✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

✿   امـــان از شَـــب هایـــی که 

خودت هـــم نمی دانــــی 

چــــه مَـــرگتــــــــــــــــــــه؟✿  

✿  ببار باران که سخت دلگیرم ... دلگیر و خسته از هوای مه گرفته ی این شهر خراب. . 

هوایی که هیچ چیزش معلوم نیست. هوایی که اگر بخواهد ببارد هم مورد لعن و

نفرین مردم پشت ترافیک قرار می گیرد. عجب هواییت این هوای پاییز . . . داشتم 

زندگیمو می کردم. اومدی حالمو عوض کردی! این همه راهو اومدی که بری!!!

که خرابم کنی و برگردی. . . عطر تو . . .این اتاق و پر کرده، این هوا، اون هوای 

سابق نیست. ..


✿   دست زیر چانه می زنم و به دست زیر چانه زده ات نگاه می کنم. روزهاست 

نمی توانم این غم پنهان را علت یابی کنم. برایم شده لبخند ژکوند. . . انگار

غمت به ابدیت پیوند خورده و حسرت داشتنت به پایان عمر من! بیا و بگو راز

آن چشمان خمار را . . . بیا وبگو که سخت خسته و درمانده ام!


✿   صدایم گرفته... گلویم درد می کند. این دردش برای مجازات این دنیایم و 

سوزاندن زبان و وجودم بماند برای آن دنیا . . . کاش سرت فریاد نمی زدم.

کاش بلد بودم در مقابل این همه تفاوت، بی تفاوت باشم. کاش بلد نبودم

داد زدن را . . کاش نبودی و نبودم! کاش هیچ نسبتی باهم نداشتیم. اخ که

چه دردناک است در اوج آرامش هم دوستت نداشتن!!! در اوج سکوت هم

حس کردن حس نفرت . . . چه کردی با این قلب ساده و کوچکم؟ چه کردی

که روزشماری می کنم برای ندیدن و نبودنت؟ چه کردی که هروقت می نویسم

باید از حسرت هایم بگویم؟ از این که کاش ... باشد! من سهمم آن جهنم 

همیشه سوزان و تو بهشت برین! من ناپاک و تو پاک . . . من شیطان مجسم

و تو فرشته ی زمینی!! می شود بیخیال این شیطان همیشه قسم خورده 

شوی ای فرشته ی بی عیب؟ ای که خدا، دنیا را برای تو و امثال تو آفریده؟؟

آخ که چه دردی می کند گلویم! آخ که چه توشه ای می فرستم برای آن دنیا...

خدایا تخفیف بده . . . برای زن و مرد طلاق را بدترین حلال کردی! برای ما هم

فکری بکن که بدبختانه سخت در حال جمع آوری هیزم های سوختنم هستم .. . . . 


✿   چه صادقانه احساست را گفتی و چه صادقانه هوای دلم ابری شد و باریدم! 

خداوند چه خواهری به من داده ... شاید گفته به جبران همه ی نداشته هایت

بیا. . . بیا و بگیر این قلب بزرگ را! این دل دریایی و قلب پاک فقط از همپای 

شب های غزل خوانی خودم بر می آید. نمی دانم تو پاداش کدام کار خیرم

هستی اما بدان روزهای بدون تو، درد را به رگ هایم تزریق می کند. 

دوستت داشتم و دوستت دارم و دوستت خواهم داشت! و بودنت را بیش از 

همیشه حس می کنم!!!


✿   چه خوب که دوستم داری. که دوستت دارم. که می توانم در آغوش بگیرمت

و از روزانه های دبیرستانه ام برایت بگویم. دعایم کن که سخت محتاج دعای

خالصانه ات هستم . حس می کنم هیچ کس برایم دعا نمی کند. بخت بد

این روزها، چه شباهت زیادی دارد به نفرین و چشم زخم!!! دعایم کن! 


✿   فصل امتحانات نیم ترم و یک عدد حورای خر خون!! آزمون سراسری گزینه ی 

دو رو نفر سوم کلاس شدم و این حس عالی و فوق العاده که اون صندلی خوشگل

 و شیک دانشکده ی حقوق تهران برای منه داشت خفم می کرد! دعام کنید. 

