✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗
آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم
من دوست دار! سال هاست با خشم نگاهم کردی و من با مهربانی.... تو سال هاست با من بیگانه ای و من اشناتر از تو هیچ کس را نمیابم!!! این روزها را تمام می کنم... چراکه خود خیال تمام شدن ندارند. عصر پاییز باشد، تنها باشی، باران ببارد، موسیقی خاطرات بخش شود.... ان زمان حس می کنی بلاتکلیف ترین ادم روی زمینی!!!!! .... +امروز گیج شدم. برای اولین بار بود.... انقدر که معلم عجیب نگام می کرد! دلم می خواست بزنم زیر گریه... حس می کردم تنها کاری که ارومم می کنه. اما بازم کنترلش کردم. هیچ کس نباید بفهمه من دردم چیه؟ این جا کسی که گریه میکنه همه ولش می کنن به امان خدا... یادم اومد پارسال.... حالم خوب نبود. یادم نیست چی شدهبود؟ رفتم ناهار خوری و زدم زیر گریه! ملیکا اومد در رو بست که هیچ کس نفهمه خواهرش حالش بد بوده. فاطمه اومد. برام حرف زد. ارومم کرد... رفتیم بیرون! ریحونه دورم بود که کسی نفهمه چشمام سرخه.... دورم بودین که خسروی منو نبینه........... خدایا چرا اون روزا درعین حال که دوره، انقدر نزدیکه............... مردم از بس نبش قبر خاطرات کردم. چرا کسی بهم نمیگه بسه؟ + امروز؟ نپرس... خودم هم نمی دونم چه طوری بود؟ فقط حمله بود. حمله ی خاطره ها.... ولم نمی کردن. داشتم می مردم. سر کلاس مطالعات بیکار بودیم. یکی از بچه ها گفت خانم میشه درباره ی هم نظر بدیم؟ دبیر قبول کرد... دونه دونه می اومدیم پای تخته و درباره ی هم حرف می زدیم. حالم بد شد.... داشتم سکته می کردم از قلب درد...... رفتم سال سوم.... - من ابی میکنم... چون مهربونه! - من قرمزش می کنم.... چون شیطونه! هیچ کس نفهمید. فقط تو خودم داشتم خون گریه می کردم. خون..... خون.... خون..... رسید به من! دست ها بلند شد..... خیلی بامزه می خنده.... خوش خندس..... مهربونه.... خوب حرف می زنه.... خوش حال و سرحاله! دیگه هیچ کس نمی فهمه غم تو چشمامو.... هیچ کس! + امروز هم سرویسیم گفت چقدر شما اولا لوسین! دلم می خواست سرش داد بزنم و بگم من جز اینا نیستم. من کجا؟ اینا کجا؟ نگفتم... نگفتم.... سکوت! سکوت! + نیا باران... زمین جای قشنگی نیست! من از اهل زمینم خوب می دانم........... + امروز به قول فریدون، هم تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم! زینب جان! شرمنده ایم که بهای حسینی شدن ما بی حسین شدن تو بود و شرمنده تر آنکه تو بی حسین شدی وما حسینی نشدیم السلام عليك يا اباعبدالله الحسين (ع) درباره ی روزی نظر می دهم که هیچ از ان ندیدم؟ بلند می شوم و می گویم یا صاحب الزمان.... امروز هم برای خودت! روز خودت رو خودت خوب بساز!یه چیزی تو وجودم فریاد میزنه.... انقدر بلند که از انرژی صداش منم بلند حرف می زنم.نمی دونم چی شده؟ نمی دونم چی می خواد بشه؟ حاضر میشم که برم. داره بارون میاد. ... همونه! همون حس ناب........میرم مدرسه! چقدر دوست دارم کلاس هایی که تاریکه. نور خورشید نیست. کلاس هایی که پرده ها کشیدس!