✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗
آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم
✿می دانـــی دِلـــَم چه می خواهـــَد؟ خُــــدا بیایَــــد و بگویـــَد : دیــــوانم کَـــــردی ... بیا ... این هَـــم هَــمانی که می خواسْتــی!✿ ✿ صدای سکوت این شهر گوشم را کر می کند. سیاهی شب هایش چشمانم را می زند. همه ی شهر را از دور نگاه می کنم. خانه های کوچک و بزرگش را .. برج های چندین طبقه اش را ... چراغ های رنگ رنگش که سوسو می زند! چقدر این روزها برایم آشناست. چقدر این سکوت برایم وحشتناک است. از فریاد فردایش واهمه دارم. چشم هایم را می بندم و به دنبال خوابی می گردم که مرا با خودش نمی برد. صدای جیرجیرک ها چه نزدیک است. گویی همین جاست. کنار گوشَت !! صدایش را دوست ندارم. انگار همان کلاغ است در شب ... و من چه عجیب به نحسی کلاغ اعتقاد دارم! صدای ماشین ها نمی آید اما حرکت چراغ هایشان حاکی از رفت و آمدشان است. بی خیال این همه سکوت و تنهایی ... صدای ضبط را بلند می کنم: از تو عبـــور می کنم .... فقط نگاه می کنــــی! ✿ همین دروغ را باور میکنم . باور می کنم و اسمش را می گذارم حقیقت تلخ . ذهنم، خسته و درمانده به دنبال دیالوگ شهاب حسینی می گردد ... یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایانه! کاری به راست و درستش ندارم. مهم این است که من دیگر از ترس همیشه رفتنش خسته شدم. حالا رفته فرضش می کنم و اگر روزی، روزگاری واقعا رفت به خودم امید می دهم تو که باور کرده بودی !!! رفتن و دوست داشتنش را باور کرده بودی !!! آن وقت آهنگ حراج محسن چاووشی را گوش می دهی و تا توان داری گریه می کنی و می خوانی روا نبـــــود . . . . ! ✿ نقش دختر خوب و قوی قصه را بازی کردن خیلی هم سخت نیست. کافیست صبح به صبح یک ماسک انتخاب کنی و به صورتت بزنی و به اشک هایت بگویی وای به حالتان اگر هوس جاری شدن به سرتان بزند ! دیگر کم کم ماسک را بر می داری و خیالت راحت می شود. چون شده از خودت ... از وجودت و تک تک سلول هایت ! شادی و انرژی را نفس می کشی و زندگی را درون ریه هایت فرو می دهی . زندگی همین است ... باور باورهایت!!! ✿ سر روی شانه هایم گذاشته بود و بی صدا گریه می کرد. من هم از قصد غمگین ترین اهنگ ها را برایش می گذاشتم. آزار نداشتم ... حس می کردم نیاز دارد. کاری را کردم که دوست داشتم با خودم می کردند. خودم بغض داشتم از شنیدن ان همه موزیک غمگین ... اما همان باور نمی گذاشت بغضم بشکند. آخر سر از روی شانه هایم برداشت و گفت حورا .... یک دنیا ممنون !! ✿ نشستم اینجا زل زدم عکسات ... به این که زندگیمون رو به غم رفت ... منو نگاه نکن یه لحظه شایــــــد .... کنار من نبودنت یادم رفت! به این عکسی که روبه رومه شاید! روزی هزار دفعه حرفامو گفتم ... یه لحظه جای من باش تا ببینی... به دست و پای عکسات هم می افتم. چه جوری ازت دل بکنم نمیشه!!! حرف جدایی بزنم نمیشه!!! وقتی تموم خاطرات خوبم ... توی همین عکسا خلاصه میشه... چه جوری ازت دل بکنم بتونم؟ منی که هنوزم به تو بسته جونم ... چه جوری راضی میشی توی چشمام ... دوباره اشک تنهایی بشونم؟ روزی نیست که تو این خونه پر از غم نشه! با عکسای تو توی خونه حرفم نشه!! همش از اینکه نیستی گلگی میکنم. اگه بمونی هرکاری بگی می کنم ... چیزی نیست که بتونه منو شادم کنه! جز اینکه قلب تو یه روزی یادم کنه! به اون روزای تنهایی دیگه برنگرد... غم نبودن تو منو دیوونه کرد ... ✿ تغییر را دوست دارم و داشتم. اما ارامش را بیشتر ... این تغییر که تو می گویی یعنی سلب ارامشِ نداشتم .... آزارم نده! ✿ روزگــــارتون عسل . . . . .![]()
| miss-A |
