✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

این که الان... دقیقا بعد از تموم کردن یه ترم به شدت عجیب با حس های مختلف، یه بی انگیزگی مفرط میاد

سراغم؛ یعنی با تمام تلاش های مثبت و منفی ای که داشتم؛ همون حورای عصبی و کلافه داره به حورای 

امیدوار و سرزنده غلبه می کنه!

امسال همش به بدو بدو گذشت... دو ماه و دو روز بیشتر نگذشته اما از ثانیه ای که سال، نو شد روی تردمیل آرزوها دوییدم تا برسم به هرچی که میخوام و یه روزی نمی تونستم!

بماند که یکی که اسمش رو میذاشت رفیق و همیشه میگفت کاری داشتی و بهم نگفتی خیلی نامردی؛ یهو

به سرش زد چند ساعت مونده به سال تحویل بهم بگه نارفیق و گند بزنه به رفاقتمون...

بماند که یه رابطه ی دیگه با تمام فراز و نشیب هاش به گل نشست...

بماند که ماشین بابام، دقیقا دوم فروردین توسط دزد گرامی خالی شد...

بماند که من با تمام هیجانی که داشتم رفتم اعتکاف و ثانیه به ثانیه ی اعتکاف، برای مامانیِ مریضم دعا می کردم و وقتی از مسجد اومدم بیرون فهمیدم حالش خیلی خوبه و با خیال راحت خوابیدم و صبح با چشمای گریون بابام از خواب بلند شدم و یه درد عمیق که هنوز روی دلم سنگینی می کنه...

بماند روزای سخت...

نخواستم آدم افسرده ی چند سال پیش باشم که نه تنها از درد فرار نمی کنه؛ که انگار خوش حاله از برانگیختن حس ترحم توی بقیه... و با سوز و آه از درداش میگه و می نویسه و آهنگ های غمگین گوش میده و تا میتونه با 

آدم های غمگین معاشرت می کنه... نخواستم توی اتاق تاریک بشینم و با هق هق گریه سر خدا داد و بیداد کنم که چرا من و این چه زندگی مزخرفیه که من دارم...

واقعا نخواستم...

نه به بقیه... واقعا نیاز داشتم به خودم ثابت کنم که بزرگ شدم. دانشگاه رفتن... رانندگی کردن... مورد توجه جنس مخالف واقع شدن... تشویق شدن... هیچ کدوم از تمام چیزایی که یه روزی برام تعریف خوش بختی و بزرگ شدن بود؛ بهم حس بزرگ شدن نمی داد. 

دلم میخواست حالا که سنگین ترین غم زندگیم رو تجربه کردم؛ قوی باشم.

از یه جایی به بعد حتی شنیدن جمله ی [تسلیت میگم و ایشالله غم آخرتون باشه و...] عصبیم میکرد و بهم حس ضعف می داد. اینکه باید در یک جایگاه ثابت خودم رو غمگین تر از چیزی که هستم نشون می دادم تا کسی توی ذهن بیمار خودش نگه دختره ی جلف چرا تو مجلس عزا لبخند میزنه؛ حالم رو بد میکرد.

بودن توی جمع زن هایی که بدون خوندن یک خط قرآن و فاتحه که تنها چیزیه که به مرده کمک میکنه؛ همش توی سر خودشون میزدن و با دیدن یک آشنا فریاد می زدند هم کلافم می کرد...

حرف جالبی نیست.

اما زندگی من... اون زندگی ای که همیشه برای به دست آوردنش دنبال یک آینده ی دور بودم بعد از مرگ عزیزترینِ زندگیم محقق شد.

وقتی مامانی رفت؛ برای اولین بار و الهی که آخرین بار فهمیدم از دست دادن یعنی چی... نمیگم هنوز هم کامل فهمیدم...

چون یه وقت هایی از اینکه نمی تونم بفهمم مامانی الان دقیقا کجاست و داره چی کار میکنه و منم بعد ها باید چی کار کنم؛ میترسم....

اما خیلی چیز ها رو فهمیدم.

فهمیدم ساده تر از اون چیزی که فکرش رو میکردم میشه مرد!

میشه بود و ثانیه ای بعد نبود!

از اون لحظه به بعد، به این فکر کردم که من چقددددددر کار دارم برای انجام دادن... به این فکر کردم که اگه بمیرم چقدر حسرت لحظه هایی رو میخورم که به جای عملی کردن ایده هام، دائما توی ذهنم بزرگشون کردم...

از اول شروع کردم.

از کتاب هایی که بهم میگفت آدم وقتی میمیره کجا میره و چه اتفاقی براش می افته!

ترسیدم اما کنارش قرآن خوندم و آروم شدم.

شروع کردم به نوشتن و هیجان دوست داشتنی تموم شدن دفترچه هام.