کلاس هایی که وقتی پنجره باز میشه بوی شمال میاد. صدای بارون.... بوی نم.....انگار تو روشنگرم. انگار انرژی دارم. انگار ریحانه کنارمه. ملیکا و فاطمه پشتمه! انگار ریحونه یه وری نشسته و می خنده. انگار قراره تا زنگ خورد هممون بریم زیر بارون!! بریم بدوییم. جیغ بزنیم.... بگیم خـــــدایا، ماییم! همون بنده های خوشبختت... همون که خیلی دوستـــــــش داری و دوستت داریم.... زنگ می خوره و می دوئم و میاد حیاط. بارون نمیاد... سیله! از همون بارون ها که منو ملیکا عاشــــقشیم....همونا که فاطمه زیرش یخ می زد.... همونا که ریحونه بدون کاپشن می رفت زیــــرش...... چه بارونـــــــــــی همون که هممون سرمون رو بالا می گرفتیم که بارون بخوره به صورتمون.... همون که زیرش درس می خوندیم! همون......... وای خدا.... اسمونت به این عظمت داره گریه می کنه، از من چه انتظاری داری؟ اسمونت از یه دنیا ترس نداره! اما من از 200 نفر ترس دارم. یه ترس مبهم... ترسی که میگه اینا حق دیدن اشک هاتو ندارن! اینا حرمت اشک هاتو نگه نمی دارن..... و من از ترس بی حرمتی میشم اسمون ابری... دلگیره اما نمی باره! خواهرم گفت می دونی بزرگ ترین مشکل ما چیه؟؟ گفتم چی؟ گفت روشنگری هستیم!!!راست می گفت.... من اگه پا توی روشنگر نمی ذاشتم هرگز مفهومی به نام وابستگی برام معنا نداشت...اگه روشنگری نبودم انقدر خودم رو متفاوت از بقیه نمی دونستم.....به تمام اینا من با افتخار، هنوزم روشنگری هستم!!!! ...... + چقدر امروز رو دوست داشتم... چقدر خوب بود. + رنگ هایی که استفاده شده یعنی حسم به اون کلمه چی بود؟؟ + محرم داره میاد.... یه ماه پر از حس قشنگ... حس توسل!! + رسیدن اونایی که پدر و مادرشون از مکه اومده به خیر..... یادمه مامانم که از مکه اومده بود همزمان شده بود با تولد من.... خدا می دونه چقدر ذوق سوغاتی هامو داشتم. تمام کادو هام به کنار! سوغاتی یه چیز دیگس!! چرا کسی که از مکه میاد سرما می خوره؟ خانواده ی شما ها چی؟ سرما خوردن؟؟؟ + کاشکی ادم وقتی داره انتظار می کشه بدونه یه تغییری قراره حاصل بشه... مسخره ترین حالت اینه که منتظر باشی و بدونی تغییری نمی بینی!!! بدتر میشه که بهتر نمیشه.... + از این به بعد تا نظرها به حد نصاب خودم نرسه تایید نمی کنم.... + خیلی حرفیدم.... فعلا! گردنبندی که ملیکا برایم گرفته بود رو گردنم می کنم، عطری که ریحانه برام خریده بود به خودم میزنم. باهاش دوش می گیرم.... قبلش نگاه می کنم به همان جاشمعی ریحانه که با قرمز نوشته بود: kiss... به پرنده های شیشه ای که فاطمه بهم داده.... به دستبند نیوشا و ستوده... به همه با حسرت نگاه می کنم. انگار یاداور بهترین دوران زندگیم هستن. حتی به اون کنده ی درخت که توش شمع روشن می کردم! همه چیز داره عوض میشه. همه چی داره عوضی میشه... روز ها تو مدرسه راه میرم، میگم، می خندم! دلم کجاست؟ شدم عین همون پرنده های شیشه ای.... قشنگن. سادن... اما شیشه ایه! نمی تونه چیزی بگه. داره می ریزه تو خودش! این روز ها انقدر خوب دارم نقشم رو بازی می کنم که نزدیک ترین ادمای اطرافم هم نمی فهمن چی شده؟ من دخترم.... حـــوای کسی نمی شوم که به هوای دیگری برود. دیگر خوب سنگ شده ام. حوصله ی بحث را ندارم. انگار مرد ان حورایی که سرش درد می کرد برای سربه سر گذاشتن.... اذیت کردن... توی پارک ابی دختری سر صف بستن عصبی شد... خندیدم. گفتم حالا کمی دیرتر.. کمی زود تر! چه فرقی داره؟ با پرخاش گفت خیلی فرق داره.!! به شوخی گفتم بیا دعوا کنیم. گفت من حاضرم بیا.... بازم خندیدم. انگار چند سال گذشته از اون روزی که گفتم با یکی از این دخترای .... دعوام شد! چقدر احمق بودم. چقدر بچه!!! من دخترم... دلم حامی می خواد نه کسی که مرا برای چیز دیگر بخواهد. حالم به هم میخورد از این نگاه های در خیابان.... حس می کنی مسواکی! یا مثلا ریش تراش! نگاه هایی که دست از سرت بر نمی دارد. نگاه هایی که لحظه ای قطع نمی شود. حق اعتراض ندارم.... با تمام سنگینی ام متهم میشوم به سبک بودن.... من دخترم! حساسم اما بی منطق نیستم. احساسات دخترانه ام را ببین اما فکر نکن هنوز در کودکی مانده ام. من بزرگ شده ام اما دلم لک زده برای یک اشتی.... دوست دارم سرش داد بزنم و بگویم قهر قهر تا روز قیامت... دلم قیامتی را می خواست که لحظه ای بعد بود! من دخترم.... دلم می خواهد دوست داشته شوم. اما نه به هر قیمتی! چرا رسم دوست داشتن در این دیار اینگونه است؟ انقدر کثیف؟ انقدر خراب؟ درگیر افکار بیمار... دلم می خواهد دوست بدارم و دوست داشته شوم. و یادم بماند: ادمی باید به کسی دل بدهد که از او دل بگیرد و اگرنه یکی دودل می شود و ان یکی بی دل! من دخترم... گاهی دلم می خواد نگویم چیزی را که می خواهم و از نگاهم بخوانید. و دیگر دست من نیست که شماها همیشه چشم به لبانم دوخته اید و هیچ نمی دانید از راز چشم های بی قرارم.... من دخترم... نوشتن ارامم می کند اما بی قراری هایم را تمام نمی کند... چرا می خوانی و هیچ نمی گویی؟ وقتی می دانی صدایت، پاک می کند معنی هر غمی را از دایره ی لغات وجودم؟؟؟ من دخترم................................................... تولدت مبارک! باش تا باشم..... با این که بلد نبودم توش به اندازه ی کافی شادی کنم... احسان علیخانی.... رئیس قبیله ی ماه عسل، تولدت مبارک. .... + پارسال این موقع با روز عرفه بود و حال و هوای خوبش.... امسال اصلا خوب نیست. + پس فردا هم تولده.... یه تولد مهم دیگه.......... + امروز تا از خواب بلند شدم خبری از اون حس باحال و خوب نبود. بلد نیستم سر خودم رو شیره بمالم. + محض اطلاع همگان... من تولد کسی رو که دوست دارم میگم. شاید این اقا هم جزیی از همین دوست داشته ها باشه... شاید کودکانه، شاید احمقانه! اما هست......... درد...... ضعف اعصاب.... قرص..... چه شب با شکوهی!!!!! حالم بد بده!!! می پرسم که را می گویی؟ می گوبد از دوستانم است؛ نمی شناسی اش! به همه چیزم بر می خورد. نمی داند من روزگاری او را از تو بهتر می شناختم.... بیشتر کنارش بودم. حال که می گوید نمی شناسی اش، کمی فکر می کنم. راست می گوید. نمی شناختمش. حتی به اندازه ی یک بیوگرافی ساده.... ....... + نمی دونم چرا مطلبام عاشقانه شده؟ بدون اینکه کسی رو مخاطب قرار بدم. البته قرار میدم. ولی نه اونی که شما فکر می کنید. من مدت هاست احساسم به حماقت تبدیل شده و از حماقت به امید عادی شدن همه چیز.... من امید دارم...... امیـــــــــــد! + روزها داره میاد و تموم میشه! با کلی و حرف و خاطره و نگاه هایی که خودم می دونم هرکدوشون چه حکایتی دارن. روزها داره تموم میشه و خیلی از حرفا توی دل ها سنگینی میکنه. ادم ها رو اذیت می کنه... اما نمیگن و نمیکنن که خیلی ها رو اذیت نکنه. گاهی ادما زیادی خوبن. اونقدر که دلت می خواد بیای کتکشون بزنی و بگی خسته نمیشی از این همه خوبی؟ خسته نمیشی این همه بدی می بینی و باز دم نمی زنی؟ اونام فقط نگات می کنن و میگن درست میشه.... نمیشه کاریش کرد! باز اعصابت خرد میشه و میگی باز خوبی؟؟ اه.... یه دسته دیگه از ادم ها هستن که نه خوبن و نه بد... وقتی ازشون حرف می زنی هیچ مشخصه ی خاصی تو ذهنت نمیاد. فقط می دونی فلان جا بود. فقط حضور داشت. یه حضور فیزیکی! وقتی هم که نبودن هیچ کس ازشون نمی پرسه چرا نبودی؟ گاهی هم خوس حال میشن که نیست.... با این که هیچ نقشی نداره اما نبودنش خیلی ها رو خوش حال میکنه! - گاهی حس می کنم جز این دسته هستم. - یه دسته ی دیگه فکر می کنن خوبی ازشون می باره اما تا باهاشون حرف می زنی هیچ حسی غیر از تنفر بهت دست نمیده. اون موقع با خودت میگی خوب بودن جلوی یک عده ی خاص ارزش داره جلوی کلی ادم بده باشی؟ یه دسته از ادما هستن که فکر می کنن خیلی بدن. مظهر همه ی گناه ها و خطا ها.... اما مردم و ادم های اطرافش براش میمیرن. همش میگن چرا این انقدر خوبه؟ خودش رو نمیگیره؟ ریا نمی کنه... میشه این ادم ها رو با دسته ی یک برابر دونست... نمی دونم چرا اینا رو گفتم. حس می کنم ادما خودشون هم نمی دونن چین؟ گاهی خوبه نظر بقیه رو هم دونست. به عنوان نظر نه انتخاب مسیر زندگی!!! + من اصلا ادم بی تفاوتی نیستم. اما مجبورم خودم رو بی تفاوت جلوه بدم. به خدا مجبورم.... + عاشق این اهنگ محسنم... کی توی قلبت جای من اومد؟ اسمم رو از تو خاطر تو برد؟ کی بوده انقدر؟ انقدر راحت باعثش بود که خاطراتموم مرد؟ + فردا می خوام برم پارک ابی.... از همین الان میگم جاتون رو خالی میذارم. لازم نیست خالی بذارم. خودش خالی هست..... احساسم شده پر از خالی! + این هفته تموم شد. گند ترین هفته ی عمرم! همش امتحان.... تا اخر امسال من دوبار میرم بیمارستان می خوابم. روزی نشد من قلب درد نگیرم. + من رفتم. - به امید حرفای زیاد شما- کاملا پاییزی است. همان باران های بی هنگام! همان افسردگی ها! همان غصه ها با قصه هایش! دلم از پاییز گرفته اس.... ازش دلگیرم. حالم رو میگیره. خیلی چیزا رو می دونه! خیلی.... و با وجود همه ی دونسته هاش، حالم رو میگیره. چی کار کنم یادش بره؟ چی کار کنم حافظش پاک بشه؟ چرا می دونه من هنوز هم دزدکی از پشت پنجره رو نگاه می کنم؟ چرا همون موقع بارون میاد؟ اون موقع حال من چه جوریه؟ اشک توی چشمام جمع شده.... چیزی نیست. گمانم چیزی در چشمم رفته! شاید یک خاطره است توی اتاق تنها باشی و اهنگ غمدار بخش میشه.... نگاه، نگاه غمبار نیست. بی تفاوتی و سردی ازش داد میزنه. زنگ بعد از امتحان ریاضی: همه دارن گریه میکنن. امتحانشون رو خراب دادن. میان پیشت! می خوان ارومشون کنی. می تونی؟ می خوای خودت هم گریه کنی؟ نه! غرور داشته باش. این جا هیچ کس نباید اشکت رو ببینه. صدای گریه های بقیه بلندتر میشه! راحت باش.... نه! اگه گریه کنم خیال میکنن واسه نمرس. تو که خودت خوب می دونی واسه نمره تا حالا یه قطره اشک هم نریختی!!! اگه بگن چته چی میگی؟؟ نه.... اونا هیچ وقت ازت حالت رو نمی پرسن. اصلا براشون مهم نیستی. تکیه گاه باش! اما تکیه گاه نخواه! می دونی همچین موقع هایی چه حسی داری؟ همون حماقت اشنا...... یه صداهایی تو گوشت، مغزت، وجودت می پیچه: حورا نکن.... یه کم بیشتر فکر کن. من جای تو بودم این کار رو نمی کردم. این جا به درد تو نمی خوره... اذیت میشی... یادته خودت چی جواب میدادی؟ نه.... یادت نمیاد. می دونی چرا؟ چون کور بودی! کر بودی! بی خیال.... به کسی نگو! منم به کسی نمیگم. بذار همه خیال کنن وقتی میگی گلوت درد می کنه، بگن سرما خوردی. هیچ کس نمی فهمه داری بغض های روی هم مونده رو قورت میدی. داری خفه میشی. تو بزرگ شدی. یادت رفته؟ تو رو به خدا این یکی رو یادت نره. قرار نیست هراتفاقی افتاد بری به فلانی بگی که راحت بشی!!! راحت نشو... چی میشه؟ می میری؟ معلومه که نه! یعنی می خوای بگی این روزها از دوسال پیش سخت تره؟ اگه بگی اره، بازم میگم احمقی.... قبول! تو تا حالا تنهایی رو به این واضحی تجربه نکرده بودی. همیشه یکی بود که کنارت باشه؛ حالا اگه این روزها نیست یعنی دنیا داره تموم میشه؟ تو رو جان عزیزت، بریز دور این بچه بازی هارو.... اگه تونستی، من هرکاری بگی می کنم. می خوای یه قولی بهت بدم؟ دنیا خیلی کوچیکه... همینایی که دارن اذیتت می کنن اما تو چیزی بهشون نمیگی یه روزی به پات می افتن. باید سپرد به زمان... هرچند که خودم خیلی قبول ندارم. زمان چیزی رو درست نمی کنه! ماست مالی می کنه..... خدا خودش بزرگه. من و تو که به بزرگیش شک نداریم، داریم؟؟؟؟ ........ + البوم حباب رو گوش دادم. مثل همیشه: عــــــــــــــــالی! + میشه یه کم فعال تر باشین؟ من الان دارم از خواب می میرم، اما به عشقتون دارم می نویسم. شما هم برام بنویسید! دلم تنگه.... یه نقطه هم بازش می کنه! + من عکس همه: پشت خنده هام غمه! تو برعکس منی، شادی و غمگین می زنی! - مخاطب خاص- + ابان: حس و حال خراب خودم، تولد بابام، تولد احسان جون..... ماه عجیبیه! + خدایا میشه کنترل رو بدی بهم؟ می خوام بزنم جلو.... تکراریه! از حفظم.... + من رفتم. اما الانـــــــــــــــ واقعا منتظر افتادن یک اتفــــــــــــاقم. . . . ...... + اگه دنیا دست من بود؛ دنیا رو به پات می ریختم! جای غصه شادی هارو پای گریه هات می ریختم.... اگــــــه دنیـــــا دست من بود..... + همه چی ارومه، همه چی خوبه فقط من مواجه شدم با ادم هایی که مسخرت می کنن، جلو همه ضایعت می کنن، بهت توهین می کنن، نمی فهمن داری کیلو کیلو بغض قورت میدی و واسه خفه نشدن بلند بلند می خندی! اینجاست که تمام بدنت یک صدا میگه حمــــــــاقت کردم روشـــ -ــــ-ـــــنگر! + روزهای بد رو میشه خوب کرد به شرطی که باورت باشه همین که یه قدم به ارزوت نزدیک میشی خیلیــــه! نمی دونم باید چی بگم؟ این که با هرکی اشنا میشم دلتنگ تر میشم. تازه یاد حرف .ح. می افنم که میگفت حورا اذیت میشی اما عادت میکنی! یه موی بچه های روشنگر می ارزه به صدتای اینا........ اما خیلی عجیبه که من، حورا، انقدر دارم صبر می کنم. توی اردو تنهایی رو با تک تک سلول های بدنم حس کردم. خیلی بد بود اما فقط می خندیدم. نمی دونم چم شده؟؟ یعنی می دونم... نمی خوام بگم. نمی خوام تسلیم بشم. + بازم خودم نیستم.... شدم یه حورای الکی خوش! کسی که همه بهش میگن تو چرا انقدر شادی؟؟؟ به قول خودمون اسکل فضـــــــــایی. خوبه یا بد؟؟؟ بدک نیست. + می دونین بزرگ ترین ای کاش زندگیم چی شده؟؟ کاش فقــــــــط یه سال.... فقط یک سال زودتر به دنیا میومدم. یعنی دیگه هیچی از خدا نمی خواستمــــا.... تمام مشکلاتم حل میشد. ای خدا، دیگه چی بگم؟؟؟ + تو مدرسه نه خبری از محسن یگانه و محسن چاووشی و بهنام صفوی و نه .... هیچــــی! فقط هایده و گو... امثال اینا رو می خونن! خیلی هم بخوان پیشرفت کنن انریکه می خونن..... دیگه حال منو اونجا بفهم. توی اردو من کنار دوما نشسته بودم و محسن می خوندم. کی این حورا قاطی کنه؟ الله اعلـــــــم! + همین الان البوم حباب به دستم رسید........... چه ذوقی دارم!!!! به نظر شما قشنگه؟؟ من که گوش نداده مطمئنم. + یه بنده خدایی هست مصداق بارز ماسته!!! وقتی باهاش حرف می زنم حس می کنم دارم با یه بچه سه ساله حرف میزنم که باید هرلحظه بهش بخندم که نزنه زیر گریه....... شده سوژه ی دبیر ریاضی!!! + امسال هرجا می خوام اسمم رو بنویسم میگم حورا .ط. سوم محبت - مدرسه روشنگر.... شدم روزشمار! دقیقا یادم میاد پارسال همچین موقعی چی کار می کردیم؟ بدحسیه! + مهر هم تموم شد. خدا رو شکر... با تموم قشنگیش از پاییز خیلی خوشم نمیاد. عصر پاییز، زیر بارون خدا حافظ... رفتم تو، چشم گریون خداحافظ... باد پاییز تو رو می برد، پشت مـــه! زیر رگبار من ویرون، خداحافظ.... حالا مونده اون روز تو تقویمم . . . زنده اما، خاک خورده بی صدا؛ روزی که عشق با تو می رفت پشت مـــه سال های باتو بودن، رفتنـــــــ روزها رفت چیزی نموند از من بی تو پاییزه، همه روزا! + عوض نشدی. می دونی از کجا فهمیدم؟؟ هنوزم بی تفاوتی. ادم نمی دونه خوش حال باشه یا بخواد از غصه بمیره؟ یه جوری نشون میدی که انگار هیچی یادت نمیاد. خوبه..... خیلی خوب! -مخاطب خاص- + اسمان اگر ناراحت نشوی می گویم عاشق ناراحت شدن هایت هستم. این روزها تا می توانی گریه کن. من به کسی چیزی نمی گویم...... + اخر این ماه چی میشه؟؟؟ خدایا؟ + من رفتم....
| miss-A |
