✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

همه را جمع می کنم. همه ی کادوهای تولدم را..... همه ی ان هایی که هدیه گرفتم.

گردنبندی که ملیکا برایم گرفته بود رو گردنم می کنم، عطری که ریحانه برام خریده بود به خودم میزنم. باهاش

دوش می گیرم.... قبلش نگاه می کنم به همان جاشمعی ریحانه که با قرمز نوشته بود: kiss... 

به پرنده های شیشه ای که فاطمه بهم داده.... به دستبند نیوشا و ستوده... به همه با حسرت نگاه می کنم. 

انگار یاداور بهترین دوران زندگیم هستن. حتی به اون کنده ی درخت که توش شمع روشن می کردم! 

همه چیز داره عوض میشه. همه چی داره عوضی میشه...

روز ها تو مدرسه راه میرم، میگم، می خندم! دلم کجاست؟ شدم عین همون پرنده های شیشه ای.... قشنگن.

سادن... اما شیشه ایه! نمی تونه چیزی بگه. داره می ریزه تو خودش!

این روز ها انقدر خوب دارم نقشم رو بازی می کنم که نزدیک ترین ادمای اطرافم هم نمی فهمن چی شده؟ 

من دخترم.... 

حـــوای کسی نمی شوم که به هوای دیگری برود. دیگر خوب سنگ شده ام. 

حوصله ی بحث را ندارم. انگار مرد ان حورایی که سرش درد می کرد برای سربه سر گذاشتن....

اذیت کردن... توی پارک ابی دختری سر صف بستن عصبی شد... خندیدم. گفتم حالا کمی دیرتر.. کمی زود تر!

چه فرقی داره؟ با پرخاش گفت خیلی فرق داره.!! به شوخی گفتم بیا دعوا کنیم. گفت من حاضرم بیا.... بازم

خندیدم. انگار چند سال گذشته از اون روزی که گفتم با یکی از این دخترای .... دعوام شد! چقدر احمق بودم. 

چقدر بچه!!!

من دخترم... دلم حامی می خواد نه کسی که مرا برای چیز دیگر بخواهد. حالم به هم میخورد از این نگاه های در 

خیابان.... حس می کنی مسواکی! یا مثلا ریش تراش! نگاه هایی که دست از سرت بر نمی دارد. نگاه هایی که 

لحظه ای قطع نمی شود. حق اعتراض ندارم.... با تمام سنگینی ام متهم میشوم به سبک بودن.... 

من دخترم!

حساسم اما بی منطق نیستم. احساسات دخترانه ام را ببین اما فکر نکن هنوز در کودکی مانده ام. من بزرگ

شده ام اما دلم لک زده برای یک اشتی.... دوست دارم سرش داد بزنم و بگویم قهر قهر تا روز قیامت... دلم 

قیامتی را می خواست که لحظه ای بعد بود! 

من دخترم.... دلم می خواهد دوست داشته شوم. اما نه به هر قیمتی! چرا رسم دوست داشتن در این دیار 

اینگونه است؟ انقدر کثیف؟ انقدر خراب؟ درگیر افکار بیمار... دلم می خواهد دوست بدارم و دوست داشته شوم.

و یادم بماند: 

ادمی باید به کسی دل بدهد که از او دل بگیرد و اگرنه یکی دودل می شود و ان یکی بی دل!

من دخترم... گاهی دلم می خواد نگویم چیزی را که می خواهم و از نگاهم بخوانید. و دیگر دست من نیست که

شماها همیشه چشم به لبانم دوخته اید و هیچ نمی دانید از راز چشم های بی قرارم....

من دخترم... نوشتن ارامم می کند اما بی قراری هایم را تمام نمی کند... چرا می خوانی و هیچ نمی گویی؟ 

وقتی می دانی صدایت، پاک می کند معنی هر غمی را از دایره ی لغات وجودم؟؟؟

من دخترم...................................................

|جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۱| 16:58|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A