✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

فرق کرده ای با آن روزهایت
و حالا نمیدانم این تفاوت مرا به تو نزدیک میکند و یا دور؟ 
و نمی دانم عاشق تر میشوم و یا نفرتی پنهان در خاکستر وجودم شعله ور میشود؟
فرق کرده ای.... و چه دلگیرم میکند تمایزی که مرا سرگشته و حیران میان تردید و وهمی از جنس نفهمیدنت رها میکند!
درمانده میشوم از ماندنت میان عشق بدل شده به عادت و تردید رفتنت به بهای عادت کنار من بودن.
و نمی دانم دلم باور میکند توی فرق کرده را یا تو، او را هم بلدی گیج کنی و تسلیم.....
تو فرق کرده ای! 
چشم هایت فاصله گرفته اند از چشمه ی حیا و در کدام بیابان بود که به امید سیرابی، روانه ی سراب نجابت شدی و بدرود گفتی تمام باوری را که باهم ساختیم؟ 
از کجا بود که روزی هزار بار بی رحمانه وجدانم را به پای دوست داشتنت سرزنش کردم و باز خسته و رنجور پس از این شکنجه ی ملول آور به سلول تنهایی ام بازگشتم و زخم های سوزناک خاطراتت را ترمیم نمودم و با درد، عهد کردم که زیر بار ضجر طاقت فرسای هیچ شکنجه ای سخن ز دوست نداشتنت نزنم و شاید اندکی از رحمت واسعه ی خالقی به ارث برم و با وجود تمام تفاوت های متناقض ز من ات، 
امید داشته باشم به اندک عشق درون قلبت به من، که شاید همان نور عشق به جاده ی رسیدن به من منتهی شود....
و تو .....
و تو کاش بدانی که چشم به راه جاده تا همیشه خواهم ماند تا بیایی و من دیگر مغموم تناقضی نباشم که من را از ما شدن با تو مایوس کند.........!
 
۲۰ فروردین ۹۴
۱۱:۴۲
|یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴| 15:59|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A