X
تبلیغات
✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗





✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

چه روزهای ساکتیست...

انگار هیچ کس در دنیا نیست . . . 

یا شاید

 من در دنیای کسی نیستم!

آخر همه ی خنده ها گریه است ... و هرچه خنده هایت اوج بگیرد انگار حال این دنیا بیشتر 

بد می شود و خودش را به آب و آنش که خنده ات را به گریه بدل کند. بغض نکن دلم ...

بخند ... سرت را بالا بگیر و به افق های همیشه تاریک نگاه کن ... در اتاق را ببند ! هق هق

گریه هایت که تمام شد در را باز کن و انکار کن هرچه درد و رنج را .... تو ارزش داری! تو و آن 

مروارید ها ارزش دارید!! باور کن . . . 


سنبل غرور ... سنبل صلابت ... تو هم روزی میشکنی! تو هم روزی به عشق اعتراف می کنی

و خواهی فهمید عشق، غرور را می شکند و مجبورت می کند درد بکشی! خلوت را انتخاب کنی.

و میان همه ی همهمه ها و شادی ها، گوشه ای بنشینی و نگاه کنی به چشم های شادش..

به دستان خودش و همراهش ... بغض کنی اما دم نزنی! یک بغض از جنس همان بغض هایی که 

سبک نشوی سنگین تری !! لحظه ها را مرور کنی و جان بکنی ... که کاش .... کاش ... کاش ....


ورق بزن ... این کتاب را ورق بزن و بگذار تمام شود. انقدر با حسرت نخوان. انقدر دقیق نگاه نکن! 

حداقل موزیک را پایین بیار !  نمی بینی چشم هایت را ؟ بینایی ات از کار افتاده؟ حداقل دست بکش

به روی چهره ات که خیس اشک است ... قرار نبود چشمای من خیس بشه!! قرار نبود هرچی قرار 

نیست بشه...قرار نبود دیدنت آرزوم شه.... قرار نبود که این جوری تموم شه...


دلم دوستی می خواهد از جنس همیشه بودن... همیشه همراه... کجایی ای همپای شب های 

غزل خوانی که نبودنت، جانم را می گیرد. امروز بغض کرده بودم... به وسعت نگاهت ... و دلم ...

و دلم می خواست تا جان دارم نگاهت کنم و هیچ فاصله ای حریفم نشود! مگر عشق جز تسلیم بود؟

جز زجر همراه با لذت؟ جز دوری و تنهایی؟؟ پس من عاشقم ... عاشق شیطنت هایت ! عاشق

 خانومی هایت... عاشق همیشه بودن ها... عاشق وقتی کنارم مینشینی و می گویی دلم برایت تنگ

شده بود. و من بحث را عوض می کنم که بغض نکنم! که تو نمی دانی این روزها، این واژه ی ساده ی

 سه حرفی چگونه دیوانه ام می کند؟؟ خوب باش ... این دوری ها، قلب بزرگ به من می دهد که از خدایم

می خواهم دور از من هم خوب باشی.........


سرمه میکشم! چند بار ... و بهانه ی اشک هایم را روانه ی این فضا می کنم. و اشک هایم را نیز

روانه ی گونه هایم. و چه سیاهی فرا می گیرد چشم هایم را ... چهره ام را ... و شاید وجودم را ...

دست می کشم به روی همه ی سیاهی ها که با هر قطره ی اشک انگار، پررنگ تر می شود. و 

اشک ها نیز انگار دریا دیده اند. می بارند... می بارند... می بارند و من میان این کوچه های بهاری

چتری ندارم. خیس می شوم و باز می بارند! نه ... نه ...قرار نبود چشمای من خیس بشه!!


پوست های کوچک دور انگشت ... چشم هایم به سمتشان خیره می شود! پاهایم ناخداگاه ضرب

می زنند. از خوشی نیست! می دانم... با دندان هایم لبم را گاز می گیرم... مزه ی گس خون را خوب

حس می کنم. لحظه ای حالم بد می شود. اما دوباره گاز می گیرم و خون بیشتر !! حالا انگشت هایم

به جان پوست های دور انگشت افتاده اند! بازی بازی می کنند و یک لحظه درد ... که باعث می شود

چهره ام را در هم بکشم.... حال خوبی ندارم! درونم آشفته است. این است حکایت خودخوری . . . . 

