✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

زنانگی می کنم برایت...

هرروز صبح با تمام کسالت و خوبالودگی برمی خیزم و روبه روی چشم های خیالی ات لبخند می زنم تا 

هیچ گاه حس نکنی زندگی ات سرد شده و یا همسرت اشتیاق سابق را ندارد. موهایم را دور شانه ام 

می ریزم و عشق صبحگاهی ام را در جام چشمانم روانه می کنم و هدیه به قامت رعنایت می نمایم

تا امیدی در دلت باشد برای بازگشت.... می بوسمت و روزی را برایت می خواهم؛ سرشار از رسیدن...

رسیدن به تمام راه هایی که برایش می دوی...

بعد از رفتنت تا نفس هست هوای خانه ای که بوی تو را می دهد؛ استشمام می کنم و ساعت دلم را 

با زمان رسیدنت کوک می کنم. گرد سردی و بی تفاوتی و بی عشقی را با دستمال آرزوهایم پاک کرده

و غذای عشق میپزم با ادویه ی محبت.... 

به زیر دوش می روم تا تمام خستگی های روزانه ام رهایم کنند و با همه ی شور و شوق زنانه ام خودم

را برایت می آرایم...

آن وقت که به خانه بیایی؛ شب باشد یا روز... خسته باشی یا سرحال... من هستم... زنی درس خوانده

که از خانه ی پدرش نیامده که تو تنها خوش بختش کنی... سال های سال سختی کشیده تا یاد بگیرد

خوش بختی میوه ی رسیده ی باغ همسایه نیست که برای به دست آوردنش تنها قد کشیدن و چیدن

لازم باشد! باید رنج دانه کاشتن بلد باشی و انتظار‌ میوه دادن تا لذت خوردنش چند برابر شود.

امروز که با تمام دختر بودنم، زن بودن را تمرین میکنم دل شکسته ام....

دل شکسته از روزهایی که می توانست بهترین باشد اما نیست. روزهای یک دختر خانه ی پدرش...

روزهایی که باید سرشار از خنده های ناتمام و امیدهای بی پایان باشد. روزهایی که.....

مهم نیست. امروز من تلاش می کنم برای فردایم... 

درس می خوانم... کتاب می خوانم... آشپزی یاد می گیرم... رانندگی می کنم... و تا می توانم 

آدم خوب بودن را تمرین می کنم تا فردا؛ کنارت خجالت زده نباشم....

آری...

زنانگی می کنم برایت.....

 

پ.ن: کنکور تموم شد... اینستاگرام سرگرمی جالبی نیست... دورم کرد از بهترین روزهای نوشتن... اینجا رو خاک غریبی گرفته.... تراوشات ذهن پریشان من.... من برگشتم...

31 تیر 95

12:23 am

 

|پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۵| 0:24|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A