خیلی . . . قول میدم منم دعا کنم هرکی این متن و خوند و برام دعا کرد، به بهترینها

که دلش می خواد برسه! حتی شما دوست عزیـــــز. . . :)


✿   چرا من انقدر معلم ادبیاتمونو دوست دارم؟ سر کلاس وقتی داره پا تخته می نویسه

همه براش بوس می فرستیم . . . . خلیم آیا؟؟؟ :))))


✿   روزگــــــارتون عسل . . . . 


|چهارشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۲| 21:27|...حـــــــ♥ــــــورا...|
دوستت دارم...

ارام و بی صدا....

بگذار با چشم زخم هایشان حال دوست داشتنمان را خراب نکنند!

بگذر باشم!

باش تا این لحظه ها بگذرد. 

باور نمیکنی!!! نه ... هنوز نمی دانی و نخواهی دانست که چقدر دوستت دارم!!

|یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۲| 22:25|...حـــــــ♥ــــــورا...|


✿
 لــــَعــنَت به نِــگاهی که نمی دانــی

مَــعنایــَش مانـــْدَن است یا رَفْتــَن . . . ✿ 

✿  صدایت در تمام خانه پخش می شود و آرام می نشینم و آرامش را جرعه جرعه قورت

می دهم. تماشا می کنم... این ریتم ساده و دوست داشتنی زندگی ام را که بعد از 

مدت ها به دلم می نشیند! این تنهایی لذت بخش که با هیچ چیز عوضش نمی کنم ...

و همین من... می نشینم و به عکس هایمان نگاه میکنم. به زمانی که طی کردیم. 

به روزهایی که من بزرگ تر شدم و تو با صلابت تر ! به عقربه های ساعتی که حسودی

کردند و ما را از هم جدا .... و هیچ نمی گویم. تنها شکر خدا را بس که بداند بی او هیچم!


✿  می رود ... بدون خداحافظی ! اصلا قرارمان بر خداحافظی نبوده. قرار ما بر نفرین های صبحگاهی

و توهین های عصرگاهی و آرزوی مرگ شبانه است. قرار ما بر رفتن و نماندن، بر ندیدن و فریاد

زدن، بر بی آرویی است. با این همه فاصله دیگر نباید آرزو کنیم خدا همیشه حافظمان باشد تا 

باز هم را ببینیم. حکایت دوری و دوستی همین است. من می خواهم نباشی و تو بخواه که 

من نباشم. تا بلکه همین نبودن ها حالمان را خوب کند. هنوز امیدوار باشیم به عدل خدایمان!!

تو مرا کافر بدان و من تو را منافق ... اصلا برو ... برای همیشه و بدون هیچ خداحافظی و مطمئن

باش مثل این چند سال، یک بار هم زنگ نمی زنم تا حال مزخرفت را بپرسم ... و تو هم دلت برایم

پر نکشد و نخواهی بدانی آن سوی شهر دختری به نام من چه می کند؟ برو که الهی برنگردی ...

برو . . . . . 


✿  برایش نمی خوانم. دیگر هیچ یک از نوشته هایم را برایش نمی خوانم. بگذار بیش از این به عزیزترینم

حسادت نکند و به آن یکی عزیزترین توهین! بگذار همین خواندن ها از او دور شود و باورش شود دیگر

مـَنی را ندارد. منی که یک زمانی که یادم نمی آید کی؟ دوستش داشتم و شاید او... دوستم داشت.

و من دلتنگ آغوشش می شدم و او با وسواس مرا در آغوش می گرفت. بگذار باورش شود دورم...

انقدر دور که هرچه بگردد؛ پیدایم نمی کند! حتی اگر کنارش نشسته باشم.... بگذار باورش شود !!


✿  رنگ پریده و صورت بی رمقش را می بینم. دست زیر چانه زده و نگاهم می کند. نمی دانم چه بگویم

و اصلا نمی دانم لازم است چیزی بگویم یا نه؟ فقط دوست دارم سرتا پا ناز شوم و او سر تاپا نیاز و 

درآغوش بگیرمش تا کمی از این رنگ بی رنگ کاسته شود. تا کمی باور کند که دوستش دارم. که هستم.

