✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗
آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم
جلوتر نیا... از همان دور که نگاه کنی، قشنگ تر است. رسمش هم همین است. همه ی آدما، همه ی زمین، همه ی دنیا و کائنات از دور قشنگ ترند. نزدیک که می شوی، گندش در می آید... نزدیک که می شوی، روحشان بوی مردار می دهد. انگار سال هاست خودش را نشسته! از دور حرف بزن... از دور که حرف بزنی، صدایت واضح نیست. دور که باشی، اشک هایت دیده نمی شود. هق هق گریه هایت به گوش نمی رسد... دور که باشی، بوی خیانت نمی شنوی! پس تا می توانی عقب بـــــــــرو. انقدر عقب که تنها شوی... مهم نیســــت. بگذار هرچه می خواهند بگویند! بگذار بگویند مردم گریز است، تنهاست، آدم ها را از خودش میراند. اصلا می دانی چیست؟ تو تنها نیستی. . . همه از هم فرار می کننــــد. من مـــی دانــــم! مــــی خواهنـــد با کسیــــ باشند که بی عیب است. بی نقص استـــــ. امــا پیدا نمی کنند.... هنوز هم جلو نیـــا! به خودت بیــــا... تو می توانی با هرکسی که بخواهی باشیــــ! هـــرکس... حاضرم شرط ببندم. می دانی تنها عیبت چیست؟ نمی خواهی با هرکسی باشیــــــــ اسمان را ببین، خورشید را نگاه کن، ماه را تماشا کن... اگر آن ها انقدر نزدیکت بودند هم می گفتی زیبایند؟ می گفتی از دیدنشان سیر نمی شوی؟ خورشید می سوزاندت... ماه بی جو، همه ی سنگ ها را از آنت می کرد.... اسمان، سقوط را نصیبت می کرد... و آدم ها...... بی خود هم ایراد نگیر. تو هم جز این آدم ها هستی! خودت را از آن ها بدان. اما این را هم فراموش نکن. چون آدمی تنهایی..................... گاهی برای بودن، باید نبود. گاهی ماهی واسه موندن، باید از آب جدا شه. گاهی هم باید بمیری، تا که یک زندگی نو شه... بهتره گلی نباشه، تا باغ گل ها درو شه... دل بکن، جلو نیـــــــا. ......... + تولدت مبارک. اولین باریه که دارم تبریک میگم. از قبل ازت پرسیدم که یادم نره. نمی دونستم این جوری میشه... طوری که وقتی داری می خونی، داری تو دلت میگی نمی خواد تبریک بگی. . . راستش دلم گرفته. از این که هیچ چیز سرجای خودش نیست. هیچ چیز.... باور نکن... یادته گفتی خوب نقش بازی می کنی؟ من از بچگی خوب می تونستم اونی باشم که نیستم. اما هیچ وقت الکی محبت نکردم. باور نکن وقتی بی تفاوتم... باور نکن که می خندم! من یکی که باورم شده کارم از گریه گذشته. نوشته های نخوانده ام زیاد شده....................... دلم هم تنگ شده................ تقصیر تو نیست. ابعادش کوچک است. جا باز نمی کند. تولدت مبارک..... تا به حال با گریه به کسی تولدش را تبریک نگفتم. باز هم اولین نفری...........................!
