✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗
آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم
30.11.1396
وقتی بود و برای من نبود.
وقتی رو به رویم بود و جبر مراعات و حیا، چشم هایم را از نگاه کردنش باز میداشت!
کاش می شد برایش نوشت...
و گفت که این روزها چیزی کم است!
چیزی شبیه به دوست داشته شدن...
چیزی شبیه به ولع خواستن...
اعتراضی نیست از فهمیده نشدن
وقتی برای درک حرف های خالقِ نزدیک تر از رگ گردن هزاران صفحه تفسیر می نویسند؛ دیگر چه باک از بی درکی منِ غریبه؟
حرام کرده ام نوشتن را بر خودم!!
حرام کرده ام عاشقانه نویسی را...
نمی نویسم که پیدایت نکنند
که دلداده ات نشوند
که اندوهم را نخوانند و نفرینت نکنند
که از تو نپرسند
فقط بدان این ظرف ناچیز وجود، اگر سرریز شود رسوای عالم می شویم!
دیروز که نیتِ فراموشی ات را کردم
دیشب که در میانوعده ی هق هق شبانه ام، عجزنامهی "از خاطر بردنت" را به پروردگارمان دادم تا مُهر کند؛
پیدایت شد...
لبخندی نثار نگاه مبهوتم کردی
از کنارم گذاشتی
و من ماندم و آوار تنهایی
فقط بدان
روزی که اشک هایم روی نقاب "خوش حالیام" بچکد و تمام بغض های فروخورده را بالا بیاورم؛
یعنی شکست را پذیرفته ام.
شاید این تنها حق بازنده باشد گریستن از برای کسی یا چیزی که جانش را به پایش گذاشته...!
#حورا_طاهری💕
8:03pm
@horathri
| miss-A |
