✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

چشم هایم را که باز می کنم حس این که امروز روز خوبیست شادم می کنم. و نمی دانم چه چیز عجیبی است 

درباره ی روزی نظر می دهم که هیچ از ان ندیدم؟ بلند می شوم و می گویم یا صاحب الزمان.... 

امروز هم برای خودت! روز خودت رو خودت خوب بساز!یه چیزی تو وجودم فریاد میزنه.... 

انقدر بلند که از انرژی صداش منم بلند حرف می زنم.نمی دونم چی شده؟ 

نمی دونم چی می خواد بشه؟ حاضر میشم که برم. داره بارون میاد.

... همونه! همون حس ناب........میرم مدرسه! چقدر دوست دارم

کلاس هایی که تاریکه. نور خورشید نیست. کلاس هایی که

 پرده ها کشیدس!کلاس هایی که وقتی پنجره باز میشه

 بوی شمال میاد. صدای بارون.... بوی نم.....انگار تو

 روشنگرم. انگار انرژی دارم. انگار ریحانه کنارمه.

 ملیکا و فاطمه پشتمه! انگار ریحونه یه وری

 نشسته و می خنده. انگار قراره تا زنگ 

خورد هممون بریم زیر بارون!! بریم

 بدوییم. جیغ بزنیم.... بگیم 

خـــــدایا، ماییم! همون 

بنده های خوشبختت...

 همون که خیلی دوستـــــــش داری 

و دوستت داریم.... زنگ می خوره و می دوئم 

و میاد حیاط. بارون نمیاد... سیله! از همون بارون ها

 که منو ملیکا عاشــــقشیم....همونا که فاطمه زیرش یخ 

می زد.... همونا که ریحونه بدون کاپشن می رفت زیــــرش......

چه بارونـــــــــــی   همون که هممون سرمون رو بالا می گرفتیم که 

بارون بخوره به صورتمون.... همون که زیرش درس می خوندیم! همون.........

وای خدا.... اسمونت به این عظمت داره گریه می کنه، از من چه انتظاری داری؟ 

اسمونت از یه دنیا ترس نداره! اما من از 200 نفر ترس دارم. یه ترس مبهم... ترسی که

 میگه اینا حق دیدن اشک هاتو ندارن! اینا حرمت اشک هاتو نگه نمی دارن..... و من از ترس

 بی حرمتی میشم اسمون ابری... دلگیره اما نمی باره! خواهرم گفت می دونی بزرگ ترین مشکل 

ما چیه؟؟ گفتم چی؟ گفت روشنگری هستیم!!!راست می گفت.... من اگه پا توی روشنگر نمی ذاشتم

 هرگز مفهومی به نام وابستگی برام معنا نداشت...اگه روشنگری نبودم انقدر خودم رو متفاوت از بقیه نمی 

دونستم.....به تمام اینا من با افتخار، هنوزم روشنگری هستم!!!!

......

+ چقدر امروز رو دوست داشتم... چقدر خوب بود.

+ رنگ هایی که استفاده شده یعنی حسم به اون کلمه چی بود؟؟

+ محرم داره میاد.... یه ماه پر از حس قشنگ... حس توسل!!

+ رسیدن اونایی که پدر و مادرشون از مکه اومده به خیر..... یادمه مامانم که از مکه اومده بود همزمان شده بود با تولد من.... خدا می دونه چقدر ذوق سوغاتی هامو داشتم. تمام کادو هام به کنار! سوغاتی یه چیز دیگس!! چرا کسی که از مکه میاد سرما می خوره؟ خانواده ی شما ها چی؟ سرما خوردن؟؟؟

+ کاشکی ادم وقتی داره انتظار می کشه بدونه یه تغییری قراره حاصل بشه... مسخره ترین حالت اینه که منتظر باشی و بدونی تغییری نمی بینی!!! بدتر میشه که بهتر نمیشه....

+ از این به بعد تا نظرها به حد نصاب خودم نرسه تایید نمی کنم....

+ خیلی حرفیدم.... فعلا!

|چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۱| 20:43|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A