✗ تراوشـــــات یک ذهن پریـــــشان ✗

آنگاه که همه دنبال چشم قشنگ هستند؛ ما به دنبال نگاه زیبا هستیم

چیزی در من فرو ریخت
وقتی بود و برای من نبود.
وقتی رو به رویم بود و جبر مراعات و حیا، چشم هایم را از نگاه کردنش باز میداشت!
کاش می شد برایش نوشت...
و گفت که این روزها چیزی کم است!
چیزی شبیه به دوست داشته شدن...
چیزی شبیه به ولع خواستن...
اعتراضی نیست از فهمیده نشدن
وقتی برای درک حرف های خالقِ نزدیک تر از رگ گردن هزاران صفحه تفسیر می نویسند؛ دیگر چه باک از بی درکی منِ غریبه؟
حرام کرده ام نوشتن را بر خودم!!
حرام کرده ام عاشقانه نویسی را...
نمی نویسم که پیدایت نکنند
که دلداده ات نشوند
که اندوهم را نخوانند و نفرینت نکنند
که از تو نپرسند
فقط بدان این ظرف ناچیز وجود، اگر سرریز شود رسوای عالم می شویم!
دیروز که نیتِ فراموشی ات را کردم
دیشب که در میان‌‌وعده ی هق هق شبانه ام، عجزنامه‌‌ی "از خاطر بردنت" را به پروردگارمان دادم تا مُهر کند؛
پیدایت شد...
لبخندی نثار نگاه مبهوتم کردی
از کنارم گذاشتی
و من ماندم و آوار تنهایی
فقط بدان
روزی که اشک هایم روی نقاب "خوش حالی‌ام" بچکد و تمام بغض های فروخورده را بالا بیاورم؛
یعنی شکست را پذیرفته ام.
شاید این تنها حق بازنده باشد گریستن از برای کسی یا چیزی که جانش را به پایش گذاشته...!


#حورا_طاهری💕

30.11.1396
8:03pm
@horathri

|سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۶| 16:5|...حـــــــ♥ــــــورا...|
یادت میاد اون روزایی که آسمون آبی بود؟
گل ها بوی بهشت میدادن؟
لبخند ها واقعی بود؟
یادت میاد چقدر حالمون خوب بود؟ اون روزها هیچ خبری از
آدم های قلابیِ توی صفحه های قلابی نبود و منو تو گیر میکردیم توی اس ام اس هایی که بیشتر از چهار صفحه ارسال نمی شدن و مجبور میشدی حرفات رو نصف کنی!
هر ماه هم کلی پول تلفن بدی....
به جای شکلک های جدیدی که هرکدومشون با جزئیات ترسیم شدن؛ یه "دونقطه و پرانتز" کارمون رو راه مینداختن...
اصلا از همون روزا بود که وقتی حالت بد بود، بدون هیچ حرفی میفهمیدم....!
اون موقع ها به جز Facebook هیچ چیز دیگه ای نبود تا
ادم ها عکس هاشون رو بگذارند و دوست داشتن هاشون رو فریاد بزنن...!
وقتی واسه ات چیزی میفرستادم، نمی فهمیدم کی خوندی و هیچ خبری از دو تا تیک نبود! وقتی شروع میکردی به نوشتن
...is typing
بهم نمیگفت داری مینویسی....
وقتی باهام قهر میکردی و از دستم ناراحت بودی؛ بلاکم نمیکردی!!!
اون موقع ها، رابطه ها قشنگ بودند.
هیچ وقت کسی برای لج در آوردن، عکسش رو کنار اونی که روش حساسی نمی گذاشت!
هیچ وقت موقع دعوا، آلبوم عکس ها پاره نمی شدن!
هیچ وقت عزیزت ازت نمیپرسید وقتی گوشیت دستته؛ داری با کی حرف میزنی؟
اما الان....
هروقت آدم ها باهم دعواشون میشه و میخوان ثابت کنند که از دست هم ناراحتن، همه ی عکسایی که باهم گرفتن و پخش کردن توی حریمی که قرار بود خصوصی باشه رو پاک میکنند!
به همدیگه شک میکنند که چرا وقتی در اصطلاح آنلاین بودی و عکس های دوستِ دوستت رو لایک میکردی و باهاش احوال پرسی میکردی؛ خبری از من نگرفتی... پس دوستم نداری!!
شاید اینا یادشون نمیاد که ما، چه عشقی می کردیم از شب و روز رو به هم دوختن، پشت همین رابطه های عمیقِ غیر پیشرفته!
همین که لازم نبود، برای اثبات دوست داشتنمون، هزار تا ژست خوب عکاسی بگیریم و دنبال متن های عجیب و غریب باشیم تا پای عکس هامون بنویسیم... اخرشم ببینیم چند نفر در ظاهر لایکمون میکنند و پایدار مینویسند و توی دلشون میگن، اصلا به هم نمیان!
خوبی اون موقع ها این بود که من... تو... وقتی از هم دلگیر بودیم؛ رو به روی هم مینشستیم و از حال بدمون میگفتیم!
پست غمگین نمی گذاشتیم و به در نمی گفتیم تا دیوار بشنوه!!!
وقتی میگم همه چیز قشنگ تر و ساده تر بود؛ یعنی لازم نبود باهم توی ماشین بنشینیم و آهنگ های عاشقانه پخش کنیم و لب بزنیم و بگذاریم توی صفحه های مجازی!!!
تو توی تاریکی...
من توی تاریکی...
هرکدوم اهنگی که میشنیدیم رو مینوشتیم.....
یه بیت من!
یه بیت تو!
و آخ که چقدر می چسبید....
قدیما که سرعت دانلود هر اهنگ، اندازه ی چشم به هم زدن نبود؛ وقتی میگفتی برو این اهنگ رو گوش کن که هروقت گوش میدم یاد تو می افتم؛ دل تو دلم نبود تا دانلود بشه و هنوز که هنوزه... بعد از چند سال، با پخشش تو و خاطراتت جلوم رژه میرن!!
خلاصه اون موقع ها، آسمون آبی تر بود...
گل ها بوی بهشت میدادن...
حالمون هم بهتر بود...

|پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶| 23:25|...حـــــــ♥ــــــورا...|
نه این که بد باشد...
نه این که شب ها به امید صبح های پر هیاهو سر نشود و
روز ها به عشق شب های پر از سکوت...
نه این که قلم دستت نمیگیری تا بیست سال بعد از خواندن
غم نامه ی جوانی غصه ات نگیرد!
نه...
اتفاقا این لحظه ها، همان ثانیه ایست که قبل از فوت کردن شمع از خدا میخواستمش!
همان لحظه ای که تند تند میشمارند تا برسند به آغازِ بودنت...
دقیقا مثل دقیقه ای که به صفر میرسد و سال نو میشود و خواسته ها و آرزوهایت عین فواره به ذهنت هجوم می آورند و وقتی میخواهی دقیق تر بهشان فکر کنی؛ سقوط میکنند.
مثل اولین قرار جلوی یک ضریح؛ که بهت بگویند اگه بار اولت باشد؛ شک نکن حاجتت برآورده میشود و تو نمیدانی میان این همه دعا و "خدایا بشه" کدامشان از همه واجب تر است!!!
ناشکری یعنی پاهایی که راه میروند را نبینم و چشم بدوزم به جاده ی سراب آرزوهام که نای رفتن ندارند!
ناشکری یعنی عزیزترین های زندگی ات کنارت نفس بکشند و تو با ماشین حساب آدم های رفته را بشماری!
ناشکر نیستم. . .
نمی دانم!
شاید هم باشم.
شاید وقتی از وسط های یک فیلمِ به شدت غمگین که نقش اولش یک دخترک تنهای دل شکسته است؛ حس جنونِ همزاد پنداری، غروب های یاس بار جمعه را برایم تداعی میکند یعنی ناشکرم!!!
و شاید وقتی می دوم به دنبال خرگوش خوش بختی و به سختی زیر تلی از ناکامی پیدایش میکنم و در آغوش میکشمش، روحم تاب این حجم از شعف را ندارد و عصبی، پرتابش میکند میان همان جایی که بود!!!
نمیدانم کدام پزشک، هر چند ساعت یک بار ناامیدی را برایم تجویز کرده که طبیعی میدانم پس از قهقهه های کشدارِ شادکامی، هراسان پشت در بایستم و منتظر زنگِ اندوه باشم؛ تا بازخواستم کند که چرا بی مهابا میخندیدم و شاد بودم....
شده ام مثل معتاد ها....
حتی وقتی تمام سرمایه ی زندگی ام را برای لحظه ای بی خیالی میدهم، باز هم حزن پایانش، لذت داشتنش را از من میگیرد! و این بار هم من میمانم و فروش تکه های برجای
مانده ی زندگی، برای ادامه ی درجا زدن!
نه این که به ذهنم دستورِ بدبینی داده باشم...
نه این که به محض دیدن تناقض خنده و گریه ی لب ها و
چشم هایم بگویی سخت میگیری فلک گردون را...
نه....
من و جهان، پیشوندِ "خوش" را میان هم تقسیم کردیم! تا مبادا وقتی که من خوشم جهان باشد و وقتی جهان، خوش، من اندک سهمی ببرم!
شده ایم روز و شب!
و کاش هیچ عقل سلیمی، اجتماع نقیضین را محال نمیداست!
خلاصه که سخت نیست!
میگذرد....
به جبر و اختیار میگذارنیمش!
:)


💕
3:41am
14.4.96

|یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۶| 2:46|...حـــــــ♥ــــــورا...|
دارم به خودم فکر میکنم...

منِ دیروز

منِ امروز

منِ فردا

چقدر باهم فرق می کنند. دیروز من آدمی بود با آرزو های بی نهایت، که به شوقشون می خوابید و با ذوقشون بیدار میشد و هر شب و هر روز برای رسیدن بهشون دعا میکرد و می نوشت و بعد از رسیدن به هرکدومشون خوش حال از اینکه خودش به دست آورده و با هر نرسیدن با عالم و آدم دعوا داشت.

واسه خوش حالیش تلاش نمیکرد. 

فقط یه دادگاه برای خودش درست کرده بود و راه به راه همه رو محکوم میکرد.

امروز من اما فرق کرده....

شاید بی حد و مرز حس میکنه تنهاست. بی نهایت افراطی... و  بعضا آزاردهنده... پشتش رو کرده به کل دنیا و تنهایی داره میجنگه... روش نمیشه از هیچ کس کمک بخواد! 

هرکس که می خواد کمکش کنه رو پس میزنه!! به دوستاش اعتماد نداره. کنارشون هست اما از کنارشون بودن مثل قدیم لذت نمیبره! راجع به هیچ چیز توضیح نمیده... حتی اگه یه سوء تفاهم بزرگ درست شده باشه!

حال بدش رو با کسی شریک نمیشه. نسبت به کارهای خسته کننده ی دیگران واکنش نشون نمیده. 

افسرده نیست. اما حس میکنه بسه وابستگی... وابسته ی محبت... کنار بقیه بودن! 

هرچند این اصول احمقانش با آدمی که تنها خلق نشده سازگار نیست؛ اما به هرحال انتخابش کرده.

عین دیوونه ها خودش رو تایید میکنه، خودش رو دعوا میکنه، با آدم هایی که دوست داره توی ذهنش حرف میزنه، بغلشون میکنه، روی شونه هاشون گریه میکنه، بخاطر تمام نبودن ها و کم بودن هاشون، باهاشون دعوا میکنه...

و این جوری خودش رو آروم....

حتی آروم میشه. 

دروغ نیست. باورش شده هیچ کس براش نمی مونه! 

یک باور آزاردهنده!

میخواد بره دنبال اون چیزایی که واسه به دست آوردنشون نباید فقط دعا کرد. باید تلاش کرد. باید زمین خورد

باید مسخره شد.

میخواد بره توی بهزیستی کار کنه. کنار بچه های معصوم........

فردای من

کنار آدمیه که دوسش دارم. کنار آدمی که اونم منو دوست داره. آدمی که برای خوش بخت کردن فقط پول نداره... 

فقط قیافه نداره... سواد داره! سواد محبت کردن... سواد خندوندن... سواد خوش حال زندگی کردن!

سواد اینو داره که هیچی پول نداشته باشه اما قلبش انقدر بزرگ باشه که از هزارتومن های توی جیبش برای خوشحال کردن بقیه بگذره.

