✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

نگاه کن مرا...

چیزی میبینی که یاد منِ دیروز بیفتی؟ یاد خنده هایم؟ یاد چشمان بیقرارم؟ 

درمن، مرده ای راه میرود... مرده ای حرف های تو را گوش میدهد... باورکن!

روحم درد می کند از تحمل ناکامی... از قبولاندن شکست های پی در پی به خودم...

از محو شدن تصویر رویاها... از خواب ماندن آرزوهایم.... از اینکه تنها، بی پناه، شبانه... جنازه ی خواسته هایم را به دوش بکشم و دفنشان کنم!

خودم....

بادست های خودم....

رویشان خاک بپاشم!

دیرشده... میدانم... میدانم دیگر زمان گریه و زاری نیست!

اما من صبر کردم!

صبر کردم تا کسی بیاید و فریاد بزند که دروغ است!

تا من مجبور نباشم لاشه ای را ماه ها نگهدارم...................

بوی تعفنش را تاب بیاورم اما امید داشته باشم که بلند میشود. رو به رویم میایستد. نگاهم میکند.

دست هایم را میگیرد و میخواهد بیدار شوم!

لعنت به تقدیر....

به سرنوشت....

به هر چیز که نرسیدن را اصل قرار داد!

نگاه کن مرا.....

من

خیلی وقت

است

که مرده ام!

 

 

 

 

95.8.6

10:02pm

|شنبه ۹ بهمن ۱۳۹۵| 19:33|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A