می دانی رفیق!
ناراحتم از بی تفاوت بودنم
از این حال غریب و ناآشنا که ابهام درونش ایهامی نا متناسب ساخته!
از این آسمان آبی و آفتابی که دیگر پابه پای دل و چشم هایم نمیگرید!
بهار را بدون عاشقی پایان دادن خود خزانیست سرد و لرزان!
حسرت پنهان در چشم هایم دیگر فریاد دوست داشتن نمیزنند و خودشان را زیر هرم حیا نمی پوشانند؛ این بار نگاهم چیزی نمی گوید از عشق....
از دلتنگی....
از نداشتن!
انگار چیزی کم شده از فرهنگ واژگان نگاهم و حرف "د" هرچه داشته باشد دوست داشتن ندارد و دلتنگی دنباله ی هیچ احساسی نمی آید!
دلگیر میشم و دلتنگ نه....
عاصی میشوم و عاشق نه....
منع میشوم از تمام یادآوری لحظه های شیرین
سکوت سنگین و طولانی این روزها، دهن کجی به سازش و توافق پرضرر دیروز است!
سازشی که به قیمت تحریم نگاهت تمام شد و غرامت سنگین نفرت به تبعید از وجودت اضافه شد.
فایده ای ندارد اعتراض وقتی میدانی تکرار علاقه، آن روزگاری که به دنباله ی تیر خیانت بیاید ابراز شکست است!
خیانت تنها ترجیح عشق دیگیری به نگاه تب دار عاشق همیشگی نیست! تجدید روزهای شیرین گذشته با آن که من نیستم ترادف بزرگ فرهنگ من است.
می ترسم از قلبم.
می ترسم شرمنده ی دلی شوم که سال ها بعد این قطعنامه ی پرضرر را بخواند و بپرسد حواست بود چه چیز را امضا میکردی؟
میدانستی سرزمین وجودت با امضای رفتنش اندازه ای برای نفس کشیدن هم ندارد؟
آن روز که آرامش رفتنش، سرت را گرم می کرد و حواست را پرت…. از خودت نمی پرسیدی شاید یک روز، دلی یاد عشقش را کند؟
نمی پرسیدی پاداش آن همه مبارزه و ایستادگی در مقابل هجوم تهمت ها و تهدید ها و خون دل خوردن ها؛ چیزی فرای نداشتنش است؟
و من حرفی نداشته باشم برای دفاع…
نگاهش کنم و این نگاه گرچه سال ها گواه حسرت و پشیمانی باشد؛ ذره ای قانعش نکند.
آن وقت اکتفا می کردم به جمله ای تکراری و دروغین که اگر تو هم جای من بودی همین کار را می کردی……!
و دل….
این دل همیشه راستگو، پوزخندی تحویلم دهد و بگوید کدام کار؟ فرار؟
فرار کنم که به اینجا برسم؟ جایی که جوابی برای نماندنم هم نداشته باشم؟ بروم که بگویند بی عرضه بود؟
توان دفاع از وجودش را نداشت؟
ترسید از فریاد؟
از حرف هایی که خشکت می کرد؟ حرف هایی که هزاربار با خودت تکرار می کردی که با من است؟ بروم که به کجا برسم؟
به نداشتنش؟
بروم که روزها روی صندلی بنشینم و فیلم خاطرات را در ذهنم پخش کنم و هزاربار جلو عقبش کنم و بخندم و اشک بریزم؟
بروم که ………
و من! زبان در دهان بگیرم و اشک هایم از یادم ببرد برای زندگی باید نفس کشید.
برای زنده ماندن باید معتاد چیزهایی شوی که یک لحظه نبودن و نداشتنش مساوی مرگ است. باید نفس را تا می توانی بکشی و هیچ کس نتواند ترکت دهد….
فقط سکوت کنم.
سکوت
سکوت
سکوت
سکوتی که تاوان بی تفاوتی هایم است.
تاوان صبر سرریز شده ام….. صبر تبخیر شده در آفتاب سوزنده ی ناملایمات…..
تکرار خسته کننده ی جمله ای که اگر زمان برمیگشت چه میشد؟
تو بیشتر عاشق می شدی یا من؟
من بیشتر برای نگاه و خنده و وجودت می مردم یا تو؟
بدهکارم به خودم دل تنها….
دل عاشق…..
بدهکاری که هرچه تلاش کند نمی تواند را بدهی اش را بدهد…..
بدهی ام وجودش بود!
کجا پیدایش کنم که این یافتن پرداخت تمام و کمال حسرت های به دل مانده ام شود؟
کجای جهان را بگردم که نشانی از قدم هایش دهد و من چشم بسته به بوی عشق، پابرهنه سرریز وجودش شوم؟
نمیشود………
نه که نخواهم…..
نمی شود که بشود…………
آن روز که سند رفتنش را امضا میکردم سند مردنم هم امضا شد……..
ببخش بی تفاوتی هایم را. . . . .
ببخش
۱۳ تیر ۹۴
۲:۱۱ بامداد