✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

دلم یه شونه می خواست... یه شونه ی محکم.. که سرم رو بذارم و روش و هق هق گریه کنم. که بشنوم

طوری نیست. تموم شد، درست میشه عزیزم! همه چی ارومه، ما چقدر خوش بختیم.........

اما هیچ کس نبود. من تنها ایستاده بودم و کلی مرد کنارم. هرکی یه چیز می گفت! 

چرا بهش زدی؟ 

حواست کجا بود؟

 خودش زده، حالش هم الکی بد میشه! 

بهش اب قند بدید! 

رنگش شده عین گچ......

یکی واسم اب اورد. حالم از خودم بهم خورد. از ضعفم... از شکستنم. فقط داشتم نگاهشون می کردم. یه عده 

دورش جمع شده بودن و یه عده دنبال من! دلم می خواست بترسم. فرار کنم از بین این همه مرد... هرچی 

نگاه می کردم هیچ زنی نبود. انگار اون لحظه خدا به جز منو خواهرم، زن دیگه ای رو نیافریده بود.

توی یه لحظه همه چی بهم خورد. دیدمش... من پشت فرمون نبودم. دیدمش! بلند داد زدم....... 

اما دیر شده بود. به ماشین خورد و با سر خورد زمین. خواهرم گفت حورا کشتمش؟ حورا مرد؟ دلم می خواست 

زار زار گریه کنم. داد بزنم و بگم حواست کجا بود؟ اما بلند گفتم آروم باش... چه حرف مسخره ای! اون لحظه مگه

میشد آروم بود؟ 

من بودم و کلی ادم غریبه! ادمایی که محبتشون واسم مسخره بود. بالا سر مرد که بودن نچ نچ می کردن و کنار

من میگفتن چیزی نیست. موبایلمو گرفتم دستم! نمی دونستم باید چی کار کنم؟ واقعا نمی دونستم. تمام بدنم

داشت می لرزید. زنگ زدم بابام. گفتم تورو خدا بیا... ما زدیم به یه مرده! بیـــا!

انقدر حالم بد بود که گریه کردن یادم رفته بود. قلبم انقدر تند می زد که حس میکردم همه دارن صداشو میشنون.

یکی اب توی دستم رو دید. گفت بهش زدی با خیال راحت داری اب می خوری؟ اب رو از دستم کشید.

شب.... تنها... تاریکی.... ادم های غریبه... دیدن بابام و داداشم واسم عین فرشته ی نجات بود. 

پلیس اومد. مرده به هوش اومد. فقط خون بود که می دیدم. دستمال کاغذی تموم شد! امبولانس اومد. فقط 

میشنیدم که به بابام می گفتن حاجی دخترت رو دریاب......

ماشین رو خالی کردیم که بخوابوننش... کوفتمون شد! هرچی استخر و ذرت کوفنمون شد. خانوادش اومدن. قرار

شد اونا رضایت بدن ماهم در عوض ببریمش بیمارستان خصوصی! رفتیم.... از شر اون خیابون مسخره خلاص شدیم

از شر اون ادمای کذایی! یکی اونجا بود که به هربهانه ای میومد طرف من. مثلا می خواست دلداریم بده. 

یه مدت که گذشت تازه به قیافم نگاه کردم. بدون چادر... موهای بیرون... چکمه ی باز... شلوار بالا اومده... چه

خیال مسخره ای! خیال می کردم من که از ماشین پیاده نمیشم. 

توی بیمارستان، خواستن ازش عکس بگیرن. چقدر دلم می خواست داد بزنم میشه من برم ccu؟؟ اما ایستادم. 

سوال و جواب بابام و داداشم داشت خفم می کرد. شما واسه چی رفتین ذرت خریدین؟ بیرون رفتنتون چی بود؟

ای خـــــــدا.....

نشسته بودم و دعا می کردم. یه اقاهه داشت بهم نگاه می کرد. کل نگاهش سوال بود. ناخداگاه سرمو 

برگردوندم. دیدمش... بعد چهار ماه دیدمش. باورم نمیشد. فقط خودمو انداختم تو بغلش و گریه کردم. 

نمی دونستم واسه این اتفاقاته یا دیدنش. چقدر حرف داشتم واسه گفتن! چقدر دلم برای بغلش، دلداری دادنش،

بوس کردنش، اروم کردنش و وجودش تنگ شده بود. ادامه ندادم. سرمو برداشتم. ادامه می دادم هق هقم شروع

میشد. براش گفتم. همه چی رو.... اشنا پیدا کرده بودم. بین این همه غریبه اشنا پیدا کرده بودم.

عادت کرده بودم به اشک های کوتاه! خواهرم هم وقتی دیدش همین کارو کرد. ما غریب بودیم. غریب... هیچ

کاری از دستمون بر نمیومد. اومدیم خونه! خبردار شدم که زدن زیر رضایتشون. می خوان شکایت کنن! 

حالم داره بهم می خوره! این سوزش قلبم رو بذارم پای الودگی هوا یا بدبختی هام؟

کی می دونه امروز چم بود؟ موقع برگرشتن من دستم تو دست خواهرم بود. هرچی اومد گرم بود من داشتم یخ

می زدم. هرچی می خواست گرمم کنه نمی تونست. من از درون یخ زده بودم. 

سرم داره می ترکه. قلبم درد می کنه! این صحنه ها از ذهنم پاک نمیشه. اومدن داداشم با قلب درد... اومدن 

بابام.... واااای خدا! چقدر حالم بده. خواهرم ندید صحنه ی افتادن اون اقاهه رو! اما من دیدم. 

کاش................. وای خدایا! چی میشه؟ 

هروقت نمی خوام کاری رو بکنم می دونم یه اتفاقی میوفته. از خواب که بلند شدم نمی خواستم بیرون برم. 

واقعا نمی خواستم. اما با خودم گفنم دست بردار از دست این حس مسخره! کاش نمی رفتم.

شاید می دونستم امروز باید بنویسم. دیروز چقدر خوب بود. چقدر زیاد....

اما ازش دورم. حسش نمی کنم. زنگ ورزش زدیم و رقصیدیم. بعد هم خبر تعطیلی...

هوامو هیچ کسی نداشت

دارم باز از پا درمیام

..............................................

سه شنبه

|دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۱| 23:13|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A