✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

حس این روزهایم عجیب است. انقدر عجیب که نمی توانم توصیفش کنم. در همین حد می گویم...

کاملا پاییزی است. همان باران های بی هنگام! همان افسردگی ها! همان غصه ها با قصه هایش!

دلم از پاییز گرفته اس.... ازش دلگیرم. حالم رو میگیره. خیلی چیزا رو می دونه! خیلی.... و با وجود همه ی 

دونسته هاش، حالم رو میگیره. چی کار کنم یادش بره؟ چی کار کنم حافظش پاک بشه؟

چرا می دونه من هنوز هم دزدکی از پشت پنجره رو نگاه می کنم؟

چرا همون موقع بارون میاد؟ 

اون موقع حال من چه جوریه؟ اشک توی چشمام جمع شده.... چیزی نیست. گمانم چیزی در چشمم رفته!

شاید یک خاطره است

توی اتاق تنها باشی و اهنگ غمدار بخش میشه.... نگاه، نگاه غمبار نیست. بی تفاوتی و سردی ازش داد میزنه.

زنگ بعد از امتحان ریاضی: همه دارن گریه میکنن. امتحانشون رو خراب دادن. میان پیشت! می خوان ارومشون 

کنی. می تونی؟ می خوای خودت هم گریه کنی؟ نه! غرور داشته باش. این جا هیچ کس نباید اشکت رو ببینه.

صدای گریه های بقیه بلندتر میشه! راحت باش.... نه! اگه گریه کنم خیال میکنن واسه نمرس. تو که خودت خوب

می دونی واسه نمره تا حالا یه قطره اشک هم نریختی!!! اگه بگن چته چی میگی؟؟ 

نه.... اونا هیچ وقت ازت حالت رو نمی پرسن. اصلا براشون مهم نیستی. تکیه گاه باش! اما تکیه گاه نخواه! 

می دونی همچین موقع هایی چه حسی داری؟ همون حماقت اشنا...... یه صداهایی تو گوشت، مغزت، وجودت

می پیچه:

حورا نکن.... یه کم بیشتر فکر کن. من جای تو بودم این کار رو نمی کردم. این جا به درد تو نمی خوره... اذیت 

میشی... 

یادته خودت چی جواب میدادی؟ نه.... یادت نمیاد. می دونی چرا؟ چون کور بودی! کر بودی! بی خیال.... به کسی

نگو! منم به کسی نمیگم. بذار همه خیال کنن وقتی میگی گلوت درد می کنه، بگن سرما خوردی. هیچ کس 

نمی فهمه داری بغض های روی هم مونده رو قورت میدی. داری خفه میشی. 

تو بزرگ شدی. یادت رفته؟ تو رو به خدا این یکی رو یادت نره. قرار نیست هراتفاقی افتاد بری به فلانی بگی که 

راحت بشی!!! راحت نشو... چی میشه؟ می میری؟ معلومه که نه! 

یعنی می خوای بگی این روزها از دوسال پیش سخت تره؟ اگه بگی اره، بازم میگم احمقی.... قبول! تو تا حالا 

تنهایی رو به این واضحی تجربه نکرده بودی. همیشه یکی بود که کنارت باشه؛ حالا اگه این روزها نیست یعنی دنیا

داره تموم میشه؟ 

تو رو جان عزیزت، بریز دور این بچه بازی هارو.... اگه تونستی، من هرکاری بگی می کنم. می خوای یه قولی بهت

بدم؟ دنیا خیلی کوچیکه... همینایی که دارن اذیتت می کنن اما تو چیزی بهشون نمیگی یه روزی به پات می افتن.

باید سپرد به زمان... هرچند که خودم خیلی قبول ندارم. 

زمان چیزی رو درست نمی کنه! ماست مالی می کنه..... خدا خودش بزرگه. من و تو که به بزرگیش شک نداریم،

داریم؟؟؟؟

........

+ البوم حباب رو گوش دادم. مثل همیشه: عــــــــــــــــالی!

+ میشه یه کم فعال تر باشین؟ من الان دارم از خواب می میرم، اما به عشقتون دارم می نویسم. شما هم برام بنویسید! دلم تنگه.... یه نقطه هم بازش می کنه!

+ من عکس همه: پشت خنده هام غمه! تو برعکس منی، شادی و غمگین می زنی! - مخاطب خاص-

+ ابان: حس و حال خراب خودم، تولد بابام، تولد احسان جون..... ماه عجیبیه!

+ خدایا میشه کنترل رو بدی بهم؟ می خوام بزنم جلو.... تکراریه! از حفظم....

+ من رفتم.

|یکشنبه ۷ آبان ۱۳۹۱| 23:33|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A