✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗
آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم
✿تــَلْخی روزِگــــار ایـــنه که خیـــلی چـــیزا رو میشه خواســـْت ولی نمیشــــه داشــــْت . . . ✿ ✿ خودم را به کوچه ی علی چپ می زنم.... چه جمعیتی داخلش است! گوش هایم می شنود. چشم هایم می بیند اما می خواهم جلوی همه چیز را بگیرم. می خواهم گوشه ای آرام و ساکت بنشینم و منتظر شوم برای افتادن یک اتفاق ... نمی خواهم صدایش کنم؛ دنبالش بروم ؛ تمام دنیا را به هم بدوزم تا بشود. اتفاقا می خواهم من هیچ نقشی نداشته باشم. دلم را می سپارم ... می گویم خدایا از این جا به بعدش دربست با خودت ... قول می دهم هوس پیاده شدن به سرم نزند !! و همین طور هم می شود. باز رسیدیم به همان فاصله ی کوتاه خوشبختی... امده و مثل یک اتفاق افتاده روی زندگی ام . . . . صدای موزیک را بلند می کنم: همه چی آرومه، من چقدر خوش بختمــــــــــــــ ! ✿ می بینمش ... دور است ... خیلی دور ... خیلی دورتر از یک دور معمولی! انگار نه انگار که همان کسی بود که دردهایم را جمع می کردم تا کنارم بنشینم و یک دفعه با همه شان خداحافظی کنم! حالا چقدر دور شده! یا من چقدر فرق کرده ام. اصلا حس می کنم تغییر کردم. شدم یکی دیگه ... خدایا عوض بشم غمی نیست، کمکم کن عوضی نشم . . . . . ✿ ماه مهر ... بگذریم از شروعش! بگذریم از روزهای سخت ... حالا این منم که نشستم و مازیار گوش می دهم و می نویسم. پفیلا می خورم و به تولدهای این ماه فکر می کنم. به این فکر می کنم که چه جوری برای این همه آدم کادو بگیرم؟ حالا قیمتش بخوره تو فرق سرم، چی بگیرم؟؟ پس فردا تولد ح.ع یکی از دوستان دبیرستان، 16 مهر تولد دوقلوهای عزیزتر از جان بنده می باشد که موندم چی بگیرم؟ 21 مهر تولد ریحانه خانم می باشد که تقریبا یک سال و دوماهه که ندیدمش و دلم کلا از تنگ رد شده... مچاله اس! 29 مهر تولد ز.ا هست ... تازه کادوی اون دوست مهربون که توی شهریور بود رو ندادم!!! خدایا کمک ..... دوستان چی کار کنم؟؟؟؟ ✿ چقدر خوبه که به روم نمیارن. می دونم که می دونن چقدر خراب کردم! چقدر گند زدم اما بازم بهم می خندن و باهام شوخی میکنن. اونوقت از خودم بدم میاد. به خودم میگم من زیادی بدم یا اینا زیادی خوبن!؟ گاهی خیلی حرصم می گیره. می خوام سرش داد بزنم و بگم خسته نمیشی از این همه خوب بودن؟؟؟ که باز بهم زنگ میزنه و میگه حورا؟ چیزی نیاز نداری؟؟؟؟ :) ✿ امروز سر کلاس اقتصاد دبیر داشت راجع به کتابی که درباره ی میلیاردر ها خونده بود حرف می زد. می گفت مثلا اپرا وینفری یکی از مجری های تاک شو ... ما توی ایران خیلی مجری تاک شو (گفتگو محور) نداریم... همین مرده، علیزاده (علیخانی) هست که ماه عسل اجرا میکنه هست!!! یعنی ما مردیم از خنده! بعد میگه تازه من شنیدم به مهموناش پول میده که بیان از مشکلاتشون بگن!! مثلا همون خانمی که ایدز داشت ... منم با این که تو ترک بودم گفتم اصلا هم این جوری نیست. خود اون خانم گفت من وجود شرایط زندگیم با علاقه اومدم!!! واسه همین بود می گفت برنامه ی مارو کامل نگاه کنید.... خلاصه این از امروز ما.... بسی خندیدیم!!! ✿ سر کلاس کامپیوتر بحث نرم افزار ورد و فونت هاش شد!! حالا شما تصور کن توی یک فضای ساکت و آروم من میگم من خیلی Kamran رو دوست دارم ... یهو دیدم همه شدن چشم و دارن به من نگاه می کنن!!! سریع گفتم به خـــــدا اسم فونتــــه! هیچی دیگه .. . .کلاس منفجر شد!!!!!! ✿ روزگــــــــارتون عـــــــسل:)
| miss-A |
