✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

نگاه که می کنم انگـــار همه چیز در آرامش محض است... و من در چه آرامشی عجیب فرو رفته ام.

چه می کند برف های زمستانی با این دل همیشه ناآرامم؟ چه می کند؟

همه چیز سفید است و زیبا.... نگاه که می کنم ناخداگاه لبخند می زنم. این هـــوا همه وجودش پراست از 

نجواهای عاشقانه! حس نوشتن لبریزم می کند. نگاه می کنم و با خود زمزمه می کنم. تمام حرف هایی را که 

درونم را متحول کرده... زمستان یعنی آرامــــش! یعنی لذت راه رفتن در برف! یعنی گلوله های برفی! 

یعنی تلافی گلوله ها... بی هیچ کینه ای! بی هیچ غمی... یعنی نگاه کردن به مردمی که در شهر سپید ارام، 

اما با صلابت راه می روند. مهم نیست از ترس لیز خوردن باشد یا هرچیز دیگر! مهم اقتدار ان هاست...

زمستان یعنی حس عجیب نوستالژی که دیوانه ات می کند اما لبریزت می کند از عشق و خاطره... یعنی....

من متولد این فصلم.... فصل آرامش!

+ پارسال جلوی چشمامه! برف که اومد دوییدم و تنها اومدم حیاط... راه می رفتم و به سال پیشش فکر می کردم

نمی دونم چند دور راه رفتم؟ بعدش لیلا اومد کنارم. دلم براش تنگ شده بود. ماه ها ندیده بودمش. بهانه ی یکی

دیگه رو کردم و تا تونستم گریه کردم. بیچاره بچه ها مونده بودن من واسه چی دارم گریه می کنم؟ اما بازم پر بودم

از حس های عـــالی.... یه دلتنگی که فقط خودم می فهمیدمش و خـــودم! 

و امســــال برف رو که دیدم نه خندیدم و نه گریه کردم. فقط بهش خیره شدم. یکی بهم گفت پس چرا چیزی 

نمیگی؟ چیزی واسه ی گفتن نداشتم. گنگی چیزی نیست که بشه توصیفش کرد. راه رفتم... بازم تنها! 

اولین قدم ها رو باید تنها بردارم. این یک قانونه! توی سفیدی برف، ردپام بدجوری حالم رو می گرفت. دلم

می خواست یکی کنارم باشه.... باهم روی برف ها قلب بکشیم. 

برف یعنی همه ی خاطراتم. توی برف به دنیا اومدم! داریم نزدیک میشیم به اون روز کذایی... روزی که تو 

برف داد می زدم خـــــــــــدا! خدایا خودت می دونی چقدر اون روز دلم گرفته بود. چقدر ازت دلگیر بودم. با همه ی 

اینا........ عاشق این روزام! 

+ یکی از دوستای مدرسم، داره راه پر غلط منو میره.... راهی که دوسال تمام به خودم و حماقتم لعنت فرستادم.

ازم می پرسه! میگه الان باید چی کار کنم؟ نمی دونم چی باید بهش بگم؟ بگم بگذر..؟ بگم نرو این مسیر احمقانه

رو؟ بگم پشیمون میشی مثل ســـــگ؟ بگم منو نگاه کن!؟ نگاه کن و ببین پشیمونی رو از وجودم؟ بگم روزهای 

قشنگ زندگیتو هدر نده؟ بگم....؟ اما سکوت می کنم. می دونم چی میگه! الان هرچی بگم میگه تو منو 

فهمی! اون وقت به کل وجودم بر می خوره.....

  سکوت میکنم. مبادا ارامش اهالی این شهر خط خطی شود.

+ چه شود شب یلــــدا!مگه میشه بد بشه؟ احسان جوووون دوباره میاد. هیچ یادم نمیره وقتی

ماه عسل 91 شروع شد. با نفرت تمام داشتم نگاه می کردم. حق خودم رو می خوردن انقدر حرص نمی خوردم.

یادش بخیر...همه به هم sms میدادیم من احسان می خوام!! شب یلـــدا... احسان علیخانی با حرفایی که بوی 

صداقت میده.امسال رو دوست دارم..................

+ این هفته دهنم داره صاف میشه رسما! خیلی افتضاحه! یعنی می تونم به تعطیلی فردا امیــد داشته باشم؟

+ کسایی که لینک کردم رو حذف نمی کنم. حتی اگه بی معرفت باشن... حتی اگه توهم بگیرشون!

+ موقع امتحان های ترم می خوام برم روشنگر........ کی پایه است؟

 گفت دعا کنی می اید. می ماند! گفتم انکه با دعایی بیاید با نفرینی می رود

. خواستی بیایی، خواستی بمانی.. با دعا نیا! با دل بیا. . . .  با دل. . . . .

زمستون تن عریون باغچه چون بیابون

درختا با پاهای برهنه زیر بارون
نمیدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه چه تلخه باید تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون
زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه
بهار زمستونها برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون
گلهای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی ببینی تلخ روزای جدایی
چه سخته چه سخته بشینم بی تو با چشمای گریون
بشینم بی تو با چشمای گریون
بشینم بی تو با چشمای گریون


|یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۱| 17:53|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A