درد دارد.... وقتی چیزی را جمع زدی ! ....... + صادقانه نوشتن انقدر ها هم اسان نیست. مخاطبان من با دروغ... خالی بندی... بیشتر و راحت تر ارتباط برقرار می کنن! راست که بنویسی توهین می شنوی و دورغ که بنویسی تحسین می شوی! + نیازی نیست بدانی کی هستم؟ نیاز نیست باهام مهریون باشی... نیاز نیست با اخلاق و رفتارم کنار بیای. نیاز نیست بهم چپ چپ نگاه کنی و کمک کنی که بزرگ بشم. نیاز نیست نصیحتم کنی و التماس کنی که به حرفات گوش کنم... نیاز نیست تحملم کنی و در مقابل تمام حرفام و کارام اروم باشی و صبر کنی. نیازی به هیچ کدوم از این کارا نیست... فقط. . . . . . . . قضاوتم نکن + چهار روز دیگه پا به جایی میذارم که اینجور که بوش میاد قرار نیست توش به طور کامل آرامش داشته باشم. قرار نیست بدون فکر و خیال و دغدغه فقط درس بخونم و تفریح کنم... نمی دونم باید خودم باشم یا نقش بازی کنم؟ اخه خودم بودن= عجیب بودن! از این که بهم میگن مبهمی خوشم نمیاد. دلم می خواد داد بزنم و بلند بگم منم یکیم مثل شما.... اما چیزی رو که باید بگم و بکنم نمی کنم و چیزی که باید نگم و نکنم رو می کنم! نمی دونم این اشکال چه جوری رفع میشه؟ از درمانش علاجم.... هرادمی خودش رو از همه بهتر میشناسه! ازهمه بهتر... این جمله رو بار ها گفتم. منم در جربان همه ی نقص ها و اشکالاتم هستم و می دونم اما نمی دونم شما ها و ادمای دیگه کی متوجه میشن؟ از همین می ترسم. فقط به یه چیز باور دارم. ادمـــا نباید واسه ندونستن توبیخ و تنبیه بشن. واقعا نباید بشن.. . . . . + نمی دونم چه راز عجیبی در کنار آدم ها بودن وجود داره که وقتی تنهام غمگین ترین اهنگ ها، حرف ها و داستان ها اشکم رو در نمیاره اما وقتی کنار یکی هستم تا حرف میزنه اشک تو چشمام جمع میشه و می خوام بزنم زیر گریه... ادم ها برام حکم گاز اشک آور را دارند ! + چند وقت پیش داشتم واسه مامانم مطالب وبلاگ رو به همراه نظرات می خوندم و مامانم واسه هرکدومشون مثل همیشه یه انتقاد و یه پیشنهاد میداد. اساسا من هیچ وقت نوشته هامو واسه کسی نمی خونم و میدم دست خودش. . . به دلایلی... شاید حس می کنم اگه خودم بخونم اونقدر حس نمیده به اون ادم یا اینکه یهو حواسش پرت میشه! یه بار داشتم واسه یه بنده خدا داستانم رو می خوندم خوابش برد... یا از این موارد! اما ایا اگه دست خودش باشه می خوابه؟ نـــه دیگه... به هر حال! وقتی رسیدیم به نظر ملیکا و جوابش مامانم گفت حورا می دونم تو سنی هستی که رو دوستات و خیلی چیزای بی اهمیت دیگه الکی تعصب نشون میدی؛ اما یاد بگیر وقتی یکی ازت دفاع کرد و اخرش به خودت هم ایراد گرفت و لحنش تند بود فقط دومورد اخر رو در نظر نگیر! مثل بچه ها نباش که به اهنگ و لحن لالایی گوش میدن تا به موضوع لالایی... واسه همین زود خوابشون میگیره. خلاصه نمی خوام غیر مستقیم معذرت خواهی کنم. اما صادقانه قبول دارم که اشتباه کردم...! + یه چیز بگم بگین من چقدر صبور شدم. . . این متن هایی که ملاحظه میکنین دوبار پرید!! و من عین هردوبار دوباره شروع کردم به نوشتن! واقعا اعصابم خرد شده بود . محض اطلاع من همیشه اعصاب دارم، اون موقعی که ندارم حوصله ندارم. + گاهی با خود می گویم دنیا برای من اشناست یا من برای دنیا؟ فکر می کنم دومی. . . خیال کرده من همان عیوبـــــم! + جاستین سال دیگه یعنی 15 اردیبهشت 1392 می خواد بیاد دبی... اول کلی خرکیف شدم و در حال برنامه ریزی واسه رفتن که وقتی دیدم هر بلیطش تقریبا از 300$ تا 500$.... یعنی به عبارتی با این وضع دلار میشه چیزی حدود 720 هزار تومن به بالا. . . بی خود نیست این انقدر پولداره! نخواستم اقاجان.... :( + دیگه خیلی حرف زدم. راستی اگه در طول سال نمیاین این جا خبر بدین ! فعلا. . . زمان گذشت و بزرگ تر شدیم. حال بماند که بدنمان بزرگ شد و عقلمان ساکت و آرام، شاهد بزرگ شدن بدمان.... درس اجتماعی را از همان ابتدا دوست داشتم. شاید چون بیشتر برایم جای فکر داشت. وقتی سال سوم می گفت آیا انسان ها با تفاوت های بسیار می توانند پیشرفت کنند؛ معلممان بی درنگ پاسخ می داد بلــــه! همیشه معترض بودم. نمی دانستم چرا؟ اما الان خوب می دانم. مردم کشور من، جامعه ی من، خانواده ی من و اطرافیان من به راستی فعلی را صرف می کنند که برایشان صرف داشته باشد. نظری را محترم می دانند که برایشان معتبر باشد و اگر خلاف آرمان هایشان بود دیگر محترم هم نیست و لایق است برای هر گونه توهین و تحقیر! و من بعد مدت ها گوشه نشینی و خلوت تازه فهمیده ام با این جماعت چگونه باید رفتار کرد که به احوالانشان خدای نکرده بر نــــــخورد. این متن پاسخی بود به تمام نظر هایتان در مقابل اســـم وبلاگ! این که چه کسی این حرف را درمورد متن هایم زده بمــــاند. هرچند... عده ای می دانند! آن هم به علت خــــریت خودم. . . . . . به قول قسمتی از بمب خنده ی مهران مدیری، نصف عمرم رو که به خریت گذراندم حداقل بقیه اش رو مثل ادم زندگی کنم! تا به امروز نمی دانستم انسان باشیم؛ انسانیت داشته باشیم تلقی نشده. از نظر من تفاوت نمی تواند باعث پیشرفت یک جامعه شود تا زمانی که هرکس نخواهد معنایی ادب، انسانیت، شعور و... را به دیگران اعمال کند. باید یاد بگیرد هرکس در اندازه ی فهم و درک خود می فهمد و سن بالا ملاکی برای فهم و شعور بالا نیست. چه بسیار بزرگانی دیده ام که نمی فهمیدند و به قول سهراب من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید! ...... + از این به بعد بعضی متن هایم رمز دار خواهد بود. + لعنت به تو که نمی دانی هق هق گریه هایم شرف دارد به لبخند های به قول تو ژکوند. . . + درود بر همان نزدیک ترین که کوبنده ترین انتقاد هایش هم لذت دارد! + مدرسه ها که داره شروع میشه ترس منم کمتر میشه آخه یه خواهر دارم که مثل شیر پشتمه! قطعا خواهر خونی داشتم انقدر هوامو نداشت.... + کاش آدم های اطرافم می دانستند که تمام درد های زندگی من با حرف زدن درمان شد. می فهمند ولیکن چه حیف که دیر..... + تارا جان ازت ممنونم بخاطر فیلمــــا. . . به قول مامانت از فکر و خیال های شبونه نجاتم میده! + خدایا اگه یه گناهی کرده باشم که خودت گفته باشی ازش نمی گذری اما من به بخششت امید داشته باشم تکلیف چیه؟ باید همین جور منتظر عذاب باشم؟ - دوستان نپرسین چی کار کردی؟- + خدا می دونه چقدر اهنگ جوابم نکن محسن چاووشی رو دوست دارم. به حدی با این اهنگ آروم شدم که خدا می دونه. یه بار داشتم با خواهرم حرف میزدم که گفت پس تو هم صبوریت کمه و بی قراریت زیاده؟ انقدر حالم خوب شد. تو این دنیا هیچ حسی لذت بخش تر از این نیست که یکی انقدر به فکرته! از همتون ممنونم چون به لطفتون این حس رو خیلی تجربه کردم و باهاش حالم خوب شد. + توی این مدتی که حالم خوب نبود حس می کردم ترک یک آلبوم پرچم محسن حرفای همه ی آدمای اطرافمه نسبت به من! نمی دونم چرا؟ به نظر شما هم هست؟ اگه مثل بابام نباشید و نگین توهم زدی میگم به نظرم اهنگ های محسن چاووشی وصف حال زندگی منـــه! حداقل متینه با دوستی ساده ی ما حرفم رو باور میکنه. خودتون هم میدونین این اهنگ رو با چه بغض مزخرفی می خونم. به یاد همه ی اون وقت هایی که با زینت و متینه و حانیه می خوندیم. + پنج شنبه رفتم یکی از بهترین عروسی عمرم. به حدی حالم خوب شد که خدا می دونه. تازه یاد گرفتم که چه جوری باید فرار کرد از دست فکر هایی که با خوشیت، نا خوشن! حسن ریوندی رو آورده بودن. بسی شاد شدیم. اسم عروس و دوماد، زهرا و علی بود. از ته ته ته دلم واسه خوش بختیشون دعا کردم. شما هم دعا کنین. + فردا سالگرد عروسی داداشمه! نمی تونم از حسم بگم. نمی تونم بگم به طور مشخص خوش حالم یا ناراحت... زن داداشم واقعا دختر خوبیه. صادقانه . . . هر آدمی یه قلقی داره. توی این یه سال خیلی اتفاق افتاد. خوب و بد... بگذریم! ایشاالله مبارکشون باشه و دیگه واقعا از هر لحاظ بهم بیان! + دیروز رفتم سینما فیلم ضد گلوله.... خوب بود! خوب خندیدیم. الان حتما دارین میگین تو که انقدر بهت خوش می گذره مرض داری میگی حال روحیم خوب نبود؟ صبوریم کمه بی قراریم زیاده چقدر بی قرارم منه صاف و ساده پس امروز پنج شنبه، 16 شهریور 1391 ساعت 18.30 وبلاگ انسان باشیم، با نظر نزدیک ترین فرد زندگیم به مزخرفات یک ذهن پریشان تغییر یافت.... سلام به همه ی اونایی که خیال می کنن مریضم و محتاج توجه..... سلام به همه ی اونایی که ازم متنفرن.... ممنون از اونایی که ازم متنفرن! چون بهم احساس دارن و تنفر خودش یه احساسه! وحشت از دوری ندارم فاصله یعنی علـــــاقه. . . . می دونم خیلی بدم! می دونم خیلی به همتون بد کردم. انقدر که حس می کنم هر کسی که داره نوشته هام رو می خونه یه جوری از من دلگیــــره. . . می دونم خیلی دل شکستم. به نظر من همه ی ادما واسه هرکاری که می کنن یه دلیلی دارن. حتی اگه از نظر بقیه اون دلیل منطقی نباشه!! منم دلیل دارم. واسه همه ی کارم تو زندگیم.... حتی بگی اینا دلیل نیست، بهانه است. راستش دارم به خودم فکر می کنم. که اینکه چی کار کردم. دارم به خودم یاد میدم رازدار باشم. با هیچ کس از راز قلبم نگم. دارم به خودم یاد میدم آدمــــا همدم خوبی واسه همدیگه نیستن. آخر یه روزی میرسه که باهات نیستن. کنارت نیستن. چشم باز میکنی می بینی اونی که خیلی دوسش داشتی، اونی که عاشقش بودی و فقط باهاش آرامش داشتی روبه روته! نه کنارتــــــ اون موقع می شکنی.... خب حق داری! چون آدمی و آدم یه قلب داره که گاهی می شکنه! خواهش می کنم حرفام رو به خودتون نگیرین. من دیگه هیچ منظوری ندارم. با هیچ کس. . . پس خواهش می کنم اگه یه روزی دیدیم نیای و بگی واقعــــا که.. . . دلم می خواست ننویسم. نه این جا و نه توی دفترم. اما نشد. باید میومدم و می گفتم خودم رو پنهون نکردم که نگرانم بشن و بگن خواهش می کنم تلفنت رو جواب بده! نرفتم که تو دلت بگی باز داره محبت گدایی می کنه! رفتم شاید که رفتنم فکرت رو کمتر بکنه...... نبودنم کنار تــــو حالت رو بهتر بکـــــــنه! لج کردم با خودم آخـــــه حست به من عالــــــی نبود احساس من فرق داشت با تــــو، دوست داشتن خالی نبود. ..... الان چند روز از تاریخی که این مطلب رو نوشتم می گذره! انگار تا داره حالم خوب میشه یکی بو میکشه!! و مثل یه حیوون وحشی بهم حمله می کنه! نمی دونم دیگه چی کار کنم. واقعا دقیقا نمی دونم. . . ادم گذشت هم نیستم. اینو همتون می دونین. شاید توی همون لحظه فراموش کنم چه بلایی سرم اومده؟! اما قطعا متاسفانه بعدش انقدر مرورش می کنم که ذهنم، روحم، بدنم خسته بشه و فرسوده. . . شاید این بزرگ ترین ایراد زندگی منـــــه! یه جورایی حالم بد شد. لطفا یه نگاهی به تعداد کامنت های پست قبلی کنید تا بفهمید چی میگم؟ حرفی ندارم...... به زمان احتیاج دارم...... واقعــــــا! داره بهم خوش می گذره به شرطی که یهو نزنه به سرم. جدیدا با بارون غریبه شدم. دوسش ندارم! خیلی عجیب و غریب شدم! از یه چیزی می ترسم که نمی دونم چیه؟ اما مثل خوره افتاده به جونم.... چه حالی میده کنار دریا و خرید و خوش گذرونی.... اما چه ضدحاله وقتی مسخره ترین چیزا حالم رو میگیره! اینترنت دارم.... نداشته باشم عجیبه! فردا میرم جواهرده.... زندگی واقعی یعنی اینجا! ساده- بی الایش- عاشق 
کسر می کنی که با وجودت 
| miss-A |