خون می مکم! دیگر هرچه فشار میدهی چیزی در نمیاید. و دست هایی که عین بچه ها زخم است!

نه ... من بزرگ شدم و عادت های کودکی نیز، همراهم بزرگ . . . 


دل نمی بندم . نه به تو که دم از دوست داشتنم می زنی و نه او که دم از دوست داشتنش میزنم.

همین است سرآغاز همه ی تنهایی های عالم....زیباترین تعبیر شریعتی !!  من تو را دوست دارم و تو

دیگری را، و این چنین است که ما همه تنهاییم. دل که ببندی وابسته میشی و وابسته که شوی یعنی

تمام . . .. . خودت می دانی و خودم و خدایمان . . .. . 


به دلم نشست...  نوشتن روحم را تازه می کند.... خدایا مرسی!


روزگـــــارتــــــون عســــــل .



|شنبه 30 فروردین1393| 18:45|...حـــــــ♥ــــــورا...|

عشق معجزه میکند

و من کماکان منتظر یک معجزه ام

در این روزگار پر از تکرار روزمرگی....

|شنبه 30 فروردین1393| 1:23|...حـــــــ♥ــــــورا...|

ببخش همدمم که این روزها انقدر مهجور شده ای...

ببخش که ذهن آشفته ام این روزهای شعر مینویسد به جای متن های بلند پر احساس...

این لحظه ها تمام توانم را بکار گرفته ام که یک پله به سوی خوشبختی و هدفم بردارم!

میخواهم روزی برایت از روزمرگی هایی که آرزو بود بنویسم ! قول میدهم

اما تو همچنان منتظرم بمان و امین نوشته هایم... به خدایم سپردم حافظ اینجا باشد

که مبادا نامحرم چشم به احساسم بدوزد!!


|شنبه 23 فروردین1393| 0:47|...حـــــــ♥ــــــورا...|

خداحافظ تعطیلی

سلام مدرسه و کار...

به امید روزای عسلی!!!😘😉

|شنبه 16 فروردین1393| 2:40|...حـــــــ♥ــــــورا...|

صبر کن... میخواهم پشت لباست را صاف کنم! اصلا این لباس را دربیار... آبی بپوش 

که زلال بودنت بیش از پیش نمایان شود !! آنجاست... خودم برایت اتو کردم. امروز برو سلمانی !

فقط مواظب باش جلوی موهایت را خراب نکند! پوشیدی؟ اههههه... ساحل چشمانت مرا غرق میکند

مبادا موج نگاهت را به من بدوزی که جنونم حتمی است. اصلا نمیخواهم! آبی به تو نمیاید!!

نپرس چرا و نگو خودت گفتی ...  آبی را وقتی بپوش که من هستم! و دستانت قفل شده در دستان نحیفم .

تنها که آبی می پوشی، تنها میشوم ... 

- حواست کجاست؟؟ 

ای خدای دریای من... به مردم این شهر بگو آبی نپوشند! دیگر نبودنش، سخت عذابم میدهد......……



+ اندر تراوشات ذهن پریشان... ؛)

|سه شنبه 12 فروردین1393| 4:32|...حـــــــ♥ــــــورا...|

سکوت این شب شنیدنی است. . . باز تکرار یادت و تنهایی مفرط  . . . 

شب را باید چشید !  و لحظه های بی تو بودن را درک کرد . باید چشم ها

را بست و به تو اندیشید ...  تو را تصور کرد و میان این همه وهم و خیال

لبخند زد !  همین است قصه ی شبانه و کودکانه ام !

همین است خواب ... 

همین است باور این روز هایم ...

خوب بخوابی تنها باورم ...

|یکشنبه 10 فروردین1393| 2:56|...حـــــــ♥ــــــورا...|

دست برمیدارم... از دوست داشتنت دست برمیدارم! فقط خدایا .......................

خودت بگو چگونه از وجودم منهایش کنم وقتی با تک تک سلول هایم جمعش بستم؟ 

تنهایی شب، بیشتر به خاطرم می آورد عجزم را... ناتوانی ام در مقابل این همه بودن

و حتی ذره ای برای من نبودن... دست برمیدارم از این عاشقانه های بی سرو ته!

