✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗
آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم
می دونم..... اما یه جوریم! خیلی عجیب. با دفترچم قهر کردم. شاید با اینجا هم قهر کنم. نمی دونم چم شده؟ دلم میخواد با این بارون گریه کنم اما نمی دونم واسه چی؟ یکی از بچه ها بهم اس داد. گفت جات خالی بود. یکی بهم زنگ زد و حالم رو پرسید. یکی بهم گفت دبیرادبیات کلی حالت رو می پرسید. گفتم چطور؟ گفت اخه راستگوی کلاس تو بودی! همیشه تو تکلیف هارو بهش می گفتی. گفت تازه امروز هم چند بار اسمت رو ناخداگاه گفت.... یه زمانی شنیدن و خوندن این حرفا ارزوم بود... اما الان یه حس عجیب دارم. من به ارزوم رسیدم. این که تو کلاس ادبیات، کلاس مورد علاقم جام خالی باشه! که.... نمی دونم اما انگار الان... امروز اسمون هواییم کرده! چرا حبسم تو این اتاق سه در چهار؟ چرا نمی تونم برم زیرش و تا نفس دارم بدوم؟ می دونم عجیب شدم! خوب می دونم! قلبم..... یه جوری می زنه! یه جور خاص.... یه حالتی بین بودن و نبودن! چی بگم که نگین ناامیدین؟ سه سال گذشت و خیلی ها منو ادم بده و عجیبه می دونستن! هنوز سه ماه نگذشته که بهم میگن مهربون، انرژی مثبت........ حس ادم تموم شده رو دارم! ناراحت نیستم. اصــــــلا.... اما! لعنت به من.... چه ساده دل سپردم.... لعنت به من اگر واسش می مردم.... دست منو گرفت و بعد ولم کرد.... لعنت به اون کسی که عاشقم کرد.... یکی بگه که ماه من کی بوده؟ مسبب گناه من کی بوده؟ سهم من از نگاه تو همین بود عشق تو بدترین، قسمت بهترین بود تو دل بارون، منو عاشقم کرد بین زمین و اسمون ولم کرد یکی بگه چه جوری شد که این شد سهم تو اسمون و من زمین شد؟ لعنت به من.....
| miss-A |
