✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

درد دارد....

                                 وقتی چیزی را کسر می کنی که با وجودت                             

 جمع زدی !

.......

+ صادقانه نوشتن انقدر ها هم اسان نیست. مخاطبان من با دروغ... خالی بندی... بیشتر و راحت تر ارتباط برقرار می کنن! راست که بنویسی توهین می شنوی و دورغ که بنویسی تحسین می شوی!

+ نیازی نیست بدانی کی هستم؟ نیاز نیست باهام مهریون باشی... نیاز نیست با اخلاق و رفتارم کنار بیای. نیاز نیست بهم چپ چپ نگاه کنی و کمک کنی که بزرگ بشم. نیاز نیست نصیحتم کنی و التماس کنی که به حرفات گوش کنم... نیاز نیست تحملم کنی و در مقابل تمام حرفام و کارام اروم باشی و صبر کنی. نیازی به هیچ کدوم از این کارا نیست... فقط. . . . . . . . 

قضاوتم نکن

+ چهار روز دیگه پا به جایی میذارم که اینجور که بوش میاد قرار نیست توش به طور کامل آرامش داشته باشم. قرار نیست بدون فکر و خیال و دغدغه فقط درس بخونم و تفریح کنم... نمی دونم باید خودم باشم یا نقش بازی کنم؟ اخه خودم بودن= عجیب بودن! از این که بهم میگن مبهمی خوشم نمیاد. دلم می خواد داد بزنم و بلند بگم منم یکیم مثل شما.... اما چیزی رو که باید بگم و بکنم نمی کنم و چیزی که باید نگم و نکنم رو می کنم! نمی دونم این اشکال چه جوری رفع میشه؟ از درمانش علاجم.... هرادمی خودش رو از همه بهتر میشناسه! ازهمه بهتر... این جمله رو بار ها گفتم. منم در جربان همه ی نقص ها و اشکالاتم هستم و می دونم اما نمی دونم شما ها و ادمای دیگه کی متوجه میشن؟ از همین می ترسم. فقط به یه چیز باور دارم. ادمـــا نباید واسه ندونستن توبیخ و تنبیه بشن. واقعا نباید بشن.. . . . . 

+ نمی دونم چه راز عجیبی در کنار آدم ها بودن وجود داره که وقتی تنهام غمگین ترین اهنگ ها، حرف ها و داستان ها اشکم رو در نمیاره اما وقتی کنار یکی هستم تا حرف میزنه اشک تو چشمام جمع میشه و می خوام بزنم زیر گریه... ادم ها برام حکم گاز اشک آور را دارند !


+ چند وقت پیش داشتم واسه مامانم مطالب وبلاگ رو به همراه نظرات می خوندم و مامانم واسه هرکدومشون مثل همیشه یه انتقاد و یه پیشنهاد میداد. اساسا من هیچ وقت نوشته هامو واسه کسی نمی خونم و میدم دست خودش. . . به دلایلی... شاید حس می کنم اگه خودم بخونم اونقدر حس نمیده به اون ادم یا اینکه یهو حواسش پرت میشه! یه بار داشتم واسه یه بنده خدا داستانم رو می خوندم خوابش برد... یا از این موارد! اما ایا اگه دست خودش باشه می خوابه؟ نـــه دیگه... به هر حال! وقتی رسیدیم به نظر ملیکا و جوابش مامانم گفت حورا می دونم تو سنی هستی که رو دوستات و خیلی چیزای بی اهمیت دیگه الکی تعصب نشون میدی؛ اما یاد بگیر وقتی یکی ازت دفاع کرد و اخرش به خودت هم ایراد گرفت و لحنش تند بود فقط دومورد اخر رو در نظر نگیر! مثل بچه ها نباش که به اهنگ و لحن لالایی گوش میدن تا به موضوع لالایی... واسه همین زود خوابشون میگیره. خلاصه نمی خوام غیر مستقیم معذرت خواهی کنم. اما صادقانه قبول دارم که اشتباه کردم...!

+ یه چیز بگم بگین من چقدر صبور شدم. . . این متن هایی که ملاحظه میکنین دوبار پرید!! و من عین هردوبار دوباره شروع کردم به نوشتن! واقعا اعصابم خرد شده بود . محض اطلاع من همیشه اعصاب دارم، اون موقعی که ندارم حوصله ندارم.

+ گاهی با خود می گویم دنیا برای من اشناست یا من برای دنیا؟ فکر می کنم دومی. . . خیال کرده من همان عیوبـــــم!

+ جاستین سال دیگه یعنی 15 اردیبهشت 1392 می خواد بیاد دبی... اول کلی خرکیف شدم و در حال برنامه ریزی واسه رفتن که وقتی دیدم هر بلیطش تقریبا از 300$ تا 500$.... یعنی به عبارتی با این وضع دلار میشه چیزی حدود 720 هزار تومن به بالا. . . بی خود نیست این انقدر پولداره! نخواستم اقاجان.... :(

+ دیگه خیلی حرف زدم. راستی اگه در طول سال نمیاین این جا خبر بدین ! فعلا. . . 

|دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۱| 0:17|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A