✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

این روزها پر از عشقم.... پر از احساسات قشنگ و ناب که حس میکنم روزبه روز داره بیشتر میشه!

اگه می بینید الان دارم می نویسم چون خونم..... بعد از روز سه شنبه و امدن از استخر و بودن توی سرمای 

خیابون بهونه ی خوبی شد که یک سرمای جانانه بخورم! دوروز تمام افتادم. 

حالم از سرما خوردن بهم می خوره. مسخرس اما با قلب درد و معده درد و هزار تا مریضی دیگه راحت تر کنار میام

تا سرما خوردگی........

نمی دونم باید چی بگم؟ اصلا یادم نمیاد چی می خواستم بگم. جدی جدی خیال می کنم دارم آلزایمر زودرس 

میگیرم. یه چیزی روی کاغذ می نویسم اما یادم نمیاد چرا نوشتم؟ یه شماره تلفن رو حفظم اما نمی دونم

شماره ی کیه؟ کانال تلویزیون رو عوض می کنم... پنج بار... ده بار... اما کانال ها اصلا برام اشنا نیست. 

دارم دیوونه میشم. یه بار توی خواب دیدم یکی اومده توی وبلاگ و واسم کامنت گذاشته که از این به بعد تند تند

میام و بهت سر میزنم. از خواب که بلند شدم یه ساعت داشتم کامنت هام رو چک می کردم! 

دلم می خواد درس بخونم. من پارسال به یکی قول دادم که درس بخونم. اما نمی دونم چرا اصلا حال ندارم؟ دلم

می خواد فقط بخوابم. رسما توی این مدت تعطیلی لای کتاب رو باز نکردم.

باورم نمیشه زمان انقدر زود می گذره. توی این سه ماه فقط امید داشتم. امید به درست شدن اتفاقات.... امید به

درست شدن رابطه ها... نمی دونم موفق بودم یا نه؟ اما توی این مدت واقعا با تمام وجودم دارم تغییراتم رو حس 

می کنم. 

می دونم دارم پراکنده حرف میزنم. باور کنید اصلا تمرکز دارم. با این حال دلم می خواد بازم بنویسم. بگذارید از 

خوابام بگم. خواب های عجییم.

خواب دیدم رفتم توی مدرسه ی دبستام! همراه یکی از بچه های راهنمایی و دبیرستان. اونجا داریم درس 

می خونیم. من کلاس پژوهش داشتم و اون زبان... خواستیم بریم روشنگر... بهمون اجازه نمی دادن. فرار کردیم.

چه خواب مسخره و اشفته ای...... چی بگم من؟؟؟

یه بار دیگه خواب دیدم توی خونمون برام تولد گرفتن. نمی دونم چه اتفاقی افتاد که من کیک رو خراب کردم. هیچ 

کس هم بهم نگفت چرا؟ بعد دیدم کنار دوستامم.... برام کلی کادو گرفتن. من هی بهشون میگفتم بچه ها من که

تولدم این موقع نیست! کادو هاتونو نگه دارین............ نمی دونم چم شده؟ همش تو فکر جشن تولد و عروسیم!

ای خدا چرا یادم نمیاد باید چی می خواستم بگم؟ 

بگذریم...........

همین که یه کم نوشتم اروم شدم..... فعلا!


|شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۱| 14:11|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A