✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

من اناری را می کنم دانه

وبه دل می گویم

خوب بود این مردم

دانه های دلشان پیدا بود....


احسان علیخانی

ساعت 23.20

شبکه ی 3

باهم به یک قاب صادق و بی ریا نگاه کنیم....

+ بعد از برنامه up می شود

|پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱| 16:0|...حـــــــ♥ــــــورا...|
نگاه که می کنم انگـــار همه چیز در آرامش محض است... و من در چه آرامشی عجیب فرو رفته ام.

چه می کند برف های زمستانی با این دل همیشه ناآرامم؟ چه می کند؟

همه چیز سفید است و زیبا.... نگاه که می کنم ناخداگاه لبخند می زنم. این هـــوا همه وجودش پراست از 

نجواهای عاشقانه! حس نوشتن لبریزم می کند. نگاه می کنم و با خود زمزمه می کنم. تمام حرف هایی را که 

درونم را متحول کرده... زمستان یعنی آرامــــش! یعنی لذت راه رفتن در برف! یعنی گلوله های برفی! 

یعنی تلافی گلوله ها... بی هیچ کینه ای! بی هیچ غمی... یعنی نگاه کردن به مردمی که در شهر سپید ارام، 

اما با صلابت راه می روند. مهم نیست از ترس لیز خوردن باشد یا هرچیز دیگر! مهم اقتدار ان هاست...

زمستان یعنی حس عجیب نوستالژی که دیوانه ات می کند اما لبریزت می کند از عشق و خاطره... یعنی....

من متولد این فصلم.... فصل آرامش!

+ پارسال جلوی چشمامه! برف که اومد دوییدم و تنها اومدم حیاط... راه می رفتم و به سال پیشش فکر می کردم

نمی دونم چند دور راه رفتم؟ بعدش لیلا اومد کنارم. دلم براش تنگ شده بود. ماه ها ندیده بودمش. بهانه ی یکی

دیگه رو کردم و تا تونستم گریه کردم. بیچاره بچه ها مونده بودن من واسه چی دارم گریه می کنم؟ اما بازم پر بودم

از حس های عـــالی.... یه دلتنگی که فقط خودم می فهمیدمش و خـــودم! 

و امســــال برف رو که دیدم نه خندیدم و نه گریه کردم. فقط بهش خیره شدم. یکی بهم گفت پس چرا چیزی 

نمیگی؟ چیزی واسه ی گفتن نداشتم. گنگی چیزی نیست که بشه توصیفش کرد. راه رفتم... بازم تنها! 

اولین قدم ها رو باید تنها بردارم. این یک قانونه! توی سفیدی برف، ردپام بدجوری حالم رو می گرفت. دلم

می خواست یکی کنارم باشه.... باهم روی برف ها قلب بکشیم. 

برف یعنی همه ی خاطراتم. توی برف به دنیا اومدم! داریم نزدیک میشیم به اون روز کذایی... روزی که تو 

برف داد می زدم خـــــــــــدا! خدایا خودت می دونی چقدر اون روز دلم گرفته بود. چقدر ازت دلگیر بودم. با همه ی 

اینا........ عاشق این روزام! 

+ یکی از دوستای مدرسم، داره راه پر غلط منو میره.... راهی که دوسال تمام به خودم و حماقتم لعنت فرستادم.

ازم می پرسه! میگه الان باید چی کار کنم؟ نمی دونم چی باید بهش بگم؟ بگم بگذر..؟ بگم نرو این مسیر احمقانه

رو؟ بگم پشیمون میشی مثل ســـــگ؟ بگم منو نگاه کن!؟ نگاه کن و ببین پشیمونی رو از وجودم؟ بگم روزهای 

قشنگ زندگیتو هدر نده؟ بگم....؟ اما سکوت می کنم. می دونم چی میگه! الان هرچی بگم میگه تو منو 

فهمی! اون وقت به کل وجودم بر می خوره.....

  سکوت میکنم. مبادا ارامش اهالی این شهر خط خطی شود.

+ چه شود شب یلــــدا!مگه میشه بد بشه؟ احسان جوووون دوباره میاد. هیچ یادم نمیره وقتی

ماه عسل 91 شروع شد. با نفرت تمام داشتم نگاه می کردم. حق خودم رو می خوردن انقدر حرص نمی خوردم.