سواد اینو داره هیچ تایید و تحسینی انقدر مغرورش نکنه که فکر کنه همه چیز تمومه!

بلد باشه تو چشمات نگاه کنه و بفهمه حال دلتو.......

فردای من درست نمیشه، مگر اینکه من سواد دار بشم......

سواد زندگی کردن!!!

 

 

پ.ن: کجایید؟ کجایید که انقدر غریب و تنها دارم برای خودم مینویسم؟

 

|دوشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۶| 4:1|...حـــــــ♥ــــــورا...|
این که الان... دقیقا بعد از تموم کردن یه ترم به شدت عجیب با حس های مختلف، یه بی انگیزگی مفرط میاد

سراغم؛ یعنی با تمام تلاش های مثبت و منفی ای که داشتم؛ همون حورای عصبی و کلافه داره به حورای 

امیدوار و سرزنده غلبه می کنه!

امسال همش به بدو بدو گذشت... دو ماه و دو روز بیشتر نگذشته اما از ثانیه ای که سال، نو شد روی تردمیل آرزوها دوییدم تا برسم به هرچی که میخوام و یه روزی نمی تونستم!

بماند که یکی که اسمش رو میذاشت رفیق و همیشه میگفت کاری داشتی و بهم نگفتی خیلی نامردی؛ یهو

به سرش زد چند ساعت مونده به سال تحویل بهم بگه نارفیق و گند بزنه به رفاقتمون...

بماند که یه رابطه ی دیگه با تمام فراز و نشیب هاش به گل نشست...

بماند که ماشین بابام، دقیقا دوم فروردین توسط دزد گرامی خالی شد...

بماند که من با تمام هیجانی که داشتم رفتم اعتکاف و ثانیه به ثانیه ی اعتکاف، برای مامانیِ مریضم دعا می کردم و وقتی از مسجد اومدم بیرون فهمیدم حالش خیلی خوبه و با خیال راحت خوابیدم و صبح با چشمای گریون بابام از خواب بلند شدم و یه درد عمیق که هنوز روی دلم سنگینی می کنه...

بماند روزای سخت...

نخواستم آدم افسرده ی چند سال پیش باشم که نه تنها از درد فرار نمی کنه؛ که انگار خوش حاله از برانگیختن حس ترحم توی بقیه... و با سوز و آه از درداش میگه و می نویسه و آهنگ های غمگین گوش میده و تا میتونه با 

آدم های غمگین معاشرت می کنه... نخواستم توی اتاق تاریک بشینم و با هق هق گریه سر خدا داد و بیداد کنم که چرا من و این چه زندگی مزخرفیه که من دارم...

واقعا نخواستم...

نه به بقیه... واقعا نیاز داشتم به خودم ثابت کنم که بزرگ شدم. دانشگاه رفتن... رانندگی کردن... مورد توجه جنس مخالف واقع شدن... تشویق شدن... هیچ کدوم از تمام چیزایی که یه روزی برام تعریف خوش بختی و بزرگ شدن بود؛ بهم حس بزرگ شدن نمی داد. 

دلم میخواست حالا که سنگین ترین غم زندگیم رو تجربه کردم؛ قوی باشم.

از یه جایی به بعد حتی شنیدن جمله ی [تسلیت میگم و ایشالله غم آخرتون باشه و...] عصبیم میکرد و بهم حس ضعف می داد. اینکه باید در یک جایگاه ثابت خودم رو غمگین تر از چیزی که هستم نشون می دادم تا کسی توی ذهن بیمار خودش نگه دختره ی جلف چرا تو مجلس عزا لبخند میزنه؛ حالم رو بد میکرد.

بودن توی جمع زن هایی که بدون خوندن یک خط قرآن و فاتحه که تنها چیزیه که به مرده کمک میکنه؛ همش توی سر خودشون میزدن و با دیدن یک آشنا فریاد می زدند هم کلافم می کرد...

حرف جالبی نیست.

اما زندگی من... اون زندگی ای که همیشه برای به دست آوردنش دنبال یک آینده ی دور بودم بعد از مرگ عزیزترینِ زندگیم محقق شد.

وقتی مامانی رفت؛ برای اولین بار و الهی که آخرین بار فهمیدم از دست دادن یعنی چی... نمیگم هنوز هم کامل فهمیدم...

چون یه وقت هایی از اینکه نمی تونم بفهمم مامانی الان دقیقا کجاست و داره چی کار میکنه و منم بعد ها باید چی کار کنم؛ میترسم....

اما خیلی چیز ها رو فهمیدم.

فهمیدم ساده تر از اون چیزی که فکرش رو میکردم میشه مرد!

میشه بود و ثانیه ای بعد نبود!

از اون لحظه به بعد، به این فکر کردم که من چقددددددر کار دارم برای انجام دادن... به این فکر کردم که اگه بمیرم چقدر حسرت لحظه هایی رو میخورم که به جای عملی کردن ایده هام، دائما توی ذهنم بزرگشون کردم...

از اول شروع کردم.

از کتاب هایی که بهم میگفت آدم وقتی میمیره کجا میره و چه اتفاقی براش می افته!

ترسیدم اما کنارش قرآن خوندم و آروم شدم.

شروع کردم به نوشتن و هیجان دوست داشتنی تموم شدن دفترچه هام.

شروع کردم به گشتن... بی اهمیت به تمام آدم هایی که برای با تو بودن هزار تا دلیل و بهونه میارن وآخر هم با نیومدنشون، غمگینت می کنن!

به خودم هدیه دادم.

برای خودم گل خریدم.

خودم رو بردم خرید.

توی شهرکتاب گشتم و به مردم لبخند زدم و ازشون لبخند هدیه گرفتم.

هر هفته یک کتاب جدید خوندم و عطش کتاب جدیدتر و بهتر توی وجودم ریشه دووند.

تنهایی توی کافه های محبوبم رفتم و بهترین ها رو برای خودم سفارش دادم و اونجا از روزانه هام نوشتم و با سنگینی نگاه پرسشگر آدم هایی که تنها بودنم براشون عجیب بود؛ خوش حال تر شدم. چون نزدیک شدم به آدمی که محتاج بقیه نیست برای حال خوبش... التماس تنها نبودنش رو نمیکنه و در عوض، به همه ثابت میکنه برای خندیدن، خوش حال بودن، لذت بردن و هر چیز خوب دیگه تو این دنیا، نباید منتظر کسی بود! 

