<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗</title>
<link>https://hora1376.blogfa.com</link>
<description>آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 20 Feb 2018 12:35:28 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>بود اما نه برای من...</title>
<link>https://hora1376.blogfa.com/post/362</link>
<description>چیزی در من فرو ریخت وقتی بود و برای من نبود. وقتی رو به رویم بود و جبر مراعات و حیا، چشم هایم را از نگاه کردنش باز میداشت! کاش می شد برایش نوشت... و گفت که این روزها چیزی کم است! چیزی شبیه به دوست داشته شدن... چیزی شبیه به ولع خواستن... اعتراضی نیست از فهمیده نشدن وقتی برای درک حرف های خالقِ نزدیک تر از رگ گردن هزاران صفحه تفسیر می نویسند؛ دیگر چه باک از بی درکی منِ غریبه؟ حرام کرده ام نوشتن را بر خودم!! حرام کرده ام عاشقانه نویسی را...</description>
<pubDate>Tue, 20 Feb 2018 12:35:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>hora1376</dc:creator>
<guid>hora1376.blogfa.com/post/362</guid>
</item>
<item>
<title>حالمون بهتر بود</title>
<link>https://hora1376.blogfa.com/post/361</link>
<description>یادت میاد اون روزایی که آسمون آبی بود؟ گل ها بوی بهشت میدادن؟ لبخند ها واقعی بود؟ یادت میاد چقدر حالمون خوب بود؟ اون روزها هیچ خبری از آدم های قلابیِ توی صفحه های قلابی نبود و منو تو گیر میکردیم توی اس ام اس هایی که بیشتر از چهار صفحه ارسال نمی شدن و مجبور میشدی حرفات رو نصف کنی! هر ماه هم کلی پول تلفن بدی.... به جای شکلک های جدیدی که هرکدومشون با جزئیات ترسیم شدن؛ یه &quot;دونقطه و پرانتز&quot; کارمون رو راه مینداختن...</description>
<pubDate>Thu, 16 Nov 2017 19:55:35 +0330</pubDate>
<dc:creator>hora1376</dc:creator>
<guid>hora1376.blogfa.com/post/361</guid>
</item>
<item>
<title>نه اینکه بد باشد...</title>
<link>https://hora1376.blogfa.com/post/360</link>
<description>نه این که بد باشد... نه این که شب ها به امید صبح های پر هیاهو سر نشود و روز ها به عشق شب های پر از سکوت... نه این که قلم دستت نمیگیری تا بیست سال بعد از خواندن غم نامه ی جوانی غصه ات نگیرد! نه... اتفاقا این لحظه ها، همان ثانیه ایست که قبل از فوت کردن شمع از خدا میخواستمش! همان لحظه ای که تند تند میشمارند تا برسند به آغازِ بودنت... دقیقا مثل دقیقه ای که به صفر میرسد و سال نو میشود و خواسته ها و آرزوهایت عین فواره به ذهنت هجوم می آورند و وقتی میخواهی دقیق تر</description>
<pubDate>Sat, 08 Jul 2017 23:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hora1376</dc:creator>
<guid>hora1376.blogfa.com/post/360</guid>
</item>
<item>
<title>سواد زندگی کردن</title>
<link>https://hora1376.blogfa.com/post/359</link>
<description>دارم به خودم فکر میکنم... منِ دیروز منِ امروز منِ فردا چقدر باهم فرق می کنند. دیروز من آدمی بود با آرزو های بی نهایت، که به شوقشون می خوابید و با ذوقشون بیدار میشد و هر شب و هر روز برای رسیدن بهشون دعا میکرد و می نوشت و بعد از رسیدن به هرکدومشون خوش حال از اینکه خودش به دست آورده و با هر نرسیدن با عالم و آدم دعوا داشت. واسه خوش حالیش تلاش نمیکرد. فقط یه دادگاه برای خودش درست کرده بود و راه به راه همه رو محکوم میکرد.</description>
<pubDate>Mon, 19 Jun 2017 00:31:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>hora1376</dc:creator>
<guid>hora1376.blogfa.com/post/359</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی واقعی.....</title>
<link>https://hora1376.blogfa.com/post/358</link>
<description>این که الان... دقیقا بعد از تموم کردن یه ترم به شدت عجیب با حس های مختلف، یه بی انگیزگی مفرط میاد سراغم؛ یعنی با تمام تلاش های مثبت و منفی ای که داشتم؛ همون حورای عصبی و کلافه داره به حورای امیدوار و سرزنده غلبه می کنه! امسال همش به بدو بدو گذشت... دو ماه و دو روز بیشتر نگذشته اما از ثانیه ای که سال، نو شد روی تردمیل آرزوها دوییدم تا برسم به هرچی که میخوام و یه روزی نمی تونستم! بماند که یکی که اسمش رو میذاشت رفیق و همیشه میگفت کاری داشتی و بهم نگفتی خیلی</description>