یادش بخیر...همه به هم sms میدادیم من احسان می خوام!! شب یلـــدا... احسان علیخانی با حرفایی که بوی 

صداقت میده.امسال رو دوست دارم..................

+ این هفته دهنم داره صاف میشه رسما! خیلی افتضاحه! یعنی می تونم به تعطیلی فردا امیــد داشته باشم؟

+ کسایی که لینک کردم رو حذف نمی کنم. حتی اگه بی معرفت باشن... حتی اگه توهم بگیرشون!

+ موقع امتحان های ترم می خوام برم روشنگر........ کی پایه است؟

 گفت دعا کنی می اید. می ماند! گفتم انکه با دعایی بیاید با نفرینی می رود

. خواستی بیایی، خواستی بمانی.. با دعا نیا! با دل بیا. . . .  با دل. . . . .

زمستون تن عریون باغچه چون بیابون

درختا با پاهای برهنه زیر بارون
نمیدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه چه تلخه باید تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون
زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه
بهار زمستونها برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون
گلهای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی ببینی تلخ روزای جدایی
چه سخته چه سخته بشینم بی تو با چشمای گریون
بشینم بی تو با چشمای گریون
بشینم بی تو با چشمای گریون


|یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۱| 17:53|...حـــــــ♥ــــــورا...|
خواهم نوشت....

فردا!

این عذاب وجدان های لعنتی.........

....

پ ن: می دونم خیلی بدقولم!!! بخدا درسام خیلی سنگینه... میام! یه روز میام.......

شنبه 

12:40

|جمعه ۲۴ آذر ۱۳۹۱| 0:13|...حـــــــ♥ــــــورا...|
می دونم عجیبه به این زودی بیام.

می دونم.....

اما یه جوریم! خیلی عجیب. با دفترچم قهر کردم. شاید با اینجا هم قهر کنم.

نمی دونم چم شده؟ دلم میخواد با این بارون گریه کنم اما نمی دونم واسه چی؟

یکی از بچه ها بهم اس داد. گفت جات خالی بود.

یکی بهم زنگ زد و حالم رو پرسید.

یکی بهم گفت دبیرادبیات کلی حالت رو می پرسید. گفتم چطور؟ گفت اخه راستگوی کلاس تو بودی! همیشه تو

تکلیف هارو بهش می گفتی. گفت تازه امروز هم چند بار اسمت رو ناخداگاه گفت....

یه زمانی شنیدن و خوندن این حرفا ارزوم بود... اما الان یه حس عجیب دارم.

من به ارزوم رسیدم. این که تو کلاس ادبیات، کلاس مورد علاقم جام خالی باشه! که.... نمی دونم اما انگار الان...

امروز اسمون هواییم کرده!

چرا حبسم تو این اتاق سه در چهار؟ چرا نمی تونم برم زیرش و تا نفس دارم بدوم؟ می دونم عجیب شدم! خوب 

می دونم! قلبم.....

یه جوری می زنه! یه جور خاص.... یه حالتی بین بودن و نبودن! چی بگم که نگین ناامیدین؟

سه سال گذشت و خیلی ها منو ادم بده و عجیبه می دونستن! هنوز سه ماه نگذشته که بهم میگن مهربون،

انرژی مثبت........ حس ادم تموم شده رو دارم! 

ناراحت نیستم. اصــــــلا.... اما!

لعنت به من....

چه ساده دل سپردم....

لعنت به من اگر واسش می مردم....

دست منو گرفت و بعد ولم کرد....

لعنت به اون کسی که عاشقم کرد....

یکی بگه که ماه من کی بوده؟

مسبب گناه من کی بوده؟

سهم من از نگاه تو همین بود

عشق تو بدترین، قسمت بهترین بود

تو دل بارون، منو عاشقم کرد

بین زمین و اسمون ولم کرد

یکی بگه چه جوری شد که این شد

سهم تو اسمون و من زمین شد؟

لعنت به من.....


|یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۱| 0:23|...حـــــــ♥ــــــورا...|
این روزها پر از عشقم.... پر از احساسات قشنگ و ناب که حس میکنم روزبه روز داره بیشتر میشه!

اگه می بینید الان دارم می نویسم چون خونم..... بعد از روز سه شنبه و امدن از استخر و بودن توی سرمای 

خیابون بهونه ی خوبی شد که یک سرمای جانانه بخورم! دوروز تمام افتادم. 