انتظارِِ بدون تلاش، آدم رو دل مرده میکنه! بعد از یه مدت یادت میره برای چی خسته ای... درمونده ای... فقط حس یاس تمام وجودت رو میگیره!

فیلم دیدم.

و خلاصه زندگی کردم...........................!

جوری که اگر همون لحظه می مردم انگار خوش بخت ترین آدم روی زمین مرده!

وقتی مامانی رو توی خاک گذاشتن، مفهوم واقعی تنها بودن رو درک کردم. پس تمام این کار ها رو تنهایی انجام دادم تا هیچ وقت، نبودن آدم های محبوب، از کارهایی که واسشون شوق دارم؛ دورم نکنه!

زندگیم رو بر پایه ی هیج آدمی نساختم. 

وقت نداشتنشون، درگیر بودنشون، شلوغ بودنشون و حتی دوست نداشتنشون به اندازه ی قبل اذیتم نمی کرد.

آدم های پر از انرژی منفی رو کنار گذاشتم.

اگر سراغم میومدن بهشون بی احترامی نمی کردم؛ اما مثل سابق هیجان نشون نمی دادم!

آدمی که من رو برای چند ساعت و چند روز و پر کردن اوقات فراغتش میخواد؛ یعنی برای من و خود واقعیم ارزشی قائل نیست. پس دلیلی نداره تمام دل مشغولی من باشه....

حتی کار کردم... کمی تا قسمتی جدی و مفید و این باعث شد باقی مونده ی افکار مالیخولیایی هم ازم دور بشه.

و مهم تر از همه، دلسرد شدم از تغییر رشته!

و یه جورایی پذیرفتم که خیلی چیزها دست من نیست اما تا می تونم باید برای تک تک لحظه هایی که به دست من رقم میخوره؛ تلاش کنم!

شاید نباید میرفتم آموزش و صراحتا یه حقیقت تلخ رو متوجه نمی شدم. اما به هر حال رفتم و بعد از اون دانشگاه رفتن به جز تفریح، هیچ چیز خاصی نبود و درس خوندن یه پتک عذاب آور...

من دارم توی کشوری زندگی میکنم که با شادی توی چشمات نگاه میکنن و برای بیان هرچه تلخ ترِ حرف هاشون مسابقه میذارن...

دارم جایی زندگی میکنم که به شوقت نگاه نمیکنن و از قانون های بی اساسشون دفاع می کنن... 

من در کشوری زندگی میکنم که کشتن انگیزه و علاقت، هیچ پیگرد قانونی ای نداره!

جایی که دانشجوهاش برای مدرک درس میخونن و نه برای دوست داشتن اون رشته!

و چقدر مسخره بود رای دادن... وقتی از انسانی ترین و ساده ترین حقوقت محرومی!

دچار بی انگیزگی شدم چون یک ماه تمام باید برای رشته ای درس بخونم و وقتم رو بذارم و از فرصت واقعی زندگی کردن بزنم؛ که هیچ راه فراری ازش ندارم..........

روزهای دیگه حداقل با تجربه کردن و به دنیا آوردن آرزوهای ناممکن حالم رو خوب میکردم و الان.......!

نمی دونم....

کاش میشد اسم بعضی چیزها آتیشت نزنه! 

کاش میشد هیچ کس انقدر قدرت نداشته باشه که جوون مملکتش رو دلسرد کنه از زندگی توی خاکش!

اما خوبیش اینه من تازه بعد از بیست سال فهمیدم واقعا چه جوری خودم حالم رو خوب کنم و این به دنیا می ارزه....

 

 

پ.ن: ممنون از حوصلتون برای خوندن این همه تراوش پریشان.

 

 

|چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۶| 0:51|...حـــــــ♥ــــــورا...|
عجبیه...

انگار وقتی عزیزت رو خاک میکنی یه تیکه از وجود خودت هم ناخداگاه میره زیر خاک و تو دیگه هیچ وقت اون ادم قبلی نمیشی...

حتی اگه خیلی تلاش کنی... خیلی بیشتر از توانت...

مامانیم رفت...

بهار... ماه رجب... روز جمعه...

و من دارم تلاش میکنم بشم اون آدم مثلا خوش حال و امید وار قبلی... اما....

یه فاتحه براش بخونین...

|سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۶| 15:51|...حـــــــ♥ــــــورا...|

شاید به تو ارتباطی نداشت...

ولی بعد از رفتنت، همه چیز خراب شد!

پسرکِ دوست داشتنیِ گل فروش، دیگر نرگس نمی فروخت.

رفیقِ مهربانِ صمیمی، دیگر سراغم را نمی گرفت.

شنبه ها، حس آغازِ دوباره را نمی داد.

تنهایی، لذت بخش نمی شد.

نوشته ها، بر روی صفحاتِ سفیدِ خط دار سرریز نمیشد.

هیچ لبخندی، طعم حقیقت را به خود نمی گرفت.

تقصیر تو که نیست....

تو که گناهی نداری وقتی من، حوصله ی حرف زدن با آدم ها را ندارم!

مقصر تو نیستی وقتی تلخیِ رفتنت در وجودم ته نشین میشود و تلخ میشود حرف هایم ، نگاهم، باورهایم، دوست داشتن هایم، خندیدن هایم و هر چه روزی اسمش  "زندگی کردن" بود!

این خطای نابخشودنی من است که جهانم را برپایه ی تو ساختم...

همچون  "دومینو"ی هزار تکه ای که نبودنت، سرد بودنت، کم بودنت، بی اعتنا بودنت، بی من بودنت، تمام تکه های سالمِ برخاسته را خم میکند و همه چیز دست به دست هم میدهد تا من در پر تناقض ترین لحظه ی تاریخ، درست زمانی که دست به سینه و خوش حال از ایستاندن هزار تکه ی دشوارِ زندگی، به تماشا ایستاده ام؛خم شدن کمرم، باورم و همه چیز را شاهد باشم.....

و باز تقصیر تو نیست.......!

من نمیدانستم قاعده ی بازی را... نمی دانستم می ایستی تا خم شوی... بر می خیزی که به زمین بخوری... 

وارد جمع می شوی تا تنها شوی... دوست می داری تا دوست داشته نشوی... میفهمی تا فهمیده نشوی...