<pubDate>Tue, 23 May 2017 21:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hora1376</dc:creator>
<guid>hora1376.blogfa.com/post/358</guid>
</item>
<item>
<title>آدم قبلی...</title>
<link>https://hora1376.blogfa.com/post/357</link>
<description>عجبیه... انگار وقتی عزیزت رو خاک میکنی یه تیکه از وجود خودت هم ناخداگاه میره زیر خاک و تو دیگه هیچ وقت اون ادم قبلی نمیشی... حتی اگه خیلی تلاش کنی... خیلی بیشتر از توانت... مامانیم رفت... بهار... ماه رجب... روز جمعه... و من دارم تلاش میکنم بشم اون آدم مثلا خوش حال و امید وار قبلی... اما.... یه فاتحه براش بخونین...</description>
<pubDate>Tue, 25 Apr 2017 12:21:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>hora1376</dc:creator>
<guid>hora1376.blogfa.com/post/357</guid>
</item>
<item>
<title>یاد می گیرم....</title>
<link>https://hora1376.blogfa.com/post/356</link>
<description>شاید به تو ارتباطی نداشت ... ولی بعد از رفتنت، همه چیز خراب شد ! پسرکِ دوست داشتنیِ گل فروش، دیگر نرگس نمی فروخت . رفیقِ مهربانِ صمیمی، دیگر سراغم را نمی گرفت . شنبه ها، حس آغازِ دوباره را نمی داد . تنهایی، لذت بخش نمی شد . نوشته ها، بر روی صفحاتِ سفیدِ خط دار سرریز نمیشد . هیچ لبخندی، طعم حقیقت را به خود نمی گرفت . تقصیر تو که نیست .... تو که گناهی نداری وقتی من، حوصله ی حرف زدن با آدم ها را ندارم ! مقصر تو نیستی وقتی تلخیِ رفتنت در وجودم ته نشین میشود و</description>
<pubDate>Fri, 07 Apr 2017 21:21:46 +0330</pubDate>
<dc:creator>hora1376</dc:creator>
<guid>hora1376.blogfa.com/post/356</guid>
</item>
<item>
<title>معمولی بودن...</title>
<link>https://hora1376.blogfa.com/post/355</link>
<description>معمولی بودن خوب نیست... اینکه هر روز که از خواب بلند میشوی؛ بدانی تا آخر شب چه می کنی و هیچ چیزی نباشد که تو را دور کند از حفظ بودن ثانیه هایت... معمولی بودن یعنی هیچ کافه ی جدیدی را در میان خیابان گردی های عاشقانه ات پیدا نکنی... یعنی هیچ وقت با هیجان کتاب تازه خوانده اش را برایت تعریف نکند و نخواهد که در اولین فرصت بخوانی اش... معمولی بودن یعنی ساعت یازده شب به این فکر کنی چه شب طولانی ای را با بیدار ماندن سپری خواهی کرد و هیچ کس نباشد که در این ساعت تو</description>
<pubDate>Sat, 01 Apr 2017 23:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hora1376</dc:creator>
<guid>hora1376.blogfa.com/post/355</guid>
</item>
<item>
<title>سال ۹۶</title>
<link>https://hora1376.blogfa.com/post/354</link>
<description>اینکه یه بچه ی چهار پنج ساله چقدر از رشته ای که میخواد در آینده بخونه؛ درک داره رو نمی دونم... یا اینکه توی اون دوران، چه فیلمی پخش میشد؛ کدوم آدم دوست داشتنی و یا چه اتفاق ویژه ای منو جذب پز وکالت کرد رو هم نمی دونم... فقط این روزا من موندم و یه حورای پنج ساله که با لحن به خصوصی میگه: من لیسانس حقوق، رشته ی خوبی رو گرفتم و دکتر شدم و اینجا استخدام شدم! کجا استخدام شدم رو نمی دونم... چرا حقوق هم نمی دونم...</description>
<pubDate>Tue, 28 Mar 2017 22:13:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>hora1376</dc:creator>
<guid>hora1376.blogfa.com/post/354</guid>
</item>
<item>
<title>من مرده ام...</title>
<link>https://hora1376.blogfa.com/post/353</link>
<description>نگاه کن مرا ... چیزی میبینی که یاد منِ دیروز بیفتی؟ یاد خنده هایم؟ یاد چشمان بیقرارم؟ درمن، مرده ای راه میرود ... مرده ای حرف های تو را گوش میدهد ... باورکن ! روحم درد می کند از تحمل ناکامی ... از قبولاندن شکست های پی در پی به خودم ... از محو شدن تصویر رویاها ... از خواب ماندن آرزوهایم .... از اینکه تنها، بی پناه، شبانه ... جنازه ی خواسته هایم را به دوش بکشم و دفنشان کنم ! خودم .... بادست های خودم ....</description>
<pubDate>Sat, 28 Jan 2017 16:03:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>hora1376</dc:creator>
<guid>hora1376.blogfa.com/post/353</guid>
</item>
</channel>
</rss>