حالم از سرما خوردن بهم می خوره. مسخرس اما با قلب درد و معده درد و هزار تا مریضی دیگه راحت تر کنار میام

تا سرما خوردگی........

نمی دونم باید چی بگم؟ اصلا یادم نمیاد چی می خواستم بگم. جدی جدی خیال می کنم دارم آلزایمر زودرس 

میگیرم. یه چیزی روی کاغذ می نویسم اما یادم نمیاد چرا نوشتم؟ یه شماره تلفن رو حفظم اما نمی دونم

شماره ی کیه؟ کانال تلویزیون رو عوض می کنم... پنج بار... ده بار... اما کانال ها اصلا برام اشنا نیست. 

دارم دیوونه میشم. یه بار توی خواب دیدم یکی اومده توی وبلاگ و واسم کامنت گذاشته که از این به بعد تند تند

میام و بهت سر میزنم. از خواب که بلند شدم یه ساعت داشتم کامنت هام رو چک می کردم! 

دلم می خواد درس بخونم. من پارسال به یکی قول دادم که درس بخونم. اما نمی دونم چرا اصلا حال ندارم؟ دلم

می خواد فقط بخوابم. رسما توی این مدت تعطیلی لای کتاب رو باز نکردم.

باورم نمیشه زمان انقدر زود می گذره. توی این سه ماه فقط امید داشتم. امید به درست شدن اتفاقات.... امید به

درست شدن رابطه ها... نمی دونم موفق بودم یا نه؟ اما توی این مدت واقعا با تمام وجودم دارم تغییراتم رو حس 

می کنم. 

می دونم دارم پراکنده حرف میزنم. باور کنید اصلا تمرکز دارم. با این حال دلم می خواد بازم بنویسم. بگذارید از 

خوابام بگم. خواب های عجییم.

خواب دیدم رفتم توی مدرسه ی دبستام! همراه یکی از بچه های راهنمایی و دبیرستان. اونجا داریم درس 

می خونیم. من کلاس پژوهش داشتم و اون زبان... خواستیم بریم روشنگر... بهمون اجازه نمی دادن. فرار کردیم.

چه خواب مسخره و اشفته ای...... چی بگم من؟؟؟

یه بار دیگه خواب دیدم توی خونمون برام تولد گرفتن. نمی دونم چه اتفاقی افتاد که من کیک رو خراب کردم. هیچ 

کس هم بهم نگفت چرا؟ بعد دیدم کنار دوستامم.... برام کلی کادو گرفتن. من هی بهشون میگفتم بچه ها من که

تولدم این موقع نیست! کادو هاتونو نگه دارین............ نمی دونم چم شده؟ همش تو فکر جشن تولد و عروسیم!

ای خدا چرا یادم نمیاد باید چی می خواستم بگم؟ 

بگذریم...........

همین که یه کم نوشتم اروم شدم..... فعلا!


|شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۱| 14:11|...حـــــــ♥ــــــورا...|

دلم یه شونه می خواست... یه شونه ی محکم.. که سرم رو بذارم و روش و هق هق گریه کنم. که بشنوم

طوری نیست. تموم شد، درست میشه عزیزم! همه چی ارومه، ما چقدر خوش بختیم.........

اما هیچ کس نبود. من تنها ایستاده بودم و کلی مرد کنارم. هرکی یه چیز می گفت! 

چرا بهش زدی؟ 

حواست کجا بود؟

 خودش زده، حالش هم الکی بد میشه! 

بهش اب قند بدید! 

رنگش شده عین گچ......

یکی واسم اب اورد. حالم از خودم بهم خورد. از ضعفم... از شکستنم. فقط داشتم نگاهشون می کردم. یه عده 

دورش جمع شده بودن و یه عده دنبال من! دلم می خواست بترسم. فرار کنم از بین این همه مرد... هرچی 

نگاه می کردم هیچ زنی نبود. انگار اون لحظه خدا به جز منو خواهرم، زن دیگه ای رو نیافریده بود.

توی یه لحظه همه چی بهم خورد. دیدمش... من پشت فرمون نبودم. دیدمش! بلند داد زدم....... 