همین حوالی... کنار خاطر و احساسش... و بگویم بی خیال سن و سال ... بی خیال خستگی و دلگیری ات!

لبخند تورا چند صباحیست ندیدم! یک بار دگر خانه ات آباد بگو سیـــب!


✿  تورا به جان عزیزت انقدر با درد نگاهم نکن. از رفتن و غربت نگو ... از درد سینه ی سنگین و فشار بالا

و پایین و حال خرابت نگو ... من خودم پرم! پر از تنهایی ... پر از بی کسی ... و باور دارم تویی تنها 

کَــسَم... تویی دلیل بودن و ماندم... اصلا بیا برویم! برویم از این شهر آلوده که آلودگی مردمانش 

هوایش را هم سنگین کرده.  همه چشم هایشان از آلودگی می سوزد اما از آلودگی آدم هایش نه!

چراکه عادت کرده اند! سینه هایشان از سنگینی هوا، سنگین می شود اما از آدم ها نه ... می بینی؟

همه چیز عادی شده! این هوا هم عادی می شود. دم از مرگ و رفتن نزن که بی تابم ... که کاش جای

تو بودم! ! ! 


✿  همین که هستی یعنی هستی! همیشه باش هستی من !!


✿  عاجزانه و صادقانه و ملتمسانه ازتون می خوام این چند روز هر مراسمی رفتید منو هم دعا کنید.:)


✿  روزگـــــارتون حســــینی!

|سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۲| 16:58|...حـــــــ♥ــــــورا...|
نوشته ی خودش در روز تولد خودش . . . 

چقدر گریه کردم:(

 بی نظیر نیست یا من خل شدم؟

+عکس های تولد و عکسی که واسه متن گذاشته رو گذاشتم!

+صوتی که برامون گفت رو هم گذاشتم . . . 


ادامه مطلـب
|چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۲| 18:52|...حـــــــ♥ــــــورا...

مـــَن ارزشـــ آن لَـــحظه ای که

زندگی دَر چَـــشمانَت طلوع کــرد

را می دانــَــــم . . . . 

✿  دلم می تپد ... زندگی بوی آغاز می دهد. بوی شیرین بودن! و فراموش می شود

تمامی غم ها و غصه ها از دلم ... تقویمم را که نگاه می کنم، دیگر چیزی نمانده!

دیگر چیزی نمانده تا باران ... چیزی نمانده تا امید ... و چیزی نمانده تا خدا کسی را

بیافرینند که امید را در وجودمان معنا کند. خط قرمز بکشد به روی تمام ناممکن ها 

و یادمان بدهد خودش انقدر بزرگ و هست و سزاوار خدایی که من و تو حق قضاوت

و خدایی نداریم. آری ... دیگر چیزی نمانده تا زمینی شدن یک فرشته !!!


✿  تو را قسم به باران و زلالی اش ... تو را قسم به پاییز و دل گرفته اش ... تو را قسم

به عشق و معجزه هایش ... تو را قسم به بودن در جهانی که عدم بود ... تو را قسم

به بود و نبود ... بهترین ها را که شایسته اش را نصیبش بدار !


✿  به چشم های خسته از بی خوابی و درس های مانده و سر درد گرفته ام نگاه نکن! 

این منم ... پر از شوق و امید ... پر از سپاس از خالق که خالق شب های عسلیمان

شد! پر از نگاه زیبا ... پر از آرزوهای خوب برایش ! پر از دیوانگی بازی های کودکانه ام...

پر از نوشته هایی که می دانم باید برایش جواب پس بدهم (!) ... پر از خوبی و امید

به فردا ... به سی و یک سال پیش که خدا یکی از وسیله های رسیدن به خودش را 

برایمان آفرید ! چه عجیب حالی دارم امشب .... عجیــــب!


✿  محرم را حس کن ... بو کن ... با تک تک سلول های فهم کن! محرم می آید و تو میمانی

و کلی خواهش و آرزو ... تو می مانی و شیطنت و امید به بخشش .  و بهانه ای برای 

روز اجابت !! برای قطره های اشک از سر دلتنگی و ریختنش و راحتی ... محرم می آید

و شهر جامه ی سیاه به تن می کند و تو هم ... و روی دیوار هزار رنگ دلت کمی مشکی

می پاشی تا این چند مدت کمی وقار و متانت نصیبشان شود! محرم می آید و صدای دسته

و نوحه و مداحی ... و اشک هایی که روانه می شوند و چه گناه هایی که بخشیده نمی شود!