و این جهان، پر است از تضاد های آزاردهنده!!

بزرگ میشوم.

یاد میگیرم شب های نبودنت را چگونه سرکنم... یاد میگیرم دوست بدارم... یاد می گیرم درد را بفهمم؛اشک را لمس کنم؛ تنهایی را بچشم؛ اما هیچگاه آدم ها را به جرم نبودنشان، دوست نداشتنشان و نفهمیدنشان محکوم نکنم.

یاد میگیرم هیچکس، سندِ "برایمنبودن" را امضا نکرده که امروز بخاطرِ "برای من نبودن" از او شکایت کنم.

یاد میگیرم تکه های زندگی ام را بر محورِ هیچ کس نچینم تا اگر خواست که نباشد، من نمانم و یک عمر خرابی..........!

یاد میگیرم زندگیِ بی تو را... پس از تو را...

یاد میگیرم... :)

 

 

💕

 

96.1.18

3:10am

|شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۶| 0:51|...حـــــــ♥ــــــورا...|
معمولی بودن خوب نیست... 

اینکه هر روز که از خواب بلند میشوی؛ بدانی تا آخر شب چه می کنی و هیچ چیزی نباشد که تو را دور کند از

حفظ بودن ثانیه هایت...

معمولی بودن یعنی هیچ کافه ی جدیدی را در میان خیابان گردی های عاشقانه ات پیدا نکنی... یعنی هیچ وقت

با هیجان کتاب تازه خوانده اش را برایت تعریف نکند و نخواهد که در اولین فرصت بخوانی اش... معمولی بودن یعنی

ساعت یازده شب به این فکر کنی چه شب طولانی ای را با بیدار ماندن سپری خواهی کرد و هیچ کس نباشد که

در این ساعت تو را به بام تهران ببرد و شهر را زیر پایت پهن کند!

معمولی بودن یعنی مادرت، یواشکی از ماجرای خواستگاری های بی احساس برایت بگوید و نظرت را بپرسد و 

تو هیچ گاه، عشق را تجربه نکرده باشی...

معمولی بودن یعنی هیچ «شب بخیر» ای، تا لحظه ی گرم شدنِ چشم هایت، خنده را میزبان لب هایت نکند و 

قلبت هزار بار در ثانیه نزند...

معمولی بودن یعنی عوض کردن کانال های تلویزیون و متوقف کردنش روی سریال ده بار دیده شده؛ چون هیچ کس

نیست که از دیدن فیلم عاشقانه ی برتر جهان، همراه با تو لذت ببرد و بگوید: بگذار دوباره ببینیم...

معمولی بودن یعنی یک دفترچه ی کوچک، برایت دوست داشتنی تر باشد از بسیاری از هم نشینی ها...

شاید اگر هرکس در زندگی اش، کسی را پیدا کند که قواعدِ بی اساسِ چندین ساله ی زندگی اش را برهم بزند؛

بفهمد معمولی بودن، خوش بخت بودن نیست...

کم و زیادِ لقمه ی توی سفره، شکر سلامتی و داشتن آدم های دوست داشتنی و محبوب زندگی همیشه آرامت

نمی کند...

می شود ظاهر دنیایت، جذاب ترین حالت ممکن باشد و باز هم دلت کمی غیر معمولی بودن را بخواهد........

مثل همیشه ی من!

 

 

|یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۶| 3:1|...حـــــــ♥ــــــورا...|
اینکه یه بچه ی چهار پنج ساله چقدر از رشته ای که میخواد در آینده بخونه؛ درک داره رو نمی دونم...

یا اینکه توی اون دوران، چه فیلمی پخش میشد؛ کدوم آدم دوست داشتنی و یا چه اتفاق ویژه ای منو جذب 

پز وکالت کرد رو هم نمی دونم...

فقط این روزا من موندم و یه حورای پنج ساله که با لحن به خصوصی میگه: من لیسانس حقوق، رشته ی خوبی رو

گرفتم و دکتر شدم و اینجا استخدام شدم! 

کجا استخدام شدم رو نمی دونم... چرا حقوق هم نمی دونم... 

فقط می دونم بدجوری خجالت می کشم از اون حورا ی پنج ساله و این خجالت ماه هاست که با منه!

وقتی می خوام حال خودم رو خوب کنم و میرم سراغ فیلم های دبیرستان و روزایی که بی دغدغه -یا حداقل 

دغدغه های مسخره- می خندیدیم و عین خیالمون نبود؛ بازم حالم بد میشه!

کاش انقدر به همه نمی گفتم من عشق حقوقم! کاش نمی گفتم آینده ی من، توی ذهن من اون لحظه ای 

معنا پیدا میکنه که پرونده به دست، خونه ام رو به مقصد دادگاه طی میکنم... این جوری تنهایی، توی خلوت خودم 

خجالت می کشیدم و نیازی نبود لبخند به لب، به همه از حال خودم دروغ بگم!

یا مواجه نشم با نگاه های پرسشگر آدم های دور و برم که: حورا! چی شد؟ چرا نرفتی آزاد؟

می دونی؟

توضیح دادن یه سری چیزا به یه سری آدم ها نه تنها حالتو بد میکنه؛ بلکه شکستت رو بیشتر به خودت نشون 

میده!

شاید اون روزی که از در حوزه ی کنکور اومدم بیرون، هیچ وقت فکر نمی کردم آینده ی ادم، حال خوب آدم، به 

یه صفحه پر از خونه های پر شده و نشده بستگی داشته باشه. یک سال تمام خوب و بد درس خوندم اما هیچ 

وقت انقدر عمیق بهش فکر نکرده بودم...

شاید اون روزی که جواب ها اومد؛ مثل خیلی ها از قبول شدن توی دانشگاه سراسری خوش حال بودم اما 

نمی دونستم رفت و آمد، سختی ها و آسونی ها و هزار تا اتفاق دیگه می تونه تو رو مایوس کنه از هرچی 

درس خوندن وقتی می دونی هزار هیچ به خودت باختی!!!!

اره...