اما دیر شده بود. به ماشین خورد و با سر خورد زمین. خواهرم گفت حورا کشتمش؟ حورا مرد؟ دلم می خواست 

زار زار گریه کنم. داد بزنم و بگم حواست کجا بود؟ اما بلند گفتم آروم باش... چه حرف مسخره ای! اون لحظه مگه

میشد آروم بود؟ 

من بودم و کلی ادم غریبه! ادمایی که محبتشون واسم مسخره بود. بالا سر مرد که بودن نچ نچ می کردن و کنار

من میگفتن چیزی نیست. موبایلمو گرفتم دستم! نمی دونستم باید چی کار کنم؟ واقعا نمی دونستم. تمام بدنم

داشت می لرزید. زنگ زدم بابام. گفتم تورو خدا بیا... ما زدیم به یه مرده! بیـــا!

انقدر حالم بد بود که گریه کردن یادم رفته بود. قلبم انقدر تند می زد که حس میکردم همه دارن صداشو میشنون.

یکی اب توی دستم رو دید. گفت بهش زدی با خیال راحت داری اب می خوری؟ اب رو از دستم کشید.

شب.... تنها... تاریکی.... ادم های غریبه... دیدن بابام و داداشم واسم عین فرشته ی نجات بود. 

پلیس اومد. مرده به هوش اومد. فقط خون بود که می دیدم. دستمال کاغذی تموم شد! امبولانس اومد. فقط 

میشنیدم که به بابام می گفتن حاجی دخترت رو دریاب......

ماشین رو خالی کردیم که بخوابوننش... کوفتمون شد! هرچی استخر و ذرت کوفنمون شد. خانوادش اومدن. قرار

شد اونا رضایت بدن ماهم در عوض ببریمش بیمارستان خصوصی! رفتیم.... از شر اون خیابون مسخره خلاص شدیم

از شر اون ادمای کذایی! یکی اونجا بود که به هربهانه ای میومد طرف من. مثلا می خواست دلداریم بده. 

یه مدت که گذشت تازه به قیافم نگاه کردم. بدون چادر... موهای بیرون... چکمه ی باز... شلوار بالا اومده... چه

خیال مسخره ای! خیال می کردم من که از ماشین پیاده نمیشم. 

توی بیمارستان، خواستن ازش عکس بگیرن. چقدر دلم می خواست داد بزنم میشه من برم ccu؟؟ اما ایستادم. 

سوال و جواب بابام و داداشم داشت خفم می کرد. شما واسه چی رفتین ذرت خریدین؟ بیرون رفتنتون چی بود؟

ای خـــــــدا.....

نشسته بودم و دعا می کردم. یه اقاهه داشت بهم نگاه می کرد. کل نگاهش سوال بود. ناخداگاه سرمو 

برگردوندم. دیدمش... بعد چهار ماه دیدمش. باورم نمیشد. فقط خودمو انداختم تو بغلش و گریه کردم. 

نمی دونستم واسه این اتفاقاته یا دیدنش. چقدر حرف داشتم واسه گفتن! چقدر دلم برای بغلش، دلداری دادنش،

بوس کردنش، اروم کردنش و وجودش تنگ شده بود. ادامه ندادم. سرمو برداشتم. ادامه می دادم هق هقم شروع

میشد. براش گفتم. همه چی رو.... اشنا پیدا کرده بودم. بین این همه غریبه اشنا پیدا کرده بودم.

عادت کرده بودم به اشک های کوتاه! خواهرم هم وقتی دیدش همین کارو کرد. ما غریب بودیم. غریب... هیچ

کاری از دستمون بر نمیومد. اومدیم خونه! خبردار شدم که زدن زیر رضایتشون. می خوان شکایت کنن! 

حالم داره بهم می خوره! این سوزش قلبم رو بذارم پای الودگی هوا یا بدبختی هام؟

کی می دونه امروز چم بود؟ موقع برگرشتن من دستم تو دست خواهرم بود. هرچی اومد گرم بود من داشتم یخ

می زدم. هرچی می خواست گرمم کنه نمی تونست. من از درون یخ زده بودم. 

سرم داره می ترکه. قلبم درد می کنه! این صحنه ها از ذهنم پاک نمیشه. اومدن داداشم با قلب درد... اومدن 

بابام.... واااای خدا! چقدر حالم بده. خواهرم ندید صحنه ی افتادن اون اقاهه رو! اما من دیدم. 

