✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

خیره شده بودم به خط های دنباله دار روی صفحهنمیدونم چند دقیقه و چند ساعت از این تحیر گذشته بود. چیزی شبیه آرامش بعد از تزریق مرفین اومده بود سراغم. هیچی نمی فهمیدم. گنگ  بودم. صفحه های کتاب،حکم پرده ی نمایش داشت برام. خاطره هامون…. حرفامون…. خنده های تو…. گریه های من…. همه و همه با بالاترین کیفیت در حال پخش بود و من فقط خیره بودم

سرم رو تکون دادم. دیگه نمی خواستم به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنم. سعی کردم روی صفحه متمرکز بشم و بفهمم چی میگه…… 

 

: افسردگی از دو جنبه قابل بررسی است. افسردگی عادی و اختلال افسردگی. درزندگی روزمره هنگامی که فرد به اهداف خود نمی رسد و ازدستش کاری برنمی آید دچار افسردگی عادی میشوند. اما با عوض شدن موقعیت یا عادت از بین می رود.

افسردگی بالینی یا اختلال افسردگی میزان شدت و نوع اثراتی که باقی میگذارد با افسردگی عادی متفاوت است. فرد را دچار غم و اندوه فراوان کرده و موضوعاتی که باعث شادی می شده؛دیگر باعث شادی اش نمی شود. اشکال در خواب- فقدان نیرو- خستگی یا فقدان انرژی- آشفتگی روانی حرکتی و یا افزایش کندی پاسخ- سرزنش خود یا احساس گناه بی جا- ناتوانی در تمرکز وازعلایم آن می باشد.

 

کتاب رو بستم و رفتم لب پنجرهچقدر شهر ازدور قشنگه! چقدر آدم ها ازدور قشنگ اند. پنجره رو باز کردم و نسیم بهار خورد توی صورتم. به عمد چشم هام رو بستم و خودم رو پرت کردم توی خاطرات شیرین بهاریم.

 

  • به کجا نگاه میکنی؟
  • به تو….
  • میشه به جای نگاه کردن ببینی من چی میگم؟چی میخوام؟نگاه کردن به من چه فایده ای داره اخه؟
  • خودم حالم خوب میشه…….

هیچی نگفتم. زل زدم توی چشماش که ببینم راست میگه یا دروغ….؟دروغ نمیگفت. چشم های آدم دروغ نمیگه! سرم رو انداختم پایین و خودم رو مشغول نوشتن کردم. اولین جمله ای که به ذهنم اومد روی کاغذ نوشتم.

 

        :دوستمداشتهباش…. بگذاربودنراکنارتتجربهکنم! بهگوشهایملذتشنیدنعشقراهدیهکن….

 

 

کاغذ رو از زیر دستم کشید و خوند…. نگاهم کرد. توی نگاهشاگه عشق نبوداگه دوست داشتن نبوداگه تجربه ی بودن نبود…. پس چی بود؟یه چیزی میخواست بگه. به چشم هام که نگاه کرد؛انگار پشیمون شد. کاغذ رو جلوم گذاشت و رفت به سمت کتاباش………

گفت: خوب مینویسیخوش به حال مخاطبش ………

یخ کردم

هیچ چیز بدتر از انکار نبود. هیچ چیز بدتر از پنهان کردن عشق نبود. سخت تراز قوی نشان دادن و قوی ماندن…. امایه جاهایی باید شکست خورد. باید نبردباید ضعف داشتباید دستت رو شود برای او که باختن در برابرش لذت بخش ترین شکست دنیاست……..

صریح گفتم: خوش به حال توکه می تونی یکی دیگه باشی… 

  • یعنی چی؟
  • یعنی پنهان کنی خودتو
  • کی گفته من این کار رو میکنم؟
  • لازم نیست کسی بگه. خودم چشم دارم میبینم. گوش دارم میشنوم. قلب دارم حس میکنم پس زدنت رو…..

خدا میدونه با چه تردیدی جمله ی آخرم رو گفتم. تردیدی که از شرم و حیای دخترونم می اومد و نمیذاشت بیشتر از این ادامه بدم. نمیخواستم انکار کنه و این منم نباشم که بشکنم. نمیخواستم بگه این طوری نیست و این من باشم که نباشم……..

ولی انکار نکرد. بحث رو عوض نکرد. اومد نزدیکم. نفس هاش میخورد توی صورتم…. به آروم ترین حالت ممکن…. انقدرآروم که ناخداگاه صورتم رو آوردم جلو تا بشنوم چی میگه!

گفت: مخاطتبش منم؟

  • چه فرقی می کنه وقتی تو…….

قبل از این که ادامه بدم صورتش رو آورد کنار گوشم و به حالت نجوا گفت:

  دوستتدارم…. بگذاربودن را کنارت بی محابا تجربهکنم…. و به دهانم لذت گفتن عشقت را هدیه کنم………………………

 

من به چشم هام نگفتم گریه کن. به دهنم نگفتم بخندبه قلبم نگفتم تند تند بزنبه دستام نگفتم بلرزبه پاهام نگفتم قدرت ایستادن نداشته باشمن اون لحظه سکوت بودم!

جهان هم به احترام من سکوت و سکون….

ایستادیمنم…. خندیدیمنمباورنداشتی این لحظه رو…. منم….. گفتی:

  • بازم می نویسی برام؟ 
  • قبلی هارو خوندی که الان منتظر بعدی هاشی؟
  • هر چیزی که قبلا نوشتی فرق میکنه با بعد از الان…… فرق نمیکنه؟
  • عشقش که عوض نمیشه….
  • اما حال من با خوندنش عوض میشه…………
  • پس می نویسمتا وقتی که هستم. تا وقتی که زندم…..

 

 

8:53 pm

21

فروردین 

95

  

 

|شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۵| 21:27|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A