من ماه ها ادای ادمی رو در آوردم که از کاری که می کنه؛ راضیه... اما فقط من می دونم و خدای خودم که 

چه شب هایی تا صبح از اینور به اونور غلت زدم و به این فکر کردم که چی شد که این جوری شد؟

چی شد که یکی با پارتی بازی اونجاییه که من میخواستم؟

چی شد که من حتی حاضر نشدم واسه انتخاب رشته، آزاد رو بزنم؟

چی شد که رشته ی بی علاقم توی یکی از بهترین دانشگاه های این مملکت ترجیح داده شد به رشته ای که

به عشقش شبم رو روز کردم و روزم رو شب اما توی دانشگاه آزاد؟

شاید اگه برادر آدم توی شریف درس نمی خوند؛ یا مادر آدم دانشگاه تهران و پدرش توی امام صادق هیچ وقت

درس خوندن توی دانشگاه آزاد، افت کلاس محسوب نمیشد....

نمی دونم...

هرچی که هست من موندم و یه تصمیم بزرگ...

تصمیم تغییر رشته!

چهار سال درس خوندن بی علاقه یا از دست دادن یک سال ولی رسیدن به رویای همیشگی؟

سال ۹۶ قراره بشه مهم ترین سال زندگی من...

سالی که میخوام به اونی که می خوام برسم.

خدایا....

می دونم کمکم میکنی....

می دونم...........

 

 

پ.ن: گفتن این حرفا از سخت ترین کار زندگیم محسوب میشد! نوشتنش که هیچی.... ممنون که درکم میکنید

انرژی منفی ممنوع! اگر برام دعا نمی کنید؛ حداقل دلسردم نکنید. ممنون!

|چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۶| 1:43|...حـــــــ♥ــــــورا...|

نگاه کن مرا...

چیزی میبینی که یاد منِ دیروز بیفتی؟ یاد خنده هایم؟ یاد چشمان بیقرارم؟ 

درمن، مرده ای راه میرود... مرده ای حرف های تو را گوش میدهد... باورکن!

روحم درد می کند از تحمل ناکامی... از قبولاندن شکست های پی در پی به خودم...

از محو شدن تصویر رویاها... از خواب ماندن آرزوهایم.... از اینکه تنها، بی پناه، شبانه... جنازه ی خواسته هایم را به دوش بکشم و دفنشان کنم!

خودم....

بادست های خودم....

رویشان خاک بپاشم!

دیرشده... میدانم... میدانم دیگر زمان گریه و زاری نیست!

اما من صبر کردم!

صبر کردم تا کسی بیاید و فریاد بزند که دروغ است!

تا من مجبور نباشم لاشه ای را ماه ها نگهدارم...................

بوی تعفنش را تاب بیاورم اما امید داشته باشم که بلند میشود. رو به رویم میایستد. نگاهم میکند.

دست هایم را میگیرد و میخواهد بیدار شوم!

لعنت به تقدیر....

به سرنوشت....

به هر چیز که نرسیدن را اصل قرار داد!

نگاه کن مرا.....

من

خیلی وقت

است

که مرده ام!

 

 

 

 

95.8.6

10:02pm

|شنبه ۹ بهمن ۱۳۹۵| 19:33|...حـــــــ♥ــــــورا...|
زنانگی می کنم برایت...

هرروز صبح با تمام کسالت و خوبالودگی برمی خیزم و روبه روی چشم های خیالی ات لبخند می زنم تا 

هیچ گاه حس نکنی زندگی ات سرد شده و یا همسرت اشتیاق سابق را ندارد. موهایم را دور شانه ام 

می ریزم و عشق صبحگاهی ام را در جام چشمانم روانه می کنم و هدیه به قامت رعنایت می نمایم

تا امیدی در دلت باشد برای بازگشت.... می بوسمت و روزی را برایت می خواهم؛ سرشار از رسیدن...

رسیدن به تمام راه هایی که برایش می دوی...

بعد از رفتنت تا نفس هست هوای خانه ای که بوی تو را می دهد؛ استشمام می کنم و ساعت دلم را 

با زمان رسیدنت کوک می کنم. گرد سردی و بی تفاوتی و بی عشقی را با دستمال آرزوهایم پاک کرده

و غذای عشق میپزم با ادویه ی محبت.... 

به زیر دوش می روم تا تمام خستگی های روزانه ام رهایم کنند و با همه ی شور و شوق زنانه ام خودم

را برایت می آرایم...

آن وقت که به خانه بیایی؛ شب باشد یا روز... خسته باشی یا سرحال... من هستم... زنی درس خوانده

که از خانه ی پدرش نیامده که تو تنها خوش بختش کنی... سال های سال سختی کشیده تا یاد بگیرد

خوش بختی میوه ی رسیده ی باغ همسایه نیست که برای به دست آوردنش تنها قد کشیدن و چیدن

لازم باشد! باید رنج دانه کاشتن بلد باشی و انتظار‌ میوه دادن تا لذت خوردنش چند برابر شود.

امروز که با تمام دختر بودنم، زن بودن را تمرین میکنم دل شکسته ام....

دل شکسته از روزهایی که می توانست بهترین باشد اما نیست. روزهای یک دختر خانه ی پدرش...

روزهایی که باید سرشار از خنده های ناتمام و امیدهای بی پایان باشد. روزهایی که.....

مهم نیست. امروز من تلاش می کنم برای فردایم... 

درس می خوانم... کتاب می خوانم... آشپزی یاد می گیرم... رانندگی می کنم... و تا می توانم 

آدم خوب بودن را تمرین می کنم تا فردا؛ کنارت خجالت زده نباشم....

آری...

زنانگی می کنم برایت.....

 

پ.ن: کنکور تموم شد... اینستاگرام سرگرمی جالبی نیست... دورم کرد از بهترین روزهای نوشتن... اینجا رو خاک غریبی گرفته.... تراوشات ذهن پریشان من.... من برگشتم...

31 تیر 95

12:23 am

 

|پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۵| 0:24|...حـــــــ♥ــــــورا...|

خیره شده بودم به خط های دنباله دار روی صفحهنمیدونم چند دقیقه و چند ساعت از این تحیر گذشته بود. چیزی شبیه آرامش بعد از تزریق مرفین اومده بود سراغم. هیچی نمی فهمیدم. گنگ  بودم. صفحه های کتاب،حکم پرده ی نمایش داشت برام. خاطره هامون…. حرفامون…. خنده های تو…. گریه های من…. همه و همه با بالاترین کیفیت در حال پخش بود و من فقط خیره بودم

سرم رو تکون دادم. دیگه نمی خواستم به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنم. سعی کردم روی صفحه متمرکز بشم و بفهمم چی میگه…… 

 

: افسردگی از دو جنبه قابل بررسی است. افسردگی عادی و اختلال افسردگی. درزندگی روزمره هنگامی که فرد به اهداف خود نمی رسد و ازدستش کاری برنمی آید دچار افسردگی عادی میشوند. اما با عوض شدن موقعیت یا عادت از بین می رود.