فقط جان عزیزت به خوابم نیا...... بگذار این تراژدی تمام شود و روحم کنار جسمم

ساکت و آرام گل هایش را پر پر کند !!  بگذار خط بکشم اسمت را ... فقط به مردم شهر

بگو لباس هایت را نپوشند که دیوانگی ام شهره ی شهر نشود !! راستی... مواظب دلت 

باش که مثل من جایی گیر نکند که نخ کش نشوی . . . دست بردار از عشق ...


پ.ن: خوبم... :) همین جوری اومد !! جدی نگیرید!!

|جمعه 8 فروردین1393| 2:9|...حـــــــ♥ــــــورا...|

  اینجا شهریست 

که زندگی دیگران به تو ربطی ندارد 

اما زندگی تو به همه ربط دارد ...

دیگر به دست هایت نگاه نمی کنم. حتی تمام توانم را به کار می گیرم که به 

خودت هم نگاه نکنم... مخصوصا چشم هایت ... می دانی؟ حسادت خفه ام

می کند. و تو چه می دانی چه رابطه ایست بین عشق و حسادت ... چشمانت

از امروز، از فردا، از هفته ی دیگر، از ماه دیگر برقی به خود می گیرد که من طاقت

نگاه کردن ندارم.... دستانت میزبان شیئ تازه ای می شود. قلبت تازه تر می تپد و 

با عشق تر ... و حال من ... نگاهم می شود همچون خزان ... سرد و تنها ! ساکت

و خنثی ...  دستانم خواهد لرزید .  قلبم خواهد ایستاد ... راه می روم و با تمام وجود

می فهمم مرده ی متحرک یعنی چه؟ تنها یک خواهش ... خوشبخت باش...

من از این که تو خوش بختی، نه آرومم نه دلگیرم... یه جوری زخم خوردم که نه می مونم

نه می میرم... تمام آرزوم این بود. یه رویایی که شد دردم !!  یه بارم نوبت ما شد، ببین 

چی آرزو کردم؟ یه عمره با خودم می گم خدا رو شکر خوش بخته ! خدارو شکر خوشبختی

چقدر این گفتنش سخته ... تمام روز می خندم، تمام شب یکی دیگم ... من از حالم به این

مردم، دروغای بدی می گم... !

خدایا، بزرگ ترین خواهش این روزام ... کسی نفهمه چمه!!!

نوشتن سخت خواهد شد ... وقتی بخواهی تا می توانی خودت را سانسور کنی... بخواهی

دماغت را قرمز کنی و قهقهه بزنی و در دل هق هق کنی ... خستم از دل بسنگی ... دل جان

دست بردار ....

روزهای معمولی ... عین نقی معمولی... اتفاق های به نظر سخت اما خنده دار ! خواب و هرروز

سینما و رانندگی ! بگذریم از تصادف اول فروردین :) اما خوبه .. خوابالودگی بهار رو دوست ندارم.

بدنم لمسه .... خبری از مسافرت نیست و نخواهد بود. تهران هم حال و هوای خاص خودشو 

داره ....

روزگارتـــــــون عســـــــل . . . . . 




ادامه مطلـب
|چهارشنبه 6 فروردین1393| 14:25|...حـــــــ♥ــــــورا...|

نه هوای تازه و

نه لباس نو می خوام

هفت سین من تویی

من فقط تو رو می خوام

سال نو یعنی تو ...

وقتی از در تو میای

نذر کردم امشب

سفره چیدم که بیای ...

تنها زمان سال که هم خوبه حالت

هم با خودت درگیر حس دردی عیده

کاری ندارم عید بر میگردی یا نه

تو هر زمان سال که برگردی عیده ...

تقویم امسالم تموم شد بسه برگرد

تنها محاله پای این سفره پشینم

تو نزدیکی که ماهی ها 

به سمت خونه برگشتن

به عشقت راه دریا رو 

بازم وارونه برگشتن...

تو هم درگیر تشویشی...

مثه حالی که من دارم

برای دیدنت امشب

تمام سال بیدارم...


ادامه مطلـب
|پنجشنبه 29 اسفند1392| 4:27|...حـــــــ♥ــــــورا...|

می خوام عین همه برم تو اوج شلوغی ها خرید... همه جا رو بالا و پایین کنم!

میخوام کمدها رو بریزم بیرون ! بوفه رو خالی کنم ! تمیزشون کنم ! 

می خوام یکی بهم بگه فلان لباسو واسه تو گرفتم☺️ دوست داری؟

میخوام یکی یهویی بغلم کنه و بگه دلم برات تنگ شده....