محرم می آید و ما هنوز حسینی نشدیم. و هزار بار شرمنده زینت جان.... که بهای حسینی 

شدن ما، بی حسین شدن توست!!! 


✿  خودم را می شناسم. خودم را خوب می شناسم. خوب می دانم به دنبال بهانه های کوچک است.

خوب می دانم همین بهانه های کوچک، سرذوق می آوردنش! ساعت ها شاد و خندان نگهش 

می دارد. و همین بهانه ی کوچک سریال پژمان بود ... یک ماه خوشی بود. دوستش داشتم. لازم

است باز تکرار کنم چقدر از پایان برنامه های مورد علاقه ام نفرت دارم؟ پژمان جمشیدی ... هنرمند

با استعداد سرزمینم ... خوش درخشیدی!


✿  شنبه رفتیم لواسون! اردو .... دوستم کیک آورد و من پیتزا ... تولدی گرفتیم جانانه! بسی دوست

می داشتم. چون تولدش میشه دوم محرم، گفتیم زودتر بگیریم! عکساش رو میذارم!!!!


✿  مهسا، ماهانا ، حانیه .ع. ..... و همه طرفداران عمو عسلی!!!!! تولد عمو عسلی به شما هم 

تبریک!!!


✿  روزگــــارش عسل .... روزگـــــارتون عـــسل. . . . . 


احسان علیخانی

..........تولدت مبــــــارک...........


ادامه مطلـب
|سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۲| 22:33|...حـــــــ♥ــــــورا...|
کاش میشد نوشت

کاش وقت بود... 

کاش الان بارون میومد!! 

کاش دوباره شنبه تکرار بشه!!! کاش چهارشنبه زودتر برسه...

کلی حرف دارم

پ ن: این پست تکمیل خواهد شد....

|دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۲| 0:33|...حـــــــ♥ــــــورا...|

خــُــدایا ...

اَمــانَــت دار خوبــی نَبــودم !!

دِلـــی که امــانَــت داده بودیــــ شِـــکَــسْت ...

✿ سلام بر عشق ... سلام بر دوست داشتن ... سلام به یک آغاز زیبا و زیبایی یک آغاز ...

و سلام بر آبان ... قلب پاییز ... پاییزی که شاید خودش را دوست نداشته باشم اما چه

عجیب و بی پایان و پر عطش آبانش را دوست دارم . و چه شوقی سرتا پایم را فراگرفته 

برای قلبِ قلب آبان ! و دو روز بعد از این روز ... می خواهم نماز شکر به جا آورم. می خواهم

خدایم را سپاس گویم برای آفریدنشان ... سپاس گویم برای باران های بی وقفه اش ! 

بارانی که نشان می دهد این است پاییز. تنها حسن و لذتش منم! منم که می بارم... و پاک

می کنم از کینه و آلودگی را از این شهر و دل های مردمش.  منم که به حرمت من می توانید

راحت و بی خیال قدم بزنید و هنوز مزه ی زندگی را بچشید. آری ... آبان جانم سلام!


✿  ساعت را نگاه کن... نه! بگذار خودم ببینم. خودم ببینم و یاد پوستر های عظیم شهر بیافتم! 

وقتی برای تبلیغ ساعتشان می نویسند به دست من، به یاد تو ... بگذریم. ساعت را نگاه کن.

از نیمه شب گذشته . هیچ چیز حال این لحظه را زیباتر از احسان خواجه امیری بیان نمی کند:

تموم شهر خوابیدند ...   من از فکر تو بیدارم ... 


✿  تو این فکر بودم. که با هر بهونه ... یه بار آسمونو بیارم تو خونه! حواسم نبود که ... به تو فکر 

کردن خود آسمونه!! تو دنیای سردم ... به تو فکر کردم. که عطرت بیاد و بپیچه تو باغچه...

بیای و بخندی تا باز خنده هاتو مثل شمعدونی بذارم رو طاقچه! به تو فکر کردم... به تو آره آره...