افسردگی بالینی یا اختلال افسردگی میزان شدت و نوع اثراتی که باقی میگذارد با افسردگی عادی متفاوت است. فرد را دچار غم و اندوه فراوان کرده و موضوعاتی که باعث شادی می شده؛دیگر باعث شادی اش نمی شود. اشکال در خواب- فقدان نیرو- خستگی یا فقدان انرژی- آشفتگی روانی حرکتی و یا افزایش کندی پاسخ- سرزنش خود یا احساس گناه بی جا- ناتوانی در تمرکز وازعلایم آن می باشد.

 

کتاب رو بستم و رفتم لب پنجرهچقدر شهر ازدور قشنگه! چقدر آدم ها ازدور قشنگ اند. پنجره رو باز کردم و نسیم بهار خورد توی صورتم. به عمد چشم هام رو بستم و خودم رو پرت کردم توی خاطرات شیرین بهاریم.

 

  • به کجا نگاه میکنی؟
  • به تو….
  • میشه به جای نگاه کردن ببینی من چی میگم؟چی میخوام؟نگاه کردن به من چه فایده ای داره اخه؟
  • خودم حالم خوب میشه…….

هیچی نگفتم. زل زدم توی چشماش که ببینم راست میگه یا دروغ….؟دروغ نمیگفت. چشم های آدم دروغ نمیگه! سرم رو انداختم پایین و خودم رو مشغول نوشتن کردم. اولین جمله ای که به ذهنم اومد روی کاغذ نوشتم.

 

        :دوستمداشتهباش…. بگذاربودنراکنارتتجربهکنم! بهگوشهایملذتشنیدنعشقراهدیهکن….

 

 

کاغذ رو از زیر دستم کشید و خوند…. نگاهم کرد. توی نگاهشاگه عشق نبوداگه دوست داشتن نبوداگه تجربه ی بودن نبود…. پس چی بود؟یه چیزی میخواست بگه. به چشم هام که نگاه کرد؛انگار پشیمون شد. کاغذ رو جلوم گذاشت و رفت به سمت کتاباش………

گفت: خوب مینویسیخوش به حال مخاطبش ………

یخ کردم

هیچ چیز بدتر از انکار نبود. هیچ چیز بدتر از پنهان کردن عشق نبود. سخت تراز قوی نشان دادن و قوی ماندن…. امایه جاهایی باید شکست خورد. باید نبردباید ضعف داشتباید دستت رو شود برای او که باختن در برابرش لذت بخش ترین شکست دنیاست……..

صریح گفتم: خوش به حال توکه می تونی یکی دیگه باشی… 

  • یعنی چی؟
  • یعنی پنهان کنی خودتو
  • کی گفته من این کار رو میکنم؟
  • لازم نیست کسی بگه. خودم چشم دارم میبینم. گوش دارم میشنوم. قلب دارم حس میکنم پس زدنت رو…..

خدا میدونه با چه تردیدی جمله ی آخرم رو گفتم. تردیدی که از شرم و حیای دخترونم می اومد و نمیذاشت بیشتر از این ادامه بدم. نمیخواستم انکار کنه و این منم نباشم که بشکنم. نمیخواستم بگه این طوری نیست و این من باشم که نباشم……..

ولی انکار نکرد. بحث رو عوض نکرد. اومد نزدیکم. نفس هاش میخورد توی صورتم…. به آروم ترین حالت ممکن…. انقدرآروم که ناخداگاه صورتم رو آوردم جلو تا بشنوم چی میگه!

گفت: مخاطتبش منم؟

  • چه فرقی می کنه وقتی تو…….

قبل از این که ادامه بدم صورتش رو آورد کنار گوشم و به حالت نجوا گفت:

  دوستتدارم…. بگذاربودن را کنارت بی محابا تجربهکنم…. و به دهانم لذت گفتن عشقت را هدیه کنم………………………

 

من به چشم هام نگفتم گریه کن. به دهنم نگفتم بخندبه قلبم نگفتم تند تند بزنبه دستام نگفتم بلرزبه پاهام نگفتم قدرت ایستادن نداشته باشمن اون لحظه سکوت بودم!

جهان هم به احترام من سکوت و سکون….

ایستادیمنم…. خندیدیمنمباورنداشتی این لحظه رو…. منم….. گفتی:

  • بازم می نویسی برام؟ 
  • قبلی هارو خوندی که الان منتظر بعدی هاشی؟
  • هر چیزی که قبلا نوشتی فرق میکنه با بعد از الان…… فرق نمیکنه؟
  • عشقش که عوض نمیشه….
  • اما حال من با خوندنش عوض میشه…………
  • پس می نویسمتا وقتی که هستم. تا وقتی که زندم…..

 

 

8:53 pm

21

فروردین 

95

  

 

|شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۵| 21:27|...حـــــــ♥ــــــورا...|
کسی هست؟ 

|پنجشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۴| 15:34|...حـــــــ♥ــــــورا...|
می دانی رفیق!
ناراحتم از بی تفاوت بودنم
از این حال غریب و ناآشنا که ابهام درونش ایهامی نا متناسب ساخته!
از این آسمان آبی و آفتابی که دیگر پابه پای دل و چشم هایم نمیگرید!
بهار را بدون عاشقی پایان دادن خود خزانیست سرد و لرزان!
حسرت پنهان در چشم هایم دیگر فریاد دوست داشتن نمیزنند و خودشان را زیر هرم حیا نمی پوشانند؛ این بار نگاهم چیزی نمی گوید از عشق....
از دلتنگی....
از نداشتن!
انگار چیزی کم شده از فرهنگ واژگان نگاهم و حرف "د" هرچه داشته باشد دوست داشتن ندارد و دلتنگی دنباله ی هیچ احساسی نمی آید! 
دلگیر میشم و دلتنگ نه....
عاصی میشوم و عاشق نه....
منع میشوم از تمام یادآوری لحظه های شیرین 
سکوت سنگین و طولانی این روزها، دهن کجی به سازش و توافق پرضرر دیروز است!
سازشی که به قیمت تحریم نگاهت تمام شد و غرامت سنگین نفرت به تبعید از وجودت اضافه شد.
فایده ای ندارد اعتراض وقتی میدانی تکرار علاقه، آن روزگاری که به دنباله ی تیر خیانت بیاید ابراز شکست است!
خیانت تنها ترجیح عشق دیگیری به نگاه تب دار عاشق همیشگی نیست! تجدید روزهای شیرین گذشته با آن که من نیستم ترادف بزرگ فرهنگ من است.
می ترسم از قلبم.
می ترسم شرمنده ی دلی شوم که سال ها بعد این قطعنامه ی پرضرر را بخواند و بپرسد حواست بود چه چیز را امضا میکردی؟
میدانستی سرزمین وجودت با امضای رفتنش اندازه ای برای نفس کشیدن هم ندارد؟
 
آن روز که آرامش رفتنش، سرت را گرم می کرد و حواست را پرت…. از خودت نمی پرسیدی شاید یک روز، دلی یاد عشقش را کند؟
نمی پرسیدی پاداش آن همه مبارزه و ایستادگی در مقابل هجوم تهمت ها و تهدید ها و خون دل خوردن ها؛ چیزی فرای نداشتنش است؟
و من حرفی نداشته باشم برای دفاع…
نگاهش کنم و این نگاه گرچه سال ها گواه حسرت و پشیمانی باشد؛ ذره ای قانعش نکند.
آن وقت اکتفا می کردم به جمله ای تکراری و دروغین که اگر تو هم جای من بودی همین کار را می کردی……!
و دل….
این دل همیشه راستگو، پوزخندی تحویلم دهد و بگوید کدام کار؟ فرار؟
فرار کنم که به اینجا برسم؟ جایی که جوابی برای نماندنم هم نداشته باشم؟ بروم که بگویند بی عرضه بود؟
توان دفاع از وجودش را نداشت؟
ترسید از فریاد؟
از حرف هایی که خشکت می کرد؟ حرف هایی که هزاربار با خودت تکرار می کردی که با من است؟ بروم که به کجا برسم؟
به نداشتنش؟
بروم که روزها روی صندلی بنشینم و فیلم خاطرات را در ذهنم پخش کنم و هزاربار جلو عقبش کنم و بخندم و اشک بریزم؟
بروم که ………
 
و من! زبان در دهان بگیرم و اشک هایم از یادم ببرد برای زندگی باید نفس کشید. 
برای زنده ماندن باید معتاد چیزهایی شوی که یک لحظه نبودن و نداشتنش مساوی مرگ است. باید نفس را تا می توانی بکشی و هیچ کس نتواند ترکت دهد….
فقط سکوت کنم.
سکوت 
سکوت
سکوت
سکوتی که تاوان بی تفاوتی هایم است.
تاوان صبر سرریز شده ام….. صبر تبخیر شده در آفتاب سوزنده ی ناملایمات…..
تکرار خسته کننده ی جمله ای که اگر زمان برمیگشت چه میشد؟
تو بیشتر عاشق می شدی یا من؟
من بیشتر برای نگاه و خنده و وجودت می مردم یا تو؟
 
بدهکارم به خودم دل تنها….
دل عاشق…..
بدهکاری که هرچه تلاش کند نمی تواند را بدهی اش را بدهد…..
بدهی ام وجودش بود!
کجا پیدایش کنم که این یافتن پرداخت تمام و کمال حسرت های به دل مانده ام شود؟
کجای جهان را بگردم که نشانی از قدم هایش دهد و من چشم بسته به بوی عشق، پابرهنه سرریز وجودش شوم؟
نمیشود………
نه که نخواهم…..
نمی شود که بشود…………
آن روز که سند رفتنش را امضا میکردم سند مردنم هم امضا شد……..
ببخش بی تفاوتی هایم را. . . . . 
ببخش
 
 
 
 
۱۳ تیر ۹۴
۲:۱۱ بامداد
|شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۴| 2:17|...حـــــــ♥ــــــورا...|
فرق کرده ای با آن روزهایت
و حالا نمیدانم این تفاوت مرا به تو نزدیک میکند و یا دور؟ 
و نمی دانم عاشق تر میشوم و یا نفرتی پنهان در خاکستر وجودم شعله ور میشود؟
فرق کرده ای.... و چه دلگیرم میکند تمایزی که مرا سرگشته و حیران میان تردید و وهمی از جنس نفهمیدنت رها میکند!
درمانده میشوم از ماندنت میان عشق بدل شده به عادت و تردید رفتنت به بهای عادت کنار من بودن.
و نمی دانم دلم باور میکند توی فرق کرده را یا تو، او را هم بلدی گیج کنی و تسلیم.....
تو فرق کرده ای! 
چشم هایت فاصله گرفته اند از چشمه ی حیا و در کدام بیابان بود که به امید سیرابی، روانه ی سراب نجابت شدی و بدرود گفتی تمام باوری را که باهم ساختیم؟ 
از کجا بود که روزی هزار بار بی رحمانه وجدانم را به پای دوست داشتنت سرزنش کردم و باز خسته و رنجور پس از این شکنجه ی ملول آور به سلول تنهایی ام بازگشتم و زخم های سوزناک خاطراتت را ترمیم نمودم و با درد، عهد کردم که زیر بار ضجر طاقت فرسای هیچ شکنجه ای سخن ز دوست نداشتنت نزنم و شاید اندکی از رحمت واسعه ی خالقی به ارث برم و با وجود تمام تفاوت های متناقض ز من ات، 
امید داشته باشم به اندک عشق درون قلبت به من، که شاید همان نور عشق به جاده ی رسیدن به من منتهی شود....
و تو .....
و تو کاش بدانی که چشم به راه جاده تا همیشه خواهم ماند تا بیایی و من دیگر مغموم تناقضی نباشم که من را از ما شدن با تو مایوس کند.........!
 
۲۰ فروردین ۹۴
۱۱:۴۲
|یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴| 15:59|...حـــــــ♥ــــــورا...|
miss-A