✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗
آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم
✿دِلـــــسَرد چیــــن های چـــروکیــــده ام نَبـــاش . . . دِلـــــسَردِ لَبـــْخَـــنْد های نارنجــــی . . . پــــاییز که دیگـــــر پیـــــر شُــــدَن نَــــدارَد ! ! ! ✿ ✿ می زنم... بدون هیچ صدا و اجازه ای در رو باز می کنم. خودم رو حس میکنم زیر هزارتا چشم پر از سوال . برگه ی تاخیر رو به معلم میدم و میرم سرجام... و چشم هایی که دنبالم راه میان! دبیر حرفش رو قطع می کنه. میگه می دونم تا نگی چی شده بودی کلاس به حالت اول برنمیگرده ... بگو! با صدای لرزون و چشم های سرخ از گریه میگم سرم درد میکرد. دبیر کارش رو ادامه میده اما معلومه هیچ کس حرفمو باور نکرده ... دروغ گفتم. یک دروغ بزرگ ... وقتی با هق هق وارد مدرسه میشدم و همه با سوال نگام می کنن چی باید بگم؟ راستش رو؟ راستش چی بود؟ جز تحقیر شدنم ... ؟ نه ... پس صاف میرم دفتر معاونت و دستم رو سفت به سرم می چسبم. ناله نمیکنم. اه نمی کشم. فقط کافیه یک نفر بهم نگاه کنه ... عین بچه یتیم ها می خواد بغلم کنه و دلداریم بده. ولی چی بگه که آروم بشم؟ اصلا می دونه چه مرگمه؟ معاون میگه چی شده؟ میگم سرم درد میکنه... میگه چرا؟ میگم بدخواب شدم. یاد حرفشون می افتم... حورا، تو یک دروغگوی رذلی... یک عوضی ... باز می خوام گریه کنم. میگه اصلا چرا اومدی مدرسه با این حالت؟ توی دلم فریاد میزنم: می خوام توی خونه نباشم .... ولی هیچی جواب نمیدم. فقط میگم قرص دارین؟ میگه چیزی خوردی؟ تازه یادم می افته از ناهار دیروز تا حالا هیچی نخوردم. چرا یادم نیفتاده بود؟ چـــرا... توی خواب و کابوس دهنم خشکِ خشک بود! انقدر که نمی تونستم زبونمو تکون بدم. بهش میگم نه! قرص رو میده و میگه قبلش یک چیزی بخور ... ازش میگیرم و میرم توی دستشویی. خودم رو توی آینه می بینم. وحشت می کنم! واقعا نفهمید این حال یک آدم سردرد دار نیست؟ یا شاید فهمید و نخواست به روم بیاره ... بازم هق هق گریه می کنم. تک تک جملاتش، حرفاش، فریادش توی گوشم میپیچه ... :تو برام مردی! دیگه نمی خوام ببینمت. ازت بدم میاد. می خوام یادم بیاد که امروز چندمه؟ دوم مهر؟ دوم مهر دوم دبیرستان؟ همون سالی که ازش وحشت داشتم؟ کل روز همه می پرسن چت بود؟ می خندم... می خندم و شوخی میکنم. فقط در دلم می گویم خوب شد که سال نکو از بهار پیدا می شود. اگر در پاییز پیدا میشد محکوم به مرگ بودم . . . ✿ نگاش می کنم. دوباره و دوباره ... هی از خودم می پرسم چرا؟ و هیچ جوابی نمیگیرم. جز لعنت ... آره... لعنت به من .... لعنت به من چه ساده دل سپردم! لعنت به من اگر واسش می مردم! لعنت به اون کسی که عاشقم کرد . . . . .. ✿ روزگــــارتون عســل![]()
| miss-A |
