✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗
آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم
اینکه هر روز که از خواب بلند میشوی؛ بدانی تا آخر شب چه می کنی و هیچ چیزی نباشد که تو را دور کند از حفظ بودن ثانیه هایت... معمولی بودن یعنی هیچ کافه ی جدیدی را در میان خیابان گردی های عاشقانه ات پیدا نکنی... یعنی هیچ وقت با هیجان کتاب تازه خوانده اش را برایت تعریف نکند و نخواهد که در اولین فرصت بخوانی اش... معمولی بودن یعنی ساعت یازده شب به این فکر کنی چه شب طولانی ای را با بیدار ماندن سپری خواهی کرد و هیچ کس نباشد که در این ساعت تو را به بام تهران ببرد و شهر را زیر پایت پهن کند! معمولی بودن یعنی مادرت، یواشکی از ماجرای خواستگاری های بی احساس برایت بگوید و نظرت را بپرسد و تو هیچ گاه، عشق را تجربه نکرده باشی... معمولی بودن یعنی هیچ «شب بخیر» ای، تا لحظه ی گرم شدنِ چشم هایت، خنده را میزبان لب هایت نکند و قلبت هزار بار در ثانیه نزند... معمولی بودن یعنی عوض کردن کانال های تلویزیون و متوقف کردنش روی سریال ده بار دیده شده؛ چون هیچ کس نیست که از دیدن فیلم عاشقانه ی برتر جهان، همراه با تو لذت ببرد و بگوید: بگذار دوباره ببینیم... معمولی بودن یعنی یک دفترچه ی کوچک، برایت دوست داشتنی تر باشد از بسیاری از هم نشینی ها... شاید اگر هرکس در زندگی اش، کسی را پیدا کند که قواعدِ بی اساسِ چندین ساله ی زندگی اش را برهم بزند؛ بفهمد معمولی بودن، خوش بخت بودن نیست... کم و زیادِ لقمه ی توی سفره، شکر سلامتی و داشتن آدم های دوست داشتنی و محبوب زندگی همیشه آرامت نمی کند... می شود ظاهر دنیایت، جذاب ترین حالت ممکن باشد و باز هم دلت کمی غیر معمولی بودن را بخواهد........ مثل همیشه ی من!
| miss-A |