به تو فکر کردم که بارون بباره... به تو فکر کردم دوباره دوباره! به تو فکر کردن عجب حالی داره!

تو و خاک گلدون... باهم قوم و خویشین. منو باد و بارون، رفیق صمیمی. از این برکه باید یه دربا 

بسازیم. یه دریا به عمر یه عشق قدیمی !!دوستت داشتم با تمام وجودم. عزیزم هنوزم تو رو دوست 

دارم. الهی همیشه کنار تو باشم الهی همیشه بمونی کنارم. به تو فکر کردم. به تو آره آره...

 به تو فکر کردم که بارون بباره.


✿  می گفت حالش خوب نیست. می گفت می خواهد کنارش بیایم تا از دردهایش برایم بگوید. 

خیال می کرد می توانم کمکش کنم. نمی دانست لالایی بلدم اما خودم خوابم نمی برد. 

خیال کرده بود زندگی همین جملات کوتاه و مختصریست که برایش می گویم و او خوشش 

می آید. یا نمی دانست که نمی توانم و یا زیادی قبولم داشت. گفتم نه ! خواهش کرد ...

رفتم و کنارش نشستم. حرف زد ... خیلی ... و حرف زدم خیلی ... تنها چیزی که عاید خودم

شد این بود که من مشاور نخواهم شد. حوصله ی ضرب المثل کوری عصاکش کوری دگر شود

را ندارم . . . . 


✿  حضورت را حس کردم ... باور کن. از میان این فاصله های بی نهایت و این خیابان های بی انتها.

باور کردم که هستی! همین دور و اطراف... هستی و می خواهی خودت را به نبودن بزنی! 

می خواهی دور شوی تا بگویند رفته! و دیگر هم بر نمی گردد. می خواهی جواب هیچ تماسی

را ندهی تا بگویند سرش شلوغ است؛ مشغول است. می خواهی گناه دل مشغولت را به گردن 

این تماس های مشغول بیندازی! می خواهی اطرافت را پر کنی از دروغ تا خودت را هم دروغی 

بیش ندانند. می خواهی خودت را جدا کنی از همه ... از دنیا ... تا بگویی من را فراموش کنید.

و دلم .... تنها با این تپش های سریع و پرصدا خط می کشد به روی تمام خواسته هایت! 

و فریاد می زند چه بخواهی و چه نخواهی، وجودت در قلبم محکوم به حبس ابد است . . . . 


✿  بزرگ شدنت را با تصمیم هایی به رخت می کشند که خودشان هم نمی توانند بگیرند. با 

انتخاب راه هایی که خودشان هم از انتخاب عاجزند! و آن وقت تو می مانی و یک ذهن

درگیر که هیچ نمی داند. فقط می خواهد کنترل زندگی را در دست بگیرد و بزند جلو....

تا زمانی که خبر از این فکر درگیر و تن رنجور نباشد.  خبر از مشاوره های بی اساس

نباشد. لعنت نفرستی به خودت و بزرگ شدنت ... و لعنت نفرستی به دنیای پیش از ان

تصمیم . . . فقط بخوابی و بلند شوی و ببینی همه چیز تمام شده! و تو مجبور نیستی بین

بد و برتر انتخاب کنی ..  سخت است. سخت! محال است بفهمی چه می گویم.


✿  باورت نمی شود که از دیدنش قلب درد می گیرم. از دیدن او ... . از دیدن

کسی که باید محبوب زندگی ام میشد نه منفور زندگی! باورت نمی شود اگر بگویم برای 

معرفی اش هزارجور بهانه می آورم تا نگویم این آدم چه نقشی در این زندگی به نسبت 

سگی من دارد؟ نه ... بگذار نگویم! بگذار همین جور با گونه های سرخ راه بروم تا بگویند از 

سر سرخوشیست و نه سیلی های روزگار به دختر شانزده ساله! اهههههههههههههههه

لعنت به صدای پاهایش مجبورم کرد پست به این شادی و خوبی را خراب کنم. نه... من خوبم.

خیلی خوب ... باورتان نمی شود!!!


✿ دلت را گیر باشد ... کل زندگی ات را نخ کش خواهد کرد! 


✿  روزگـــــارتون عسل !!


|یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲| 17:47|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A