کاش................. وای خدایا! چی میشه؟ 

هروقت نمی خوام کاری رو بکنم می دونم یه اتفاقی میوفته. از خواب که بلند شدم نمی خواستم بیرون برم. 

واقعا نمی خواستم. اما با خودم گفنم دست بردار از دست این حس مسخره! کاش نمی رفتم.

شاید می دونستم امروز باید بنویسم. دیروز چقدر خوب بود. چقدر زیاد....

اما ازش دورم. حسش نمی کنم. زنگ ورزش زدیم و رقصیدیم. بعد هم خبر تعطیلی...

هوامو هیچ کسی نداشت

دارم باز از پا درمیام

..............................................

سه شنبه

|دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۱| 23:13|...حـــــــ♥ــــــورا...|

وقتی باران بیاید و فال فروش قَسمت بدهد به جان عزیزت و تو گیج باشی و گنگ و کمک بخواهی از حافظ، پول

را اضافه تر می دهی و نیت می کنی و بر می داری! فال فروش خوش حال می شود. دعایت می کند.... خود 

می دانی این دعاها از ته دل نیستند اما می خواهی دیگر قضاوت نکنی. می خواهی مردم را همان گونه که 

هستند بپذیری نه انگونه که خود می خواهی... پس باور می کنی و از باورت ذوق! 

این که پشت سرهم می گوید الهی به ارزوت برسی. الهی خوش بخت بشی!

پاکت رو باز می کنی!

این نااهلان جز خود به کسی بد نکنند، پس تو نگران و غمگین مباش......

خدایا شکرت................

وقتی هوای دلت ابری است و بارانی... انگار هیچ افتاب و خورشیدی نمی تواند تو را دور کند از این همه تلاطم 

وجودی... نمی تواند رسوایت نکند و نگوید و فریاد نزند من خوب نیستم! اگر می بینید می خندم بدانید و اگاه 

باشید ویرانم!! خرابه ای که روز به روز خشتی از دست می دهد و انقدر ویران و خرابه است که عدم اجری کوچک

چیزی از او کم نمی کند....

حال و هوا که دلگیر شود، مثل غروب جمعه، هیچ نمی خواهی جز دو شانه ی امن! جز یک پناهگاه....

وقتی ویرانی انگار وضعیت قرمز وجودت زده شده.... انگار ان لحظه پناهگاه می خواهی اما نداری اما تا وضعیت

سفید می شود همه جویای وجود ارامت هستند.... دیگر چه بر سرت می اید با خودت!!

وقتی بی حالی و اشفته، ان جاست که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در نکاپو اند تا اشفته تر شوی! ویران تر..

می دانی عیب کار کجاست؟ وقتی خوب نیستی می خندی! بلند تر از همیشه و همه فکر می کنند خوبی! از 

همه خوب تر... و انجاست که بیشتر ضربه می زنند.

کاش غرور نبود. ان وقت میشد داد زد که نـــــــرو. دل صاحب مرده ام برایت تنگ می شود. 

کاش غرور نبود. ان وقت میشد وقتی تنها می بینی اش، سر روی شانه هایش بگذاری و بگویی لامصب... 

دوستت دارم! نرو! بمون! به حرفم گوش کن!

کاش غرور نبود. ان وقت میشد وقتی حماقت کردی با صدای بلند بگی اشتباه کردم. ببخشید!

کاش خدا سه چیز را نمی افرید...

عشق

غرور

دروغ

تا برای عشق

از روی غرور

به عزیزانمان دروغ نگوییم....

....

+ قالب از حالت عزاداری امام حسین به قهوه تغییر کرد.

+ اهنگ وب چطوره؟ کاملا متناسب با زندگیم......

|سه شنبه ۷ آذر ۱۳۹۱| 18:23|...حـــــــ♥ــــــورا...|
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

مکن ای صبح طلوع

عصر فردا بدنش زیر سم اسبان است

مکن ای صبح طلوع

....

دعایم کن! شاید به حرمت این دل پاکت، خدا این دل گناهکار و عاشق مرا بیامرز... دعایم کن! دعا

|یکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۱| 1:30|...حـــــــ♥ــــــورا...|
تورو خدا دعام کنید

تو رو به امام حسین......

خدا می دونه چقدر بی قرارم و محتاج!!!!

اونم حالش خوب نیست

یا حسین 

دلم شکسته! می خری؟!؟

|پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۱| 12:28|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A