.¸¸.•* ✿ *•.¸¸.•*✿
HOME |C| ARCHIVE |C| PROFILE
CMATHEME
- DAILY -
مرضیه
زهرا
زینب
سلاله
شادی
فاطمه
متینه
لیلا
ملیکا
ᗩll
- FRIENDS -
*.::پسر اینترنتی.::*
*.::ارشیا.::*
*.::احسان.::*
*.::منو استخوانهایم سالهاست تنها نفس کشیده ایم.::*
ღ♥ღ مهمترین اتفاق زندگیم ღ♥ღ
*.::مریم.::*
*.::بهنوش.::*
*.::مهسا.::*
*.::پری .::*
! جســــد گرمــــــــــ ! .::*
*.::نگین.::*
*.::حسین.::*
*.::فاطمه.::*
*.::محمد.::*
*::دخترم یلدا.::*
*.::عارفه.::*
*.::مینا.::*
*.::ی زن.::*
*.::زمزم.::*
*.::مهراوه.::*
*.::عشق مرده.::*
*.::حوری.::*
*.::مانیا.::*
*.::جواد.::*
*.::چشم عسلی.::*
*.::رها.::*