✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

سلام به همه ی اونایی که هستن.... سلام به همه ی اونایی که نگرانم هستن....

سلام به همه ی اونایی که خیال می کنن مریضم و محتاج توجه..... سلام به همه ی اونایی که ازم متنفرن....

ممنون از اونایی که ازم متنفرن! چون بهم احساس دارن و تنفر خودش یه احساسه!

وحشت از دوری ندارم

                         فاصله یعنی علـــــاقه. . . . 

می دونم خیلی بدم! می دونم خیلی به همتون بد کردم. انقدر که حس می کنم هر کسی که داره نوشته هام 

رو می خونه یه جوری از من دلگیــــره. . . می دونم خیلی دل شکستم. به نظر من همه ی ادما واسه هرکاری که

می کنن یه دلیلی دارن. حتی اگه از نظر بقیه اون دلیل منطقی نباشه!! 

منم دلیل دارم. واسه همه ی کارم تو زندگیم.... حتی بگی اینا دلیل نیست، بهانه است.

راستش دارم به خودم فکر می کنم. که اینکه چی کار کردم. دارم به خودم یاد میدم رازدار باشم. با هیچ کس

از راز قلبم نگم. دارم به خودم یاد میدم آدمــــا همدم خوبی واسه همدیگه نیستن. آخر یه روزی میرسه که باهات

نیستن. کنارت نیستن. چشم باز میکنی می بینی اونی که خیلی دوسش داشتی، اونی که عاشقش بودی و 

فقط باهاش آرامش داشتی روبه روته! نه کنارتــــــ اون موقع می شکنی.... خب حق داری! چون آدمی و آدم 

یه قلب داره که گاهی می شکنه!

خواهش می کنم حرفام رو به خودتون نگیرین. من دیگه هیچ منظوری ندارم. با هیچ کس. . . پس خواهش می کنم

اگه یه روزی دیدیم نیای و بگی واقعــــا که.. . . 

دلم می خواست ننویسم. نه این جا و نه توی دفترم. اما نشد. باید میومدم و می گفتم خودم رو پنهون نکردم که 

نگرانم بشن و بگن خواهش می کنم تلفنت رو جواب بده! نرفتم که تو دلت بگی باز داره محبت گدایی می کنه!

رفتم شاید که رفتنم فکرت رو کمتر بکنه......

                              نبودنم کنار تــــو حالت رو بهتر بکـــــــنه!


لج کردم با خودم آخـــــه حست به من عالــــــی نبود

                              احساس من فرق داشت با تــــو، دوست داشتن خالی نبود.

.....

الان چند روز از تاریخی که این مطلب رو نوشتم می گذره! انگار تا داره حالم خوب میشه

یکی بو میکشه!! و مثل یه حیوون وحشی بهم حمله می کنه! نمی دونم دیگه چی کار

کنم. واقعا دقیقا نمی دونم. . . ادم گذشت هم نیستم. اینو همتون می دونین. شاید توی

همون لحظه فراموش کنم چه بلایی سرم اومده؟! اما قطعا متاسفانه بعدش انقدر مرورش 

می کنم که ذهنم، روحم، بدنم خسته بشه و فرسوده. . . 

شاید این بزرگ ترین ایراد زندگی منـــــه!

یه جورایی حالم بد شد. لطفا یه نگاهی به تعداد کامنت های پست قبلی کنید

تا بفهمید چی میگم؟ 

حرفی ندارم......

به زمان احتیاج دارم......

واقعــــــا!

|شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۱| 23:7|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A