✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

اینکه یه بچه ی چهار پنج ساله چقدر از رشته ای که میخواد در آینده بخونه؛ درک داره رو نمی دونم...

یا اینکه توی اون دوران، چه فیلمی پخش میشد؛ کدوم آدم دوست داشتنی و یا چه اتفاق ویژه ای منو جذب 

پز وکالت کرد رو هم نمی دونم...

فقط این روزا من موندم و یه حورای پنج ساله که با لحن به خصوصی میگه: من لیسانس حقوق، رشته ی خوبی رو

گرفتم و دکتر شدم و اینجا استخدام شدم! 

کجا استخدام شدم رو نمی دونم... چرا حقوق هم نمی دونم... 

فقط می دونم بدجوری خجالت می کشم از اون حورا ی پنج ساله و این خجالت ماه هاست که با منه!

وقتی می خوام حال خودم رو خوب کنم و میرم سراغ فیلم های دبیرستان و روزایی که بی دغدغه -یا حداقل 

دغدغه های مسخره- می خندیدیم و عین خیالمون نبود؛ بازم حالم بد میشه!

کاش انقدر به همه نمی گفتم من عشق حقوقم! کاش نمی گفتم آینده ی من، توی ذهن من اون لحظه ای 

معنا پیدا میکنه که پرونده به دست، خونه ام رو به مقصد دادگاه طی میکنم... این جوری تنهایی، توی خلوت خودم 

خجالت می کشیدم و نیازی نبود لبخند به لب، به همه از حال خودم دروغ بگم!

یا مواجه نشم با نگاه های پرسشگر آدم های دور و برم که: حورا! چی شد؟ چرا نرفتی آزاد؟

می دونی؟

توضیح دادن یه سری چیزا به یه سری آدم ها نه تنها حالتو بد میکنه؛ بلکه شکستت رو بیشتر به خودت نشون 

میده!

شاید اون روزی که از در حوزه ی کنکور اومدم بیرون، هیچ وقت فکر نمی کردم آینده ی ادم، حال خوب آدم، به 

یه صفحه پر از خونه های پر شده و نشده بستگی داشته باشه. یک سال تمام خوب و بد درس خوندم اما هیچ 

وقت انقدر عمیق بهش فکر نکرده بودم...

شاید اون روزی که جواب ها اومد؛ مثل خیلی ها از قبول شدن توی دانشگاه سراسری خوش حال بودم اما 

نمی دونستم رفت و آمد، سختی ها و آسونی ها و هزار تا اتفاق دیگه می تونه تو رو مایوس کنه از هرچی 

درس خوندن وقتی می دونی هزار هیچ به خودت باختی!!!!

اره...

من ماه ها ادای ادمی رو در آوردم که از کاری که می کنه؛ راضیه... اما فقط من می دونم و خدای خودم که 

چه شب هایی تا صبح از اینور به اونور غلت زدم و به این فکر کردم که چی شد که این جوری شد؟

چی شد که یکی با پارتی بازی اونجاییه که من میخواستم؟

چی شد که من حتی حاضر نشدم واسه انتخاب رشته، آزاد رو بزنم؟

چی شد که رشته ی بی علاقم توی یکی از بهترین دانشگاه های این مملکت ترجیح داده شد به رشته ای که

به عشقش شبم رو روز کردم و روزم رو شب اما توی دانشگاه آزاد؟

شاید اگه برادر آدم توی شریف درس نمی خوند؛ یا مادر آدم دانشگاه تهران و پدرش توی امام صادق هیچ وقت

درس خوندن توی دانشگاه آزاد، افت کلاس محسوب نمیشد....

نمی دونم...

هرچی که هست من موندم و یه تصمیم بزرگ...

تصمیم تغییر رشته!

چهار سال درس خوندن بی علاقه یا از دست دادن یک سال ولی رسیدن به رویای همیشگی؟

سال ۹۶ قراره بشه مهم ترین سال زندگی من...

سالی که میخوام به اونی که می خوام برسم.

خدایا....

می دونم کمکم میکنی....

می دونم...........

 

 

پ.ن: گفتن این حرفا از سخت ترین کار زندگیم محسوب میشد! نوشتنش که هیچی.... ممنون که درکم میکنید

انرژی منفی ممنوع! اگر برام دعا نمی کنید؛ حداقل دلسردم نکنید. ممنون!

|چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۶| 1:43|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A