شروع کردم به گشتن... بی اهمیت به تمام آدم هایی که برای با تو بودن هزار تا دلیل و بهونه میارن وآخر هم با نیومدنشون، غمگینت می کنن!

به خودم هدیه دادم.

برای خودم گل خریدم.

خودم رو بردم خرید.

توی شهرکتاب گشتم و به مردم لبخند زدم و ازشون لبخند هدیه گرفتم.

هر هفته یک کتاب جدید خوندم و عطش کتاب جدیدتر و بهتر توی وجودم ریشه دووند.

تنهایی توی کافه های محبوبم رفتم و بهترین ها رو برای خودم سفارش دادم و اونجا از روزانه هام نوشتم و با سنگینی نگاه پرسشگر آدم هایی که تنها بودنم براشون عجیب بود؛ خوش حال تر شدم. چون نزدیک شدم به آدمی که محتاج بقیه نیست برای حال خوبش... التماس تنها نبودنش رو نمیکنه و در عوض، به همه ثابت میکنه برای خندیدن، خوش حال بودن، لذت بردن و هر چیز خوب دیگه تو این دنیا، نباید منتظر کسی بود! 

انتظارِِ بدون تلاش، آدم رو دل مرده میکنه! بعد از یه مدت یادت میره برای چی خسته ای... درمونده ای... فقط حس یاس تمام وجودت رو میگیره!

فیلم دیدم.

و خلاصه زندگی کردم...........................!

جوری که اگر همون لحظه می مردم انگار خوش بخت ترین آدم روی زمین مرده!

وقتی مامانی رو توی خاک گذاشتن، مفهوم واقعی تنها بودن رو درک کردم. پس تمام این کار ها رو تنهایی انجام دادم تا هیچ وقت، نبودن آدم های محبوب، از کارهایی که واسشون شوق دارم؛ دورم نکنه!

زندگیم رو بر پایه ی هیج آدمی نساختم. 

وقت نداشتنشون، درگیر بودنشون، شلوغ بودنشون و حتی دوست نداشتنشون به اندازه ی قبل اذیتم نمی کرد.

آدم های پر از انرژی منفی رو کنار گذاشتم.

اگر سراغم میومدن بهشون بی احترامی نمی کردم؛ اما مثل سابق هیجان نشون نمی دادم!

آدمی که من رو برای چند ساعت و چند روز و پر کردن اوقات فراغتش میخواد؛ یعنی برای من و خود واقعیم ارزشی قائل نیست. پس دلیلی نداره تمام دل مشغولی من باشه....

حتی کار کردم... کمی تا قسمتی جدی و مفید و این باعث شد باقی مونده ی افکار مالیخولیایی هم ازم دور بشه.

و مهم تر از همه، دلسرد شدم از تغییر رشته!

و یه جورایی پذیرفتم که خیلی چیزها دست من نیست اما تا می تونم باید برای تک تک لحظه هایی که به دست من رقم میخوره؛ تلاش کنم!

شاید نباید میرفتم آموزش و صراحتا یه حقیقت تلخ رو متوجه نمی شدم. اما به هر حال رفتم و بعد از اون دانشگاه رفتن به جز تفریح، هیچ چیز خاصی نبود و درس خوندن یه پتک عذاب آور...

من دارم توی کشوری زندگی میکنم که با شادی توی چشمات نگاه میکنن و برای بیان هرچه تلخ ترِ حرف هاشون مسابقه میذارن...

دارم جایی زندگی میکنم که به شوقت نگاه نمیکنن و از قانون های بی اساسشون دفاع می کنن... 

من در کشوری زندگی میکنم که کشتن انگیزه و علاقت، هیچ پیگرد قانونی ای نداره!

جایی که دانشجوهاش برای مدرک درس میخونن و نه برای دوست داشتن اون رشته!

و چقدر مسخره بود رای دادن... وقتی از انسانی ترین و ساده ترین حقوقت محرومی!

دچار بی انگیزگی شدم چون یک ماه تمام باید برای رشته ای درس بخونم و وقتم رو بذارم و از فرصت واقعی زندگی کردن بزنم؛ که هیچ راه فراری ازش ندارم..........

روزهای دیگه حداقل با تجربه کردن و به دنیا آوردن آرزوهای ناممکن حالم رو خوب میکردم و الان.......!

نمی دونم....

کاش میشد اسم بعضی چیزها آتیشت نزنه! 

کاش میشد هیچ کس انقدر قدرت نداشته باشه که جوون مملکتش رو دلسرد کنه از زندگی توی خاکش!

اما خوبیش اینه من تازه بعد از بیست سال فهمیدم واقعا چه جوری خودم حالم رو خوب کنم و این به دنیا می ارزه....

 

 

پ.ن: ممنون از حوصلتون برای خوندن این همه تراوش پریشان.

 

 

|چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۶| 0:51|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A