میخوام دم عیدی حالش خوب باشه...😘 تا منم حالم خوب شه از خوب بودنش...

واااای خدا چقدر خواسته دارم

چقدر........

|دوشنبه 26 اسفند1392| 19:13|...حـــــــ♥ــــــورا...|

مریضی و مدرسه نرفتن و تنهایی...

و نگاه کردن به اتاقی که خیلی قبل تر باید واسه عید تمیز میشد و هنوز کثیفه....

دستایی که جون نداره

پاهایی که نا نداره

نوشتنم نمیاد....

|یکشنبه 25 اسفند1392| 12:11|...حـــــــ♥ــــــورا...|

 صدای بعضیا انگار میخواد مغزت رو نابود کنه

و تو جز بلند کردن اهنگ راه دیگه ای نداری....

خدایا یک سال دیگه هم باید باهم باشیم؟؟ نمیشه راهمونو از هم جدا کنی؟

من واسه خودم

اون واسه خودش...

می خوام ببینم بعد از من کسی هست حتی بهش بگه سلام؟؟؟

|یکشنبه 18 اسفند1392| 16:47|...حـــــــ♥ــــــورا...|

خواب💤💤

سردرد از بی خوابی😁

اهنگ های زانیار💿🔊

فکر به سه ستاره ✨

حس خنثی واسه امتحان های فردا😃

ناراحت از دلخور کردن عزیزترین که جواب سلاممو به خنثی ترین حالت ممکن میده!! لامصب دوستت دارم 💔💔

دیگه چه خبر؟؟😉😉

|یکشنبه 11 اسفند1392| 17:46|...حـــــــ♥ــــــورا...|
روزگار می خندی؟

حرمت نگه دار ...

مگر نمی بینی سیاه پوش آرزوهایم هستم؟

رابطه ی شادمهر رو گوش میدم! من کی باهاش درد و دل کردم که حرفای منو 

میگه؟ از هرچی رابطه اس بدم میاد... آدم جدید و قصه ی جدید !

آخرش یه کلمه س... تنهایی!

چه بد بود وقتی میون هق هق هات بشنوی: حورا رک بودن بد نیست به شرطی که 

دل نشکونی !!

تا حرف عشق میشه من میــــرم

من سخت از این حرفا دورم

منم یه روز عاشقی کردم ، از وقتی عاشق شدم اینجورم

دارو ندارم پای عشقم رفت

چیزی نموند جز ، درد نامحدود

این جای خالی که تو سینم هست

قبلاً یه روزی جای قلبـــــــــــم بود

این روزگار بد کرده با قلبم، کم بوده از این زندگی سهمم

دلیل می بافم برای عــــشق، برای چیزی که نمی فهمم

از آدمای شهر بیزارم ، چون با یکی شون خاطره دارم

به من نگو با عشق بی رحمی

من زخم دارم ، تو نمی فهمی

♫♫♫

غریبه ام با این خیابونا

من از تمام شهر بیزارم

از هرچی رابطست می ترسم

از هرچی عشقه من طلب کارم

همین که قلب تو مردد شد، در دل من خاطره ای رد شد

از وقتی عاشقش شدم ترسیدم،از وقتی عاشقش شدم بد شد



ادامه مطلـب
|جمعه 9 اسفند1392| 1:9|...حـــــــ♥ــــــورا...|

شاید تو میشی اولین کسی که از حرف زدنشون میترسی!

از خود حرف زدن نه... از بعدش:( از دعوای بعدش که تجربه ثابت کرده حتمیه... 

و وقتی که حرفی زده نمیشه چقدر خوش حال میشی؛)) 

خوابت میاد... خیلی زیاد!! میخوای بخوابی... برعکس همیشه که میخوابی که نباشی!

نه بخاطر اینکه خوابت میاد!!!!! عجیب تر از همه اینکه رپ گوش میدی! چیزی که دوست 

نداشتی ... اصلا چقدر عجیبه این روزا ؟ منتظر عید نیستی ... میخوای زمان بایسته !!

میری اینستاگرام رو میگردی !!! و از خودت میپرسی اینا دوستای منن؟؟ خدایا ....

چرا این جوریه؟؟؟ :(((

|سه شنبه 6 اسفند1392| 20:52|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A