✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم


✿
 لــــَعــنَت به نِــگاهی که نمی دانــی

مَــعنایــَش مانـــْدَن است یا رَفْتــَن . . . ✿ 

✿  صدایت در تمام خانه پخش می شود و آرام می نشینم و آرامش را جرعه جرعه قورت

می دهم. تماشا می کنم... این ریتم ساده و دوست داشتنی زندگی ام را که بعد از 

مدت ها به دلم می نشیند! این تنهایی لذت بخش که با هیچ چیز عوضش نمی کنم ...

و همین من... می نشینم و به عکس هایمان نگاه میکنم. به زمانی که طی کردیم. 

به روزهایی که من بزرگ تر شدم و تو با صلابت تر ! به عقربه های ساعتی که حسودی

کردند و ما را از هم جدا .... و هیچ نمی گویم. تنها شکر خدا را بس که بداند بی او هیچم!


✿  می رود ... بدون خداحافظی ! اصلا قرارمان بر خداحافظی نبوده. قرار ما بر نفرین های صبحگاهی

و توهین های عصرگاهی و آرزوی مرگ شبانه است. قرار ما بر رفتن و نماندن، بر ندیدن و فریاد

زدن، بر بی آرویی است. با این همه فاصله دیگر نباید آرزو کنیم خدا همیشه حافظمان باشد تا 

باز هم را ببینیم. حکایت دوری و دوستی همین است. من می خواهم نباشی و تو بخواه که 

من نباشم. تا بلکه همین نبودن ها حالمان را خوب کند. هنوز امیدوار باشیم به عدل خدایمان!!

تو مرا کافر بدان و من تو را منافق ... اصلا برو ... برای همیشه و بدون هیچ خداحافظی و مطمئن

باش مثل این چند سال، یک بار هم زنگ نمی زنم تا حال مزخرفت را بپرسم ... و تو هم دلت برایم

پر نکشد و نخواهی بدانی آن سوی شهر دختری به نام من چه می کند؟ برو که الهی برنگردی ...

برو . . . . . 


✿  برایش نمی خوانم. دیگر هیچ یک از نوشته هایم را برایش نمی خوانم. بگذار بیش از این به عزیزترینم

حسادت نکند و به آن یکی عزیزترین توهین! بگذار همین خواندن ها از او دور شود و باورش شود دیگر

مـَنی را ندارد. منی که یک زمانی که یادم نمی آید کی؟ دوستش داشتم و شاید او... دوستم داشت.

و من دلتنگ آغوشش می شدم و او با وسواس مرا در آغوش می گرفت. بگذار باورش شود دورم...

انقدر دور که هرچه بگردد؛ پیدایم نمی کند! حتی اگر کنارش نشسته باشم.... بگذار باورش شود !!


✿  رنگ پریده و صورت بی رمقش را می بینم. دست زیر چانه زده و نگاهم می کند. نمی دانم چه بگویم

و اصلا نمی دانم لازم است چیزی بگویم یا نه؟ فقط دوست دارم سرتا پا ناز شوم و او سر تاپا نیاز و 

درآغوش بگیرمش تا کمی از این رنگ بی رنگ کاسته شود. تا کمی باور کند که دوستش دارم. که هستم.

همین حوالی... کنار خاطر و احساسش... و بگویم بی خیال سن و سال ... بی خیال خستگی و دلگیری ات!

لبخند تورا چند صباحیست ندیدم! یک بار دگر خانه ات آباد بگو سیـــب!


✿  تورا به جان عزیزت انقدر با درد نگاهم نکن. از رفتن و غربت نگو ... از درد سینه ی سنگین و فشار بالا

و پایین و حال خرابت نگو ... من خودم پرم! پر از تنهایی ... پر از بی کسی ... و باور دارم تویی تنها 

کَــسَم... تویی دلیل بودن و ماندم... اصلا بیا برویم! برویم از این شهر آلوده که آلودگی مردمانش 

هوایش را هم سنگین کرده.  همه چشم هایشان از آلودگی می سوزد اما از آلودگی آدم هایش نه!

چراکه عادت کرده اند! سینه هایشان از سنگینی هوا، سنگین می شود اما از آدم ها نه ... می بینی؟

همه چیز عادی شده! این هوا هم عادی می شود. دم از مرگ و رفتن نزن که بی تابم ... که کاش جای

تو بودم! ! ! 


✿  همین که هستی یعنی هستی! همیشه باش هستی من !!


✿  عاجزانه و صادقانه و ملتمسانه ازتون می خوام این چند روز هر مراسمی رفتید منو هم دعا کنید.:)


✿  روزگـــــارتون حســــینی!

|سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۲| 